نسبت زهدان با این جهان مانند نسبت این جهان با جهان دیگر است
نسبت زهدان با این جهان مانند نسبت این جهان با جهان دیگر است سراینده ونویسنده:- جعفر ناظم رعایا چو خواهد خدای جهان آفرین که طفلی شود خلق روی زمین شماری ملک را کند اختیار فرستد به زهدانی از بهر کار به آنان دهد نقشه کار را هم آموزش درک اسرار را زیکسو رحم یابد آماده باش زسویی ملایک برای تلاش یکی تخمک افتد درون رحم زسوی دگر چند اسپرم هم یک اسپرم را میکنند اختیار به تحمک کنندش فرو با شتاب شود کار ترکیب پرداحته بود حاصل کار یک یاخته مهیا مکان و مهنا خورش دهد بر تن یا خته پرورش چو بالغ شود یاخته در رحم یکی دو شود ,آن دوتا چار هم چهارش شود شانزده,در عدد بس افزایش از ضرب در میرسد چو افزایشی این چنینش بود یکی توده گوشتی میشود ملایک بر آن توده گوشتین ببخشند آرایش یک جنین کنندش مبدل به یک کالبد سپس گاه اندام سازی رسد سرو گردن وبینی وچشم وگوش عصبهای ادراک و اندام هوش ریه با جگر قلب و رگهای آن پی وربط و ماهیچه و استخوان دهان,لب,زبان,کام ودندان و نای شکم,روده,مخرج دو دست و دو پای به هر یک از آنها کف دست وپا بر آنها بر آورده انگشتها به سر کاسه ای زاستخوان-واژگون یکی دستگاه تعقل درون یکی سینه گویی که باشد قفس تپشگاه دل جذب و دفع نفس که تا مرغ عشقی در آن پر زند ویا پیک جان حلقه بر در زند دگر سازه ی استخوانهای تن بر آن سازه همساز گردد بدن بسازند آن سازه را بند بند که اندام را حنبش آسان کنند بر این جمله پوشند بر گوشت پوست که امنیت سازه تن از اوست بدن چونکه تکمیل گردد چنین ندایی رسد از جهان آفرین که: اینک که آماده گردیده آن خود اکنون در آن میدمانم روان تپشهای قلبش چوآغاز شد برویش در معرفت باز شد بکوشید در کار تعلیم او کنیدش به آینده اش رو برو بگویید اورا :پس از چند ماه که باید قدم در گذارد به راه چه, این دوره عمر آید بسر بباید رود در جهان دگر در آنجا نه تنگ است و تاریک لاخ مکان بسی روشن است و فراخ در آنجای جمعند بسیار کس همانند و همیاور و همنفس هوا هست و آب وزمین وافتاب شب وروز و بیداری و خورد و خواب بود سایه مهر ما برسرش حمایتگر او پدر -مادرش شود بادگر جمع همزیست او تواند که ثابت کند کیست او فراهم بود نعمت بیشمار زهر گونه ,افزونتر از انتظار دگر چیز ناکفته بسیار هست ......... که با دانش و کوشش آید بدست ملایک همه گفته های الا ه بگفتند در گوش او چند ماه چو کودک همه هر چه باید شنفت بپاسخ خمش ماند وباخویش گفت: جهان هر چه باشد همین جا بود کجا بعد از امروز فردا بود؟ همه هر چه باشد بود در رحم ...... برونش نباشد به غیر از عدم ! چو آن دور نه ماهه آمد به سر بگفتندش آمد زمان سفر از این جای تاریک آماده شو به سر منزل روشنیها برو ولی کودک این جمله باور نکرد بجز خون خوری کار دیگر نکرد شدند آن ملایک بر او خشمگین چو باور نبودش وجود زمین یکی کیسه آب اورا درید در او وحشتی سخت آمد پدید یکی چنگ بر زد بحالی شگفت همش جفت و هم بند نافش گرفت به سختی بکند از جدار رحم که شد قطع مجرای خون با شکم از این ضربه ها طفل بیهوش شد بر ا و ایستایی فراموش شد گرفتند اورا سر و دست وپای فشردند اورا به یک تنگنای در آن تنگنا سخت رنجور شد به لغزش در آن ورطه مجبور شد در آخر به سر بر زمین اوفتاد بدینگونه کودک زمادر بزاد