سفري
|
اي عزيز سفري مژده اي از يار بيار بيدلان گفته بسي نكته ولي كم گفتند فاش گواينكه، به نجوا چه شنيدي از يار همه در كوچة دلدار گذاري دارند چيزي از مردم سرگشته آن كوي بگوي خواب آلوده بسي هست كه ره ميسپرند چنگ در زلف خم اندر خمِ او گر زدهاي تر مباد از ميِ آلوده لب تشنة ما حجرالاسودِ ما لعلِ لبِ دلدار است سخنِ سعي صفا گويي و مني و عرفات ما نبوديم گر از كامروايانِ وصال اي نسيمي كه وزیدی به گلستان وجود آّب زمزم اگر آوردي و خاكِ درِ دوست تو كه ره يافتهاي،درحرم حضرت او من در اين وادي سوزنده هجران يا رب
|

|
خبر از غمزه آن يار فسونكار بيار تو كه از اهل دلي نكته بسيار بيار سر بالا زدن پرده اسرار بيار تو نشاني ز درِ مخفي دربار بيار خبر از بيدلِ ره يافته در دار بيار سخن از رهروِ دلدادهِ بيدار بيار مشتِ مشگي به من از طرّه طرّار بيار ميِ صافي شده از خمره خمّار بيار شرح بوسيدن آن گوهر شهوار بيار قصّههاي عمل و گفت و شنيدار بيار تو كه بودي خبر از خلوت ديدار بيار راه آورديِ از آن نوگلِ بيخار بيار جرعه، يا گردي از آن بر من بيمار بيار يادِ ما نيز در انديشه و گفتار بيار تشنة رحمتم، آن ابر گرانبار بيار
|
نظر شما
|