معبد عشق

آشاه شاهانی كه دارد سوي درويشان نگاهي
جان جانانرا جهان تنگ گنجايش ندارد
ديدگانرا ديدن مهر جمالش بر نتابد
خانة دل را مزيّن مي‌كند صدق و صفائي
نيست ما ديوانگانرا در حريم كعبه امني
معبد عشق است چون دل پاك مي‌بايد بماند
زار مي‌گريَم شبانروزان به اميد وصالي
آن كه در چاه زنخدان دارد آب زندگاني
يار اگر با ماست دوزخ برتر از خلد برين است
با گروه بيدلان از دلبر خود پرس و جو كن

 

افتخار آستانبوسي دهد بر خاك راهي
زين سبب در قلب هر عاشق بسازد بارگاهي
آفتابي را پذيرا نيست چشم دِلسياهي
گرد راهش را نمایم پاک با  اشگی و آهي
به كه گيريم از دل شوريده خود سرپناهي
در حريم وصل بايد اجتناب از هر گناهي
تا مگر در بركه افتد بازتاب روي ماهي
تر كند لبهايِ ما لب تشنگانرا گاه گاهي
بي‌گل رويش نباشد سير گل جز اشتباهي
رو بسوي كشورِ دل ناظمي گر وصل خواهي

نظر شما