جلوه‌گر بهشت

بياد رويِ تو شبهايِ ما سحر گردد
چه حكمت است بميخانة تو ‌چون‌ هر كس
دگر ز ميكده بيرون نمي‌شود زاهد
به طاق ابروي دلدار ما هر آنكه بديد
به بوستان خدا غنچه لبت چو شكفت
زآفتاب جمال تو شب به صبح رسد
ز رشك روي تو نوباوة يگانة دهر
ز گرد سُمّ بُراقِ تو اي مسافر عرش
به پيشوازِ سفرِ رفته جان دهيم رواست
چه آيتي تو اَلا مَهَبط همه آيات
اگر چكد عرق از چهره‌ات بروز حساب
بخلق باد مبارك ولادت احمد
خدا ثناي تورا گويد و ملايك نيز

 

ز پيچ موي تو هر سِحر بي‌اثر گردد
هر آنچه نوش كند باز تشنه‌تر گردد
اگر ز رازِ مِي ناب با خبر گردد
نرفته خدمت استاد، باهنر گردد
هر آنكه ديد، چو داود نغمه‌گر گردد
ز كيمياي وجود تو خاك زر گردد
سپهر خامش و خورشيد پر شرر گردد
فلك به ثابت و سيّار بارور گردد
گرفته حظّ امان را زيار و برگردد
كه جبرئيل امنيت غلام در گردد
بهشت جلوه‌گر و نار بي‌اثر گردد
روان ما بفداي پيامبر گردد
من اين غزل بسرودم، قبول اگر گردد

نظر شما