عرصه رفيع
|
آنكس كه بست ميكده را اشتباه كرد آباد باد ميكده هر چند محتسب بر آن شديم تا كه ز ميخانه بگذريم ما ماندهايم و صورتِ گلگون و جام مي ساقي اگر به دُردكشان بود بينظر افتاد دل به چاه رنخدان آن نگار نيلوفر خيال تو با آرزوي وصل آن كو مرا به خلوت دلدار ره نمود پيوند عشق زد گره با زلف خود چو يار نازم به خاك ميكده كان عرصه رفيع هرگز به گرد كعبه نگردد كسي، اگر ناظم دلش ز مه جمال تو روشن است راهي است راه وصل كه در آن خطر بسي است
|
|
عيش مدام باده گساران تباه كرد تهمت زد و قرا به شكست و گناه كرد ساقي ز شيوة نگهي سدّ راه كرد بدخواه رفت و چهره خود را سياه كرد ما را چرا از گوشه چشمش نگاه كرد قربان او كه يوسف ما را به چاه كرد در جان ما تجسم مردم گناه كرد كاري بزرگ باهنر خيرخواه كرد چشم و دل و جوارح و جانرا گواه كرد قدر گداي خويش فزونتر ز شاه كرد دل را مقيم بر در آن بارگاه كرد آنسانكه جذب نو رزخورشيد، ماه كرد شد كامياب آنكه ز دل جانپناه كرد
|
نظر شما
|