آیاشهرستان لنجان پیشینه استراتژیک دارد

به نام خدا آیا شهرستانن لنجان قبلا یک منطقه سوق الجیشی بوده است - آنچه مسلم است این است که جمعیت جهان در روزگار کهن اندک بوده ادست و به تدریج افزایش یافته و به تعداد امروز رسیده است در ناحیه لنحان نیز که شیب زمین نسیتا زیاد است حریان آب تند تر از لنجان سفلی به سمنت اصفهان است وبنا بر این بستر زاینده رود گود تر از کناره های آن میباشد وبنا بر این در روگار کهن آب بطور طبیعی بر اراضی مرتفع سواحل آن سوار نمیشده و کناره ها بایر بوده اند ومهاجر پذیر نبوده است وتنها زمینهای پست کناره ها تاحدی از باران و سیلابهای فصلی تر میشده واز خود رودخانه نیز -بخصوص لبه ها- رطوبت دریافت میداشته وعلفزار و مناسب برای چرای دام میشده است وبنا براین جمعیت زیادی در لنجان بالا گرد نمیآمده است یحصوص که از لنجان پایین به سمت باتلاق گاو خونی زمین حاصلخیز کافی برای جمعیت محدود قدیم وجود داشته استت ولذا ضورتی نداشته است که مردم برای سکونت ثابت بسوی لنجان بالا پیشروی کنند –اما پیش از اینکه چنین شود که لنجان بالا به صورت طبیعی ومردمی مسکونی گردد پیش آمدی بشرح زیر واقع میشود:- درمحل کنونی اصفهان در دوره ساسانیان دو محله نسبتا پر جمعیت وجود داشته است:-جی و جویباره که جویباره مسکن یهودیان بوده است ومحله ها وروستاهای نسبتا پر جمعیتی پیرامون این دومرکز قرار داشته اند. یزد گرد اول –پادشاه ساسانی تصمیم میگیرد که بمنظور گزینش و اموزش واعزام نفرات لازم جهت تقویت وپشتبانی سپاهیان خود پادگانی در محل کنونی اصفهان ایجاد نماید و چنین میکند. ایجاد این پادگان باعث ایجاد تغییرات مهم در محل میگردد و بتدریج بر نامهای جی و جویباره سایه می افکند و محل به اسپاهان ,سپاهان و پس از اینکه مسلمانان عر ب ایران را تصرف میکنند (به علت اینکه در الفبای عربی حروف پ.ج .ژ. گ. وجود ندارد) در نوشتن نامهایی که حروف فارسی مذکور در آنها بکار برده شده بوده است از حروف عربی تقریبا همصدا استفاد ه میکنند وبنا بر این اصفهان تغییر نام پیدا میکندواین شکل عربی گرفن در بسیاری از نامهای دیگرفارسی به تدریج و درسراسر ایران تسری پیدا میکند که ما به بعضی از آنها که به ناحیه لنجان مورد بحث مربوط است - برای نمونه اشاره مینماییم:- نامهای کهن پارسی نامهای مغلوب شده لنگان لنجان دؤ دز اشترگان اشتر جان سه دژ سده دیزه,دژه, دیژه] دیسه (وسپس مدیسه) بیستگان بیستجان وبرای نمونه در جاهای دیگر= پل ورگان—فلاور جان .و کهدرگان به قهدریجان !!وووووو تبدیل میشود.—وسراسر گشور. همزمان با اقزایش جمعیت وتوسعه حوزه آبشخور زاینده رود پادگان سپاهان نیز توسعه مییابد و برای آموزش سپاهیان نو وارد واسب و استر وشتر به پادگانهای فرعی جدید نیاز مند میشوند و به جستجو میپردازند . ویکی از بهترین جاها لنگان یا لنجان بوده است که در آن موقع غیر مسکون وبلا معارض بوده است. وبنا بر این در دوره ساسانیان لنگان یا به عبارت دیگر, ناحیه کنونی لنجان نیز به پادگانی جدید تبدیل میشود. چگونگی رسیدن نگارنده به این نتیجه که لنجان پیشینه پادگانی دارد:- در چند سال اخیر که بعضی از عزیزان فرهنگدوست تصمیم گرفته اند هویت سده(سه دژ)را باز شناسی و مکتوب نمایند در مواردی به ینده که اکنون در زمره کهنسالان درآمده ام مراجعه و پرسشهایی کرده اند ومرا که یاد مانهای خرد سالی را فراموش کرده بودم به اندیشیدن واداشتند که پی آمد آن به شرح زیر میباشند : 1- خانواده ما در محله بلندی قلعه که گاهی هنم قلعه بلندی یا قلعه میانی نامیده میشد زندگی میکردند –در هر صورت قلعه جزو اصلی نام محله بود و میدانیم که قلعه در قارسی به معنی دژ است . 2- با اینکه معلوم بود که بر اثر افزایش جمعیت خانه های محله بیشتر و نر هم فشرده تر شده اند لیکن دو دروازه بلند بادیوار های ستبر در شمال و جنوب محل به فاصله تقریبا پانصد متری وجود داشت که سقف دروازه شمالی باقنی مانده بود ولی سقف جنوبی تانیمه دیوار آن نابود شده بود.- به گمانم میرسد که هر یک از آنها پنج متر گشادی و هفت متر بلندی داشتند. 3- چون شرایط زمان و نیاز ساکنان پیشین قلعه میانی محل ایجاب میکرده است که دارای دروازه و بارو باشد پس ناگزیر محله های دوسمت آن نیز در همین شرایط قرار داشته و قلعه یا بگو "دژ" بوده اند واین احتنال نخستین بنده تقویت میگدردد که نام اغازین و اصلی محل سه دژ بوده وبعدا به سده تغلیب شده است. اما چون برای مستند کردن هر نظری دلایل کافی لازم است ونگارنده نداشتم بنظرم رسید که میتوان با بررسی دقیق نامهای پیرامون به نتایجی رسید وچنین کردم . آنچنانکه همگان میدانند نامهای معروف شهرستان لنجان به شرح زیر میباشند:- باغ بها دران یعنی باغ دلیران – شجاعان - متهوران چرمهین " اسب شتابان و تبز تک نوگوران ونو گوراب میدان جدید اسبدوانی – اسبهای سرخ مدیسه-مدیزه- مدیژه این نامها ابتدا دیسه- دیزه و دیژه بوده اند که بعدا – م – علامت مکان برسر آنها در آمده و معنای جای اسبان سیاه(دیزه – دزه) دژ -گرفته اند بیستجان =بیستگان= بایست گاه = جای ایست وبازرسی. چمگردان—چم گردان = جای چمیدن - