شاهنشاه بی تاج
از عشق روی جانان در دل اثر نباشد کز آتشی فروزان دل شعله ور نباشد
ماییم و عشقبازی عشق است وترکتازی زینگونه همنوازی کس با خبر نباشد
گر دوست زد به تیرم هر گز به د ل نگیرم گر خواست تا بمیرم زین خوبتر نباشد
گر خشمگین به من دید خوش شیوه ای پسندید دارم هماره امید,او بی نظر نبا شد
در جستجوی دلبر از این درم به آن در کس نیست جستجو گر, گر در به در نباشد
ماییم ودیده تر,گرداست وراه دلبر زیرا به راه دیگر کحل بصر نباشد
در دل نشانده یاری نقشی به یادگاری چون او به شاه کاری یک با هنر نباشد
بگشود در برویم بر باغ آرزویم جز او گلی نبویم چون بیشتر نباشد
رفتم بباغ هر سو دیدم پس ار تکاپو همچون گل رخ او با برگ و بر نباشد
دیدم بباغ وبسنان چون شاعری غزلخوان غیر از هزار دستان مرغی دگر نباشد
ناظم بگیر در گوش هرگز مکن فراموش آتش نگشت خاموش گر چشم تر نباشد
ای شاعر هنر مند ای بینوای خرسند شاهنشهی تو هر چند تاجت بسر نباشد