پارسوماش نام داستین مسجد سلیمان

 
تقویم آفتابی مسجد سلیمان
فروردین 1383
 
 
تقویم آفتابی مسجد سلیمان
پلان مقدماتی

آفتاب‌سنج‌های مسجد سلیمان ابزاری برای تشخیص فرارسیدن جعفر ناظم الرعایا
توضيحات




« پارسوماش » نام راستين مسجد سليمان





شهري كه با شيره جانش مدنيّت قرن بيستم را پروريد و به رشد و بلوغ رسانيد و در مدّت هشتاد سال شهرت جهاني داشت و زبانزد همگان بود، هیچگاه نتوانست از مزاياي تمدّني كه خود پروريد،برخوردار شود.



مسجدسليمان كه به علّت جهالت امضا كنندگان قرارداد دارسي و بي‌سياستي و ضعف سلاطين قاجار و پهلوي به مركز استعماري انگليس در جنوب و اعمال قدرت آن در سراسر كشور تبديل شد، خود درعين‌حال يك نمونه كامل تضاد شهري بود كه در يك سوي آن غربي‌ها در رفاه و آسايش و حداكثر امكانات ودر كاخ‌ها و محلّه‌هايي بهشت‌گونه به عيش و نوش و بهره‌گيري از مواهب طبيعت مشغول بودند و در سويي ديگر ايرانيان و صاحبان حقيقي زمين و نفت در كلبه‌ها و كومه‌ها و بيغوله‌هايي در محروميت از ابتدايي‌ترين ضروريات زندگي و مزاياي شهرنشيني و برده‌وار در خدمت‌رساني جانبي به صنعت نفت رنج مي‌‌بردند و جرأت دم‌برآوردن نداشتند.

استعمارگران آن‌چنان ستمي در حق اين شهر روا داشتند كه حتي نام افتخارآميز پارسوماش را كه يادآور دوران افتخارآميز سده‌هاي امپراتوري مادها، پارتها يا هخامنشيان، اشكانيان و ساسانيان بود از اين شهر ربودند و به فراموشخانه سياست استعماري سپردند و نام من درآوردي و بي‌مسمّاي مسجدسليمان را بر آن تحميل كردند، گويا بيم از آن داشتند كه اگر اين منطقه نفت‌خيز را با همان نامي كه مام‌ميهن بر آن نهاده است بنامند اي‌بسا فرزندان آن با يادآوري افتخارات گذشته اين سرزمين، روزي سر به شورش بردارند و چپاولگران را برانند و حقوق خود را به دست آورند. آن‌چنانكه يكبار كردند ولي حاميان غربي ان از خارج و دست‌نشاندگان آن‌ها از داخل آن‌ها را مزوّرانه با يك لباس فريبنده و مشروعيّت كاذب بين‌المللي دوباره برگرداندند و به مدّت ربع قرن ديگر تثبيت نمودند و اگر انقلاب بزرگ اسلامی بنياد آن‌ها را از بن برنكنده بود ، اي‌بسا كه هنوز هم دست آن‌ها از منابع خدادادي اين سرزمين قطع نشده بود.

با بيان مختصر و فشرده مقدمه مذكور، كه روشن‌كردن ماوقع بر آن احتياج به نگارش مقالات و كتاب‌هاي مفصل دارد، ذيلاً و به اختصار به چگونگي نامگذاري باستاني اين سرزمين با خير و بركت به نام زيبا و سزاوار پارسوماش برآن مي‌پردازيم.

پارسوماش يك آميزه‌اي است از دو كلمه پارس و ماش كه در ابتدا بصورت پارسَه ماشَه تلفظ مي‌شده است.

پارس يا پارسه نامي محترم است كه پارسياني كه قبلاً در جنوب ايران حكومت مي‌كرده‌اند و در حدود سه هزار سال پيش با برانداختن حكومت آشوريان و طوائف باقيمانده ايلاميان بر كلّ سرزمين آباد آنروز ايران مسلّط مي‌گرديدند و امپراتوري (شاهنشاهي) ايران را تشكيل مي‌دادند؛ با اضافه كردن يك اسم خاص بر پارسَه به آن مكان مي‌داده‌اند و اين‌گونه اسم‌هاي مركب بسيار كم مي‌باشند، مانند:

1- پارسه‌پوليس كه بمناسبت برگزيده شدن استخر در فارس (شيراز) به عنوان پايتخت به آن داده شده است.

2- پَرسه‌گده يا پارس‌گاد كه بعداً و بتدريح به پاسارگاد مقلوب شده است – اين نام را به احترام اين‌كه جنازه كورش‌كبير در محلي نزديك شهر مرغاب فعلي در فارس دفن شده است به آن داده‌اند.

3- پَرَسه مَشَه يا پارسوماش نامي است كه به احترام جمع‌بودن چهارعنصر بسيار مهم و محترم آب و آتش و باد و خاك در محلّ فعلي آتشكده باستاني و جاويد ايران در سرزمين بختياري به محل موردنظر ما داده‌اند.



در اينجا بايد توجه داشت كه واژه‌هاي مَشَه، ماش، ماخ، ماق، مَغ و مُغ در زبان و گويش‌هاي طوايف مختلف ايراني اعم از فارسي، بختياري، تركي و ... بمعني آتش بوده كه غالب آن‌ها بتدريج يا متروك و يا مغلوب شده‌اند و بعضاً كم و بيش مانند چچماغ يا چخماخ تركي يا ماشه تفنگ بمعناي آتش‌زنه در فارسي رايج يا مغ و مگ و مگوس و مجوس از اصطلاحات مربوط به آيين ‌زردشتي باقيمانده است و مؤبد كه همان مغلوب واژه مُغ‌بَد يعني رييس و روحاني بزرگ آتشكده است و مُغ‌بَد يا مُدبغ نيز كه مغلوبي است كه از كلمه‌ي مُع‌گَد يعني جاي و خانه آتش كه به معني آشپزخانه بوده و تا همين اواخر متداول بود و بتدريج بنام مطبخ مَعرَّب شده و مطبخ را نيز كه محل طبخ غذا در زبان عربي است به آشپزخانه ترجمه كرده‌اند.

بنابراين براي بزرگداشت منطقه موردبحث در اين قسمت از خاك بختياري واژه ماش يا ماشه را بر پَرَسه مي‌افزايند و اين‌جا را پَرسه‌مَشَه يا پارسَه‌ماش يعني آتش مقدّس پارس مي‌نامند. امّا چرا چنين مي‌شود، بخصوص كه اگر وضع موجود اين منطقه را بدون اماكن و تأسيسات مربوط به نفت در نظر بگيريم، يك محل متروكي بنظر مي‌رسد كه جز چهار پنج ماه براي كوچ زمستانه طوايف بختياري جهت چراي دام و كاشت و برداشت غلات به صورت ديم، براي زندگي مناسب نيست و در يك چنين شرايطي هم عاقلانه نيست كه يك آتشكده‌اي ساخته شود كه آن سنگ‌هاي عظيم در آن بكار رود كه كاربرد آن‌ها از عهده چند صد مرد هم خارج است و راه‌پلّه‌اي داشته باشد كه سي‌چهل نفر شانه به شانه براحتي از آن بالا و پايين بروند. در اين‌خصوص سئوال‌هاي زير مطرح مي‌گردد كه جواب به آن‌ها چرايي و چگونگي امر را روش مي‌نمايد:

1- آيا محلّ موردنظر در عصر باستان اين‌قدر آباد بوده كه شايسته ساختن يك چنين آتشكده باعظمتي مي‌شود؟

2- دليل محترم و با اهميت بودن اين مكان در دوره باستان چه بوده است؟

3- چه كساني نام پارسوماش را به اين مكان مي‌دهند و چه كساني آن‌را مي‌سازند و از آن استفاده مي‌كنند؟



در حدود سه هزار سال پيش فارس‌هاي بالياقتي بر جنوب ايران تسلّط داشته‌اند كه بتدريج مقتدر مي‌شوند و حكومت‌هاي سومر و عيلام و بابل را برمي‌اندازند و امپراتوري (شاهنشاهي) ايران را از شبه‌قاره هند تا درياي سياه و مديترانه و از درياي سرخ در شمال آفريقا تا شمالي‌ترين ساحل درياي خزر، كه شامل خاورميانه فعلي مي‌باشد و در شبه‌جزيره عربستان از عدن در جنوب شبه‌جزيره و فلسطين و سوريه و لبنان و قبرس و روم و يونان و تركيه و ارمنستان و قفقاز و گرجستان و هند گسترش مي‌دهند و همه را خراجگزاران و دست نشانده و يا ساتراپها و استانهاي رسمي ايران قرار مي‌دهند . و در همه جا ضمن تثبيت مقام حكومتهاي محلي و آزاد گذاشتن آداب ، رسوم و آيين و فرهنگ مردم به توسعه و آباداني و تمدن سازي مي ‌پردازند ، اما چون آبادترين و حساسترين بخش اين امپراتوري وسيع از يونان تا هندوستان در بخش جنوبي كوههاي سهند و سبلان، الوند، كبير كوه ، زردكوه و دنا و كهكيليويه و تفتان قرار داشته است و بمنطور برقراري ارتباطهاي ايمن و سريع نظامي /سياسي /اقتصادي چاپاري بين بخشهاي بسيار مهم امپراتوري علاوه بر راههاي معمولي ضروري يك بزرگراه استراتژيك در مسيري نسبتا مستقيم از شهر سارد در آسياي صغير تا شهر شوش كه پايتخت هخامنشيان بوده و از شوش تا بندر گامرون و از آنجا در خشكي به سوي هند و آسياي شرقي احداث نمايند و اينكار عظيم به فرمان كوروش كبير شروع و عمدتا تكميل مي گردد كه از آثار باقيمانده آن بخشهايي از بزرگراههاي بين المللي در لابه لاي كوهها و پل هايي مانند پل زهاب، پل دختر، پل زال، پل دزفول يا دژپل ، پل شوشتر و پايه پل شگفت انگيز پارسوماش- در دو سه كيلومتري پايين گدارلندر در عمق تند آب و خروشان كارون كه اخيرا كشف گرديد و بن لاد پل جديد راه انديكا قرار گرفت و پل هاي نه چندان مهم ديگري كه روي رودخانه هاي جنوبي كشور احداث گرديد كه معروفيت قابل توجهي پيدا نكرده اند- مي باشد.

در بزرگراه مذكور علاوه بر پستهاي نظامي و نگهباني و تداركاتي پستهاي چاپاري مجهز براي تعويض اسبهاي خسته نامه رسانان و فرمانبران و خبرگزاران سريع السير با اسبهاي تازه نفس و باراندازها و تاسيسات و كاروانسراها نيز در فواصل مناسب احداث مي نمايند كه از جمله آنها ساختمان باستاني بردنشانده روي ارتفاعات ميان آتشكده پارسوماش و پل گدار لندر و پست بردميل در نزديك ايذه مي باشد و نيز خود قرارگاه تداركاتي و كاروانسرايي ايذه مي باشد كه بعلت شرايط مناسب آن به تدريج به يك شهر و مركز كشاورزي / دامداري و تجاري تبديل مي‌شود و از نام ايذه كه به لهجه هاي مختلف ايژه ، ايجه ، ايسته و ... يعني راه و قرارگاه هم تلفظ مي‌شود بخوبي و بخصوص با عنايت به وجود برد ميل در نزديكي آن بخوبي رابطه اين محل با بزرگراه سراسري و بين المللي مورد بحث، مسجل مي‌باشد.

به نظر نگارنده در جريان احداث بزرگراه مذكور كه از شوشتر و از مسير بتوند تركذر و سر آسياب مي گذشته و كاركنان بسياري كه در عمليات آن به كار اشتغال داشته‌اند چون به محل فعلي كه آتشكده بعدا در آنجا احداث مي شود مي رسند با وضعيت شگفت انگيزي مواجه مي شوند كه عبارت بوده است از تپه اي كه بر فراز آن پيوسته شعله اي بدون هيزم در حال سوختن بوده و از زير تپه چشمه اي از آب شيرين و گوارا مي جوشيده كه پس از گذشتن از ميان چهاربيشه و چرخانيدن يك آسياب، دشت سرآسياب و محدوده پهناور و هموار تركذر و اطراف را سيراب و سرسبز مي‌نموده است.

