عصيانگري

رخسار يار نقش گلستان بما نمود
در سايه سار پيچش زلفش ز خط لب
از گونه‌ها كشيد پس گوش زلف را
ما را كه ديد خاك‌نشينان كوي عشق
از پوشش مجاز برون كرد دست خويش
شب لاله را و نرگس و ياس سپيد را
تا لحظه‌اي خموش نمانم ز شرح عشق
ما ميدريم پرده خلوتسراي عشق
فرزانگان ملامت ما مي‌كند و دوست
ناظم تو هم به جمع خماران كن آشكار

 

گلواژه‌هاي غنچه خندان بما نمود
راهي بسوي چشمه حيوان بما نمود
رمز رهايي از شب هجران بما نمود
با يك كرشمه گوشه دامان بما نمود
صد گونه گون حقيقت عريان بما نمود
با زلف‌و‌گوش و چشم و گريبان بما نمود
غوغاي مرغكان غزلخوان بما نمود
او خويش اين طريقه عصيان بما نمود
خمخانه را طريقه پنهان بما نمود
راه نهان كه ساقي فتان بما نمود

نظر شما