وابستگي
|
ز بس با يار خود پيوستهام من چو او بنشسته در اعماق جانم چو او در خانة دل جاي دارد نفس مانند با آن جان شيرين يكي مرغم به دام تار زلفش از آرامش مرا بيرون نياريد غريق قعر درياي جنونم رقيبان چشم از آن گل باز دارند اميد وصل در دل ريشه دارد همه دنبال ياري ميشتابند منيّت عاشقانرا نيست ناظم
|
|
گمان دارم از او بگسستهام من گمانم دور از او بنشستهام من از اينرو با دلم وابستهام من يكي وابستة وارستهام من خوشم گر بال و پر بشكستهام من خدا را، خستهام من، خستهام من ز سوز عشق در آن جستهام من كه خار ساق آن گلدستهام من نهال آرزو را هستهام من چو دلبر با من است آهستهام من به او وابستهاي پيوستهام من
|
نظر شما
|