مناظره انسان ودرخت

بود نابخردی قوی پیکر.
که گذارد خراب آثاری
پی تخریب و آتش افروزی
زند آتش به خانه مردم
او طمع مینمود در آن سخت
تا نماند زبیشه زار اثر
-تیشه برداشت سوی آن بشتافت
تا که در بیشه شد درخت شکار
بیشه بو.د اینطرف درخت آنسو
دزدکی رو سوی درخت گذاشت
تاکه آنرا زبیخ بر فکند
کوفت نیش تبر به بیخ درخت
دل مصدوم را به درد آورد
تا بداند که آن ستمگر کیست
غولی ایستاده است چون آدم
تبر از چه زنی به ریشه من؟
ضربه ات میرساند آزارم؟
قطع رگهات عین مردن تست
تو چرا دشمنی به من داری؟
جان تو دور گردد از پیکر
ریشه ات از زمین برون آرم
مکن انکار اختیار مرا
بانگ زد بیخ گوش دشمن سخت
زود از زیر سایه ام گمشو!
کی چنین حق بدست آوردی؟
ریشه ات از زمین برون آرم
مکن انکار اختیار مرا
گشت آشفته و دگر گون سخت
زود زود از کنار من ,گم شو
کی چنین حق به دست آوردی؟
از همه خلق روزگار سرم
طبق دلخواه بهره بردارم
بر همه صاحب اختیار منم
حق بی حد به بر ترین انسان
همگی چون تیول هست از ما
–همه در حیطه تصرف ماست
وسط حرف خود پسند پرید
رفته تنها به محضر قاضی
زین سبب باز گشته ای خشنود
چون ز املای زور گویی تست
–خود ز خود کامگی نویساندی
کز شرافت بود گرامی تر
نه ستم پیشگان سنگین دل
که دگر خلق را نیازارد
ساکن سر زمین خویشتنم
– آب شیرینش شور بای من است
زنده از آب و از هوای خودم
نور خورشید را به سبزینه
تا کنم برگ ومیوه ,شاخه و بن
مینمایم بدل به اکسیژن
شکم از این خمیره سیر کنم
میکنم از سموم پالایش
بهر همچون تویی بنی آدم!
هستی آدمی زهستی ماست
هر که مارا بحق عزیز شمرد
عطر آگین بود بهار از ما
بهر ما جهجهه زند بلبل
میزدایند خستگی ز بدن
باد از عطر من خبر دار است
خانه ی بی وجود چوب کم است
آن هم از شاخه های خشگ من است
لانه بر شاخه های من سازند
–اگر او نیست دوستار درخت
ماند ایمن زسیل بنیان کن
بذرهایی فشانده ام به زمین
از جنایات خویش بر نخورند
هر ستمگر که هست میجویند
ریشه اش را کند به خونخواهی
من نخواهم شدن دچار شکست
بنشین روی مسند داور
دست پرورد نیکبختان را
سبزه,خاک,آب هم فدای تواند
چه ببار آوری از آنچه خوری؟!
ای هیولای سخت بیچاره
جز ستم,جنگ,آتش افروزی
جانور دشت ودر درخت وگیاه
زشت تندیس کینه وآزی
ایدزی یا وبا ویا سرطان !
در سلامت تورا دوامی نیست
ای ستم پیشه, ای اسیر جنون
بشکند از ستمگران گردن
ماند باقی بحال گمراهی
نه به خویش نشان وجدان بود
با زهم تیشه را فشرد به مشت
تازالوار آن بسازم تخت
رنم آتش به خانه مردم
بر درختان زنم فروزینه!!!
گردن زور گو بسختی خست
آن شنیدم که از نژاد بشر
شادمان میشد او زهر کاری
بود پیوسته هر شب و روزی
بود دایم به جستن هیزم
هر کجا بود بیشه یاکه درخت
تیز میکرد اره,تیشه,تبر
روزی از بیشه ای خبر ها یافت
زور و تزویر ومکر برد بکار
جز درختی کهن که بر لب جو
زود هیزمشکن تبر بر داشت
خواست بر ریشه تیشه ای بزند
به در آورد از تن خود رخت
اولین ضربه را که وارد کرد
آن درخت کهن فرو نگریست
دید در زیر خود درخت دژم
گفتش ای دشمن همیشه من
می ندانی مگر که جاندارم
ریشه ام چون رگان گردن تست
من ندارم به چون تویی کاری
گر به گردن تورا زنند تبر
آدمی گونه گفت :حق دارم
نیست بهر تو حق چون وچرا
چونکه این گفته را شنید درخت
گفت:کی اختیار داده به تو ؟
نه مرا کشته ای نه پروردی
گفت آن تیشه زن که حق دارم
نیست بهر تو حق چون وچرا
چونکه این گفته را شنید درخت
گفت:کی اختیار داده به تو ؟
نه مراکشته ای نه پروردی
گفت :من خود که بر ترین بشرم
من ز هر چیز هست در عالم
در جهان اصل اقتدار منم
داده منشور انتظام جهان
قاره های زمین و در یاها
در زمین هرچه هست بی کم و کاست
این سخنها چو آن درخت شنید
گفت ای غولک زخود راضی
چون که شاکی به دادگاه نبود
نیست منشورت از اساس درست
هر چه در گوش این و آن خواندی
در جهان آن کسست نامی تر
بر ترانند مردم عادل
آن بنی آدمی شرف دارد
من درختی تناور و کهنم
خاک این سر زمین غذای من است
ایستا روی ریشه های خودم
مینمایم بدل چو پیشینه
میستانم من از هوا کربن
هر کجا گر بود هوای عفن
آب وخاک وهوا خمیر کنم
من هوارا همی کنم پایش
تاشود جانفزا دم و وادم
همه جا از وجود ما زیباست
لذت از زندگی تواند برد
سبز بخت است روز گار از ما
شاخه هامان بهار آرد گل
خسته جانان بزیر سایه من
پای من بوسه گاه جوبار است
برگهایم علوفه حشم است
هیمه گر در تنور پیر زن است
مرغکان دور من به پروازند
هیچکس نیست در جهان خوشبخت
خاک اگر دست زد به دامن من
گرکه دشمن مرا بود به کمین
که اگر ریشه مرا ببرند
بیشماران درخت میرویند
وز ستمگر بگیرد آگاهی
تا فصیل ونهال وبذرم هست
تو خود اکنون بگو بنام بشر
میخوری میوه درختان را
جانورها همه غذای تو اند
تو که موجودی اینقدر ننری
های! ای پر خور شگمباره
نیست خوی تو غیر کین توزی
میکنی هرچه را که هست تباه
توکه اینسان به خویش مینازی
در جهانی تو درد بی در مان
بر درختت چو احترامی نیست
تیشه بردار و رو زبیشه برون
عاقبت شاخه درخت کهن .....
آن بشر بازهم زخود خواهی
نه زکردار خود پشیمان بود
باز هم گفت حرفهای درشت
که منم خواستار چوب درخت
کنم از شاخه های آن هیزم
دل من هست کوره کینه
عاقبت شاخی از درخت شکست