قرباني بتكده
|
آن كه دل در طلب حضرت جانان دارد عشق زوبينهِ آن مهر جهانافروز است خيمة عشق به صحراي ارادت زدهايم نازم آن شمعِ شبافروز كه در خلوت دوست جانِ سودا زدهِ ما شده قربانيِ دل چشم مستش چو مرا گشت لبِ لعلش گفت: دل كه در دايرهِ سينهِ ما ميرقصد اين زبان زخمهِ تاري است كه با پنجه عشق دست بر دامن آن گل چو زدم دانستم آشكارا نگهش ميكنم و ميدانم ناظم آن ذرّه ناچيزِ رَها از خويش است
|
|
در شگفتم گه چرا شِكوِه ز هجران دارد بسي آماج كه در حيطة امكان دارد همه دانند كه گل جا به گلستان دارد همچو ما سوخته پروانه فراوان دارد وين عجب نيست ـ به اين بُتكده ايمان دارد جان زمن بازستان، دردِ تو درمان دارد شادمان است از اين روي كه مهمان دارد كار با رشتهِ رگهايِ غزلخوان دارد كه چو من خار بسي دست به دامان دارد جرمِ مشهود گناهي است كه تاوان دارد ليك در جاذبهِ مهرِ تو جولان دارد
|
نظر شما
|