اين وضعيت خاص و منحصر به فرد ، يعني شعله اي هميشه سوزان بر فراز تپه اي كه از زير آن چشمه اي از آب گوارا مي جوشيده و در چشم انداز بينندگان چهاربيشه دشتي سبز و با طراوت گسترده بوده است، باعث حيرت و اعجاب مي گردد و بالطبع بوسيله سرپرستان و مهندسان بگوش كوروش يا داريوش كبير و يا يكي ديگر از جانشينان آنان مي رسد، انگيزه مي‌گردد تا شاه ضمن بازديد از عميليات راهسازي از محل مذكور نيز بازديد نمايد و چون راست بودن گزارشها مسلم مي‌گردد ، فرمان صادر مي‌كند كه اطراف آن آتش جاويدان آتشكده اي شايسته بسازند و آنرا پارسه‌ماشه بنامند.

دلايلي كه احتمال و استنباط نگارنده را تا حدودي تاييد مي‌نمايد ولي صحت آن بايد با كاوشها و تحقيقات دقيق باستانشناسي قطعي گردد عبارتند از:

1- ايرانيان از دوران بسيار كهن چهار عنصر آب و باد و آتش و خاك را مايه‌هاي حيات و مقدس و مورد احترام بسيار مي دانسته اند و اين چهار عنصر مجموعا در محل مورد بحث وجود داشته اند و هيچ جاي ديگري در سراسر ايران نبوده است كه همه اين مزايا با هم و يكجا در آن جمع باشد.

2- تپه مذكور در همان بدو امر مورد احترام كامل خاص و عام قرار مي گيرد و تصميم گرفته مي شود كه آتشكده اي جهت عبادت روي آن بنا نمايند.

3- وضع ساختمان آتشكده نشان مي دهد كه پيش بيني مي نموده اند كه مورد اقبال عمومي قرار خواهد گرفت و لذا بنياد آن را محكم و وسعت آنرا زياد گرفته اند كه براي زايران و پرستشگران زياد جوابگو باشد و در كنار آن زائرسرا و ساير تاسيسات لازم را بنا نهاده اند.

4- چگونگي آتشكده نشانگر آنست كه همان كساني كه پلها و ساير تاسيسات عظيم بزرگراه را ساخته اند آتشكده را هم بنا كرده اند و ممكن نبوده است كه چنين بنايي در چنين جايي جز با فرمان شاه ساخته شود.

5- جز به امر شاه ممكن نبوده است كسي محلي رادر رديف پرسه پوليس و پرسه گده با نام پرسه ماشه نامگذاري نمايد . بنابراين هيچ شكي نيست كه آتشكده مزبور با فرمان يكي از پادشاهاني كه فرمان ساخت بخشي از بزرگراه سرزمين قوم بختياري در دامنه‌هاي جنوبي زردكوه را نيز داده است، ساخته و پارسه ماشه ناميده شده ولي بعدها به پارسوماش موسوم گرديده است.

احتمال قريب به يقين ديگر اين است كه آتشگده پارسوماش حداقل از اوايل شاهنشاهي هخامنشيان تا انقراض سلسله ساسانيان به مدت ده قرن داير بوده و پس از گرايش ايرانيان به دين مبين اسلام از رونق افتاده، متروكه و به تدريج خراب شده است . اما از آب چشمه اي كه از زير آتشكده جاري بوده براي كشاورزي و آسياب كردن غلات استفاده مي شده كه در اوايل ايجاد تاسيسات نفتي هم براي آب آشاميدني و مصارف خانگي و صنعتي از همين آب كه به چشمه علي معروف شده بود، استفاده مي شده است زيرا آب شيرين ديگري كه براي آشاميدن و ساير مصارف خانگي و صنعتي مناسب بوده باشد در منطقه وجود نداشته است.

