دل
|
آنكه بر پردة دل نقش جمالي دارد عرصه تابش مهر تو چه جولانگاهي است عشق و درويشي و آزادي و بيپروايي مفتي ار مسند خود ترك كند خواهد ديد پايكوبان دل ما روز و شبان در ره عشق دل كه آشفته ز گيسوي پريشاني شد عكس رخسار تو در آينه دل چو نشست چشم ساقي كه بود بر همه مستان نگران دل من مرغ سفر كردة بيبرگ و بريست با نسيم سحري غنچه نو خاسته گفت بر درون گشتن اغيار به دل راه به بند خم كه جوشيده چهل روز و شب ا آتش عشق ناظمي باش نظرباز نه دزدانه نگاه
|
|
منظر بينش او حدّ كمالي دارد كاين دل ذرّه صفت نيز مجالي دار دولتي هست كه جاهي و جلالي دارد مكتب عشق چه خوش قال و مقالي دارد رهسپاري است كه اميد وصالي دارد در پريشاني خود خواب و خيالي دارد ديدم آن چهره عجب غنج و دلالي دارد حال ما داند از آنروي كه حالي دارد چشمه نوش لبت دانه خالي دارد بلبل نغمه سرا هم پر و بالي دارد ناله برنايد از آن ناي كه نالي دارد پاك و صافي شده و آب حلالي دارد هر عمل مزدي و هر جرم و بالي دارد
|
نظر شما
|