بهار حُسن
|
نسيم صبح فروردين كه در گلزار ميپيچد و ابر و رعد و برق از كوه صدها رود در صحرا ز كاج و بيد در هر بر كه صد تصوير ميتابد از آن نقشي كه در صحرا رقم زد دست يارِ ما مگر بر شاخسار از گُلنگارم آتش افروزد نسيم صبح را گفتم كه كو نقشآفرين؟ كوكو؟ چنان در كوچه باغ عشق جانانيم سرگردان درون غنچه چونان خلوت محبوب ميماند شكوفا ميشود گل تا پيام آشتي گويد نويد وصل او پيوسته دل را ميكند روشن بشارت بيدلان را باد كزمرغان بهر گلشن بهار حسن را صد خرمنِ گل از غزل دارم مگر در دام چشم «ناظم» افتد نقش پاي او فراز بامِ عشق آمد نگارِ ما به طنازي
|
|
پيامي در مشام جان ز زلف يار ميپيچد پيِ ابطال جادوي خزان چون مار ميپيچد مگر بلقيس از حيرت بپا شلوار ميپيچد صبا از مخمل و ديبا بسي طومار ميپيچد كه سرو از ساق نيلوفر به خود زنّار ميپيچد بگوش از پاسخ او هُوهُوي بسيار ميپيچد كه اوهام جنون بر خاطر هشيار ميپيچد كه چون بشكفت بوي عشق در گلزار ميپيچد اگر در غنچه راز آن به صدا اطوار ميپيچد پياپي آذرخشي در فضاي تار ميپيچد نشان حضرت دلدار با تكرار ميپيچد ولي انديشهام با طرّهاي طرّار ميپيچد كه بر ذرات خاكِ ره هزاران تار ميپيچد كه دلها چون موِچسبيده بر ديوارميپيچد
|
نظر شما
|