كور دل

شنيدم كه روزي يكي زورگو
بكاويد آن زورگوي دغل
تهي كرد خورجين و انبان او
در آخر به گرزي گران بر دست
از آن ضربه افتاد و بيهوش شد
پس از چند ساعت كه آمد بهوش
ببالاي سر زورگو را بديد
بخود گفت اگر من نجنبم ز جاي
وگر نيز جنبم در اين حال زار
مرا هست از ظلم اين خيره سر
يكي لِه شدن زير اندام او
دگر بهره بردن ز آخر توان
چه، از بار سنگين در اين جاي تنگ
و گر در به پا خاستن از ستم
چه، گويند آيندگان: خوب مرد
ز سوي دگر، آن ستمكار پست
از آن مستي آن ناتوان بهره برد
ولي پنجه‌هايش تواني نداشت
نشد زور انگشتها كارگر
در آويختند آن دو با يكدگر
يكي مست و خواهان خونهاي بيش
چو نيروي آن زور گوييش بود
نبودش چو غير از خدا هيچ شكر

ستمگر چو ديد آنكه درمانده است
به پيرا من خود بسي بنگريد
بغريد و پرسيد يارت كجاست
اگر آرم او را گريبان به چنگ
گر آگاه گرديدم از جاي او
بر او بندم آنگونه راه نفس

كه بر رهزنان تكروان بهترند
ستمديده افكند خود را بخاك
تو داني كه اينگونه نامردمان
ممان در پس پرده ز اندازه بيش
گرفت آن زمان مشت خاكي بدست
از آن مشت خاكي كه زد با فشار
بر او چيره گرديد و آرام گفت
جوي عقل از خرمني زور ـ به

 

بشد با ضعيفي چو من روبرو
از آن ناتوان رخت و جيب و بغل
ز نقدينه و پوشش و نان او
سر رهرو ناتوان را شكست
همه خاطراتش فراموش شد
نظر باز كرد و فرا داشت گوش
كه خونابه از زخم او مي‌مكيد
مكد خون من تا در افتم ز پاي
برون آرد از روزگارم دمار
دو راهي كه در هر دو باشد خطر
ز خونابه‌ام تر شدن كام او
برون آيم از زير اندام آن
بوم در فشار و بميرم به ننگ
دهم جان شيرين به عزت چه غم؟
كه در راه حفظ شرف جان سپرد
ز نوشيدن و بوي خون گشت مست
بجنبيد و ناي ستمگر فشرد
تنش بود كم خون و جاني نداشت
ستم پيشه برد از خطر جان بدر
ستمكار و مظلوم بشكسته سر
دگر حافظ عزّت و جان خويش
ستمديده از جان به تشويش بود
بناليد، يا رب به فريادرس

بياري كسي را فراخوانده است
ولي جز ستمديده كسي را نديد
چرا همرهت دور از اين ماجراست؟
نشانم بروز تو آتش بيدرنگ
ستانم از او رخت و كالاي او
كه ديگر نيايد به همراه كس!

چه، همراهيان جان بدر مي‌برند
بزد بانگ و گفت اي خداوند پاك
ربايند از ناتوان آب و نان
بر اين «ناخدا ديده» بنماي خويش
بپاشيد در چشم آن دزد پست
جهان كرد در چشم آن مست تار
كه اي ناخردمند با جهل جفت
شود خصم خلق و خدا كور ـ به

 

 

نظر شما