شنیدم بزرگی بروز شـــــکار یکی برزگر دید سرگرم کار
به نیروی بازو ونیش کلنگ فرو کنده چاهی در اعماق سنگ
زتلفیقی از چرخ ودلو وطناب برآورده از چاه نهری پر آب
وزآن نهر در دشت سوزان زکشت بپاکرده توی جهنم بهشـــــت
ولیکن در آن ساحت دلنشـــین زچرخک همیخاست بانگی حزین
نه خوش بود از چرخک آن قارقار درآوای گنجشگ وکبک وهزا
به آن برزگر گفت مرد شکار : چه میگوید این چرخک بیقرار؟
بپاسخ باو گفت آن برزکـــر که این چرخ گوید زسوز جگر:
کنون گشته ام چرخکی آبیار غزلوان به پروردن کشتزار
چواین گفته ها مرد بخردشنفت به آن چرخ چوبین حکیمانه گفت:
تودر زندگی سایه گستر بدی کنون مرده ای زنده پرور شدی
نبردی زخشکیدن خود زیان چوازچرخشت گشته نهری روان
بدان قدرجان کندن ای نیکبخت بچرخ وبنال و بپرور درخت .