پس از توسعه نسبي صنعتي و افزايش نيازمندي آن به آب بيشتر،شركت نفت اقدام به حفر ده الي دوازده چاه آبي عميق و نيمه عميق در ناحيه تركدز مي‌نمايد كه بتدريج سطح سفره آبي زيرزميني دراين محل پايين‌تر مي‌رود و در نتيجه، بازدهي آب چشمه علي به حداقل مي‌رسد و كشتزارهاي آن از آب مي‌افتد ومخروبه و نابود مي‌شود و به موازات اين پيش آمد مخرب كشاورزي،درخت‌هاي چهاربيشه و ساير درخت‌هاي ناحيه نيز براي مصرف سوخت در كوره‌هاي توليد بخار مربوط به دستگاه‌هاي حفاري و سوخت خانگي از ريشه كنده وناحيه مذكور و نيزساير دامنه‌ها و دره‌هاي محل از درخت عاري و لخت مي‌گردند و نيز در نتيجه حفر چاه‌هاي نفت و كم شدن فشار گاز در آن محل ديگر در آن گازي از منافذ زمين خارج نمي‌شود.

لازم به توضيح است كه:

1- در دوران هخامنشيان و اشكانيان دنياي متمدن زمان منحصر به ايران و مصر بوده و شاهان ايران امور كشورداري و قانون‌گذاري و مدنيت را بنيان مي‌نهند و حكومت‌هاي يونانيان و روم و حتي مصر و شبه قاره هند نيز يا مستقيما از طرف شاهنشاهان ايران تعيين مي‌شده‌اند و يا خود به اختيار باج و خراج و هدايايي به دربار ايران مي‌فرستاده و تحت حمايت قرار مي‌گرفته‌اند ولذا فرهنگ و دانش و آيين ايراني كاملا در آسياو بخصوص در يونان و روم نفوذ وسيع داشته و غالبا مردم سرزمين‌ها با هم آميزش داشته‌اند آنچنانكه فيلقوس يا فليپ پادشاه يونان همسري پارسي داشته كه اسكندر مقدوني از همين زن بوجود آمده است كه پس از رسيدن به سلطنت بنا به عللي كه ذكر آنها خارج از اين مقاله است در عهد داريوش سوم كه به دارا معروف بوده است به ايران حمله مي‌كند و حوادثي پيش مي‌آيد كه باعث پيروزي اسكندر و قتل دارا و انتقال خانواده سلطنتي و خزائن مالي و كتاب‌هاي علمي ايران به روم مي‌شود وتوسعه فلسفه و علوم و فنون روم و ازدواج اسكندر با روشنك دختر دارا و تسلط او بر متصرفات و شاهان هم‌پيمان و تحت الحمايه ايران در هند و چين و مصر مي‌گردد ولي اسكندر هم به تبعيت از فرهنگ عمومي و شيوه حكومتي ايرانيان به تمام شاهان سرزمين‌هايي كه فتح كرده بوده آزادي عمل و اختيار مي‌بخشد و از دوره اسكندر مقدوني به بعد است كه روم و ايران مدتهايي دراز رقيب يكديگر مي‌شوند اما هر زمان هريك پيروز مي‌شوند سلطنت شاهان محلي را بر تخت خود باقي و مختار مي‌گذارند و به سرزمين خود برمي‌گردند، چنانكه اسكندر نيز پس از فتح ايران سلطنت آن را بر عهده خود ايرانيان گذاشت.(*)



2- در جريان مراوده و آميزشي كه ايرانيان و روميان در طول هزار سال با هم داشته‌اند آداب و فرهنگ و واژگان آنها در هم تأثير مي‌گذارد كه براي نمونه‌اي مربوط بحث ما،واژه ماش و ماشين وارد زبان يوناني مي‌شود و مصرف قير و نفت ايران كه در آن‌زمان به صورت چشمه‌هاي طبيعي در ناحيه پرسوماش جريان داشته متداول مي‌شود كه به صورت دارو،سوخت،در امور كشتي سازي و سدسازي و ساير عمليات صنعتي رواج داشته است،از آنجمله اسكندر براي احداث سد ياجوج و مأجوج از نفت و قير استفاده نموده كه در قرآن كريم نيز از آن به‌نام قِطر ياد شده است.



3- در يونان تئاتري ساخته بوده‌اند كه سني بزرگ و گردان داشته و با نيروي مرموز كه آن را به خدايان نسبت مي‌داده‌اند مي‌چرخيده كه نامش را ماشين گذاشته‌ بوده‌اند كه بي‌شك،هم نام آن را از ماش فارسي گرفته شده بوده و هم نيروي آن از نفت تأمين مي‌شده است ولي سازنده آن ،طبق معمول زمان،راز آن را پنهان مي‌داشته است.



4- در جريان جنگ‌هاي صليبي غربي‌ها بواسطه مسلمانان از علوم روم ويونان آگاه مي‌شوند و لذا همانند اكثريت نامهاي علمي كه از واژه‌هاي رومي و يوناني استفاده مي‌كنند وقتي كه دستگاه‌هاي متحرك را نيز اختراع مي‌كنند نام ماشين= ماش، اين MACH IN بر آنها مي‌گذارند يعني دستگاه‌هايي كه با نيروي آتش دروني كار مي‌كنند كه «درون سوز» خلاصه آنست.



5- از شگفتي‌هاي روزگار است كه از ايران هم نام ماشين وارد غرب مي‌شود وهم بعد از آن خود نفت و مشتقات آن كه باعث رونق صنعت و گردش سريع چرخ اقتصاد و مدنيت غرب مي‌شود.



6-در بالا اشاره كرديم كه واژه ماش در گويش‌هاي اقوام مختلف ايران تلفظ‌هاي متعدد داشته است مانند:مگ،ماق،ماخ،مغ،مغان كه مگوش و مجوس مؤبد و ...از نام‌‌هاي منسوب به آتش است و از طريق يونان و روم وارد غرب مي‌شود كه بصورت ماجيك،ماژيك،مجيسترايت،يور مجستي و ... براي كارهاي بزرگ و شگفت‌انگيز و عناوين اشخاص محترم متداول مي‌گردد.





* فردوسي در شاهنامه بيان مي‌كند كه در جنگ داراب با فيلقوس پادشاه روم فيلقوس شكست مي‌خوردو قبول مي‌كند كه به داراب خسارت جنگي و باج بپردازد و آگاهان به داراب گزارش مي‌دهند كه فيلقوس دختري زيبا دارد و داراب نيز آن دختر را از او خواستگاري مي‌كند و فيلقوس هم با خوشحالي مي‌پذيرد . شبي در بستر داراب متوجه مي‌شود كه ناهيد دختر فيلقوس دهانش بوي بدي مي‌دهد و از طبيبان مي‌خواهد كه او را مداوا نمايند ،طبيبان هم آن دختر را با گياهي كه در زبان رومي اسكندر ناميده مي‌شد درمان مي‌كنند ،با وجود اين داراب ناهيد را كه بتازگي حامله هم شده بود به روم نزد پدرش برمي‌گرداند ولي برگردانيدن دختر فيلقوس و همينگونه حامله بودن او از مردم مكتوم مي‌ماند و پس از اينكه ناهيد پسري مي‌زايد كه فرزند داراب بوده است او را بنام همان گياهي كه با آن معالجه شده بوده است اسكندر مي‌گذارد و به اسكندر فيلقوس معروف مي‌شود.



از همسري ديگر داراب داراي پسري مي‌شود كه او را دارا مي‌نامند كه بعدا جانشين پدرش مي‌شود. اگر چنين باشد اسكندر مقدوني كه بعدا جانشين فيلقوس مي‌شود و به ايران حمله مي‌كند در حقيقت به جنگ برادر خود كه از يك پدر ولي از مادر ديگر بود رفته بوده و او را شكست داده است. بنابراين اسكند مقدوني ذاتا ايراني بوده است و شايد بعلت هم خوني بودن بوده است كه از كشته شدن دارا به دست افسران خيانتكار خودش(خود دارا) متأثر مي‌شود و چون بعدا با روشنك دختر دارا ازدواج كرده در حقيقت ندانسته با دختر برادر خود ازدواج كرده است؟ هر چند ازدواج‌هاي فاميلي نزديك در قديم ممنوع نبوده است. 

.

 

نظر شما