دايره عشق

قلبم نشد شكفته گر از انتظار خويش
چون خار پايبوس گل سرخ گلشنم
از روزگار خويش بجاي كتيبه‌ها
هر كس بجام مي ز خماري رَهَد ولي
روز ازل چو شد دلِ ما جايگاه عشق
ما در ميان دايره عشق نقطه‌ايم
تا سينه جاي دل شد و دل جايگاه دوست
هر سالكي ز باور خود رو به معبديست
چشمم دهد به مردمك ديده غسل پاك
مي‌گفت مدّعي كه اميد وصال نيست
دلدار ما چو نيست بر آيين دلبران
ريزند عاشقان دُر و گوهر بپاي يار

 

دل بسته‌ام چو‌غنچه به نقش نگار خويش
شادم ز خوار بودنِ پر افتخار خويش
بنوشته‌ام بچهرة خود يادگار خويش
من خم تهي كنم كه روم در خمار خويش
هرگز نباشدم گله از روزگار خويش
اي چرخ كجمدار تو باش و مدار خويش
زين خان و خان‌و‌مان شده جان برقرار خويش
خودباوري ببين كه منم رهسپار خويش
در بركه‌اي كه پر كند از آبشار خويش
كوته‌نظر شمرده مرا در شمار خويش
كابين طلب نمي‌كند از خواستار خويش
ناظم! نثار كن غزل آبدار خويش

نظر شما