نا حکیم شیخ
"دی شیخ با چراغ همی گشت گرد شهر کز دیو و د د ملولم و انسانم آرزوست"
گفتم زخود فرار کن ای ناحکیم شیخ بد بین به خلق هر که بود دیو ود د خود اوست
برگرد وحد خویش بدان وخموش باش زین اشتباه سخت، که بیهوده جستجوست
هر کس به چشم مهر نبیند به مردمان با صد چراغ گم کند آنرا که پیش روست
حور بهشت نزد بد آیین بود چو دیو هر آدمی بدیده حق بین فرشته خوست
مردم نی اند بر چو تو شیخی نیاز مند خاموش باش ور نه کنند از سر تو پوست
نور چراغ کور بود پیش آفتاب کی بحر را نیاز به سقایی سبوست؟
کس را نیاز نیست کزو پرس و جو کنی ای دشمن نهان شده لای لباس دوست
در سر که خم نشد به ادب نزد مردمان مغزی علیل داخل کندیدنی کدوست
ناظم بیاد مردم خود صد غزل سرود بلبل ز رنگ و بوی گلستان به های و هوست
بخرد به عشق مردم خود میشود بزرگ وانگه که شد بزرگ و تواضع کند نکوست