سفره احسان دوست
سفره احسان دوست آنکه به هستی زازل گفت باش بی کس و سرمایه و کار وتلاش باکس و چیزی سر کاری نداشت ینیه هستی تک وتنها گذاشت هندسه عالم هستی تمام شکل پذیرنده نمود از "کلام" گفت به او"باش"که شد بی درنگ هرچه که میخواستش آید به چنگ نور و ظلام و شب وروز آفرید ماده و معنا همگی شد پدید نطفه کل در دل اجزا نهاد بودن این هر دو به هم وانهاد تاکه به هم عاشق و معشوق وار گرم بمانند زبوس و کنار همکنشان را سر حال آورند رو به فراسوی کمال آورند کامله عالم هستی فشرد یا ئسه گی را زسترون سترد تابچکد نطفه ملک وجود در رحم مادر بود و نبود دامن چون برگ گل کهکشان یافت زیک قطره شبنم نشان گشت از آن شبنم گل بر گزین گرده جاندار بنام زمین بار دگر دست خداوندگار داد بر آن گرده گردون فشار شیره آن حامله بیرون چکاند نفخه ای از روح در آن در دماند گشت بشر- خاست سر پای خویش یافت در آغوش زمین جای خویش چیست روان؟ روح خداوندگار نیست از آن در نظری آشکار بین خداوندو بشر رشته ایست خلق دگر حایز این رتبه تیست رشته دلها به روان بسته شد وان به فراسوی جهان بسته شد شد بشر اینگونه بروی زمین جای نشینی زهنر آفرین چونکه هنر مند زاندازه بیش عشق بورزد به هنر های خویش خواست خداوند که در این جهان ماند از آقت هنرش در امان کون و مکان را همه در کار داشت بهر پذیرایی از انسان گماشت ملک جهان سفره انعام کرد بر سر آن دعوتی از عام کرد هرکه بر این خوان به سزاوار رقت راست به سر منزل دلدار رفت پس بشو ای روح روان,با ادب " روزه" سر سفره احسان رب سفره جانها زدهان خوردن است قوت دل از کام روان خوردن است گس نبرد راه بر اسرار دل کار خداوند بود کار دل ! "دل تپش"از سایش انگشت اوست قلب جهان مالشی از مشت اوست حیف نباشد که چو مهمان او دل نسپاریم بر احسان او؟ چونکه روان نفخه ای از روح اوست بر سر آن سفره نشستن نکوست تاکه روان را سر ناز آورد فوت روان بحشد و باز آورد دل بکن ای ناظمی از قوت تن بر سر آن مائده بگشا دهن!