زبان

يكي صرّه در سينه ما، در است
بسي سينه تنگ است و آن صرّه خرد
به هستي است ما را بسي احتياج
بود خرج آنسان زياد و گزاف
اگر سينة ما نگردد فراخ
چو خواهي فزايش دهي پايه را
چه، گر، گوهري نيز آمد به دست
اگر سينه گردد فراوان گشاد
ولي اين گشايش نه در حدّ ماست
شنيدي كه موسي ابن عمران چه گفت
دعا كرد: كاي بار پروردگار
زبانم كليد درِ سينه است
روان ساز كار كليد دلم
كه هر كس كند فهم گفتار من
به سعدي فرستم فراوان درود
«زبان درد هان اي خردمند چيست
«چو در بسته باشد چه داند كسي
 ز قرآن كنم استناد سخن
خدا چون كسي را هدايت كند
دهد سينه‌اش را سپس شستشو
پس آنكه كند تكّه و پاره‌اش
وز آن ريز‌ه‌ها شوشه‌هاي بلور
سپس شوشه‌ها نور باران كند
دل تنگ را بايدش چاك داد
حكيمي ز دل عقده را چاره كرد
سر سرفرازان حكمت خداست
مرا آرزو جز دلي پاك نيست
روم رو به درگاه باري كنيم
چو كس پا گذارد در آن بارعام
اگر او كسي را شود دستگير
خداجوي را از كسي باك نيست
ز بالا پياپي رسد اين خبر

 

پذيرندة برترين گوهر است
كه اين هر دو نتوان به چيزي شمرد
به گنجي ز نقدينه‌هاي رواج
كه پاسخ نمي‌گويدش كوه قاف!
بود صّره كوچك در آن تنگلاخ
گشايش بده جاي سرمايه را
پس‌انداز آنرا كجا جاي هست
به صرّه توان ريخت گوهر زياد
گشايشگر سينه ما خداست
چو فرمان كار رسالت شنفت
مرا سينة تنگ است ـ گسترده‌دار
گرفتار اشكال ديرينه است
مگر با زبان حل شود مشكلم
به سامان رسد با زبان كار من
در اين باره بسيار زيبا سرود:
كليد در گنجهاي گهر»
كه گوهر فزوش است يا پيله‌ور»
كه سرمايه است آن به گفتار من
روانش قرين سلامت كند
زدايد هر آلايشي را از او
كند تنگي سينه را چاره‌اش
كند ـ تا كُند نور آز آنها عبور
به پژواك از آئينه داران كند
به جراحِ بي‌باك چالاك دار
كه با نشتر حكمتش پاره كرد
كه دل مرده‌گان را بهين رهنماست
دل بي‌جلا جاي پژواك نيست
وزان بار گه كسب ياري كنيم
بگيرد فراز بلندا مقام
كسي ناردش از بلندا به زير
هراسي ز كج گشت افلاك نيست
ارادت بياور سعادت ببر

نظر شما