«خود بزرگبيني»
|
در رسالت خاتم پيغمبران گفت با آنها كه ايمان آوريد چونكه آنهائي كه دور از مردمند نيكبخت آنكس كه ميسوزد چو شمع گفت در پاسخ به خيرالمرسلين آرزو داري كه ما فرزانگان؟ از گروه ما كسي بيكار نيست بر پيمبر آمد از بالا سروش هر كه پندارد ز مردم بهتر است اي كسِ مردم به هر ناكس هيچ هر كه اندر راه حق با ناس نيست خودپسندان خويش را گُم ميكنند فرد را معني نباشد جز به جمع دانش و مال و بزرگي و آنچه هست تا نباشد جزو هرگز نيست كلّ فهم بهتر با حضور كِهتر است گر نباشد خُرد كي باشد بزرگ؟ هر كه شد در جستجوي فهم دين آن درختي سر سوي افلاك داشت گر نباشد برگ و شاخ و ساق و بُن روي شاخ و برگ دارد جاي گُل ز اختلاط خاك ميرويد نبات روز اگر باشد بدونِ بودِ شب شب اگر پيوسته باشد جاگزين هر كه پشت خويش را بزناس كرد
|
|
روبرو چون گشت با مستكبران بر خدا مانند مردم بگرويد در كوير نادرستيها گُمند تا دهد از سوختن نوري به جمع از سرِ نامردمي «خود گنده بين» پيروت گرديم چون نابخردان؟ دين مداري كارِ دنيادار نيست اي رسولِ مهربانِ سخت كوش ناخردمند و سفيلُ كافر است دور از خلق است بشمارش به هيچ او بجز وَسواسِ الخنّاس نيست چونكه پشت خود بمردم ميكنند فتله را نوري نباشد جز به شمع از وجود ديگران آيد به دست از كَجَك برخيزد آواز دُهُل معني بد بهر فهم بهتر است گر نباشد برّه كي شد گُنده گرگ؟ گو برو آثار فطرت را ببين كو به فطرت ريشهاش در خاك داشت ميوه و گُل يا گلستان؟ لَمْ يَكِن هم پديد ايد ز سُفل و دُرد مُل آب خالص نيست مبناي حيات اين زمين ميسوزد ازگرماي تب زندگي هرگز نباشد در زمين سينهاش را جاي الخنّاس كرد
|
نظر شما
|