چپاول

بهار روي تو هر كس نديد خرّم نيست
كسي كه شهره به ديوانگي نشد هرگز
به غمزة دگران دل سپردن است زيان
مرا كه خلوت انس است و جام باده ناب
چو زلف يار بچنگ است و سر بدامن او
چو‌هست گلشن جان سايه‌سار زلف نگار
نسيم دست چپاول زند به نافة گل
به سرو ناز بنازم كه از مناعت طبع
وصال اگر طلبي پاي او ببوس چو خار
بشوي دست ز جان در ره طلب ناظم
ز رازها كه بيان كرد نرگس مستش

 

سخن‌بوصف جمالت نگفت همدم نيست
به شهر عشق و جنون عاشق مسلّم نيست
اگر بپاي نگار اوفتد دگر غم نيست
گذر به كعبه و ميقات و آب زمزم نيست
كسي كه فكر بهشت اوفتاد آدم نيست
نسيم هر چه برد باز عطر گل كم نيست
از آنكه بند گريبان غنچه محكم نيست
بسوي پَست، بلنداي قامتش خم نيست
چرا كه دامن گل جاي امنِ شبنم نيست
كه بيم جان و اميد وصال با هم نيست
خموش‌باش كه گوش بنفشه محرم نيست

نظر شما