خطّ امان

هر كه از يار سفر كرده نشاني دارد
راه دور است و گذر‌مشكل و ما مانده براه
همه جا ديده مخمور و لب ميگون هست
خواستم جرعه‌اي از جام لب گلگونش
قلم صنع در آرايش آن نقش بديع
عشق را نازم و ديوانگي و رسوايي
زلف پر پيچ و خم او شب رويايي ماست
يا مگر رود رواني است درون ظلمات
هم مگر مشگفروشي است گرانمايه بسي
رختِ آلودة ما ديد چو قاضي دانست
جسمها زنده بجانند ولي فرق اين است
دختر رز كه بود پردگي خمخانه
هر كه با خال لبي رابطه دارد ناظم

 

در دل اميد به آرامشِ جاني دارد
مددي بايد از آنكس كه تواني دارد
ساقي ميكده را باش كه آني دارد
گفت هشدار كه هر دور زماني دارد
آب و رنگش همه زيبنده مكاني دارد
عمر از اينگونه شكوه و هيجاني دارد
خواب دانست و بهر موي زباني دارد
كه در ان مشگ سيالي جرياني دارد
كه به هر چين و شكن غاليه‌داني دارد
تار و پودش زِخُمي خطّ اماني دارد
جسم ما روحي و آن روح رواني دارد
بهر ما تشنه لبان جوش و فغاني دارد
نكته سنجي كند و طبع رواني دارد

نظر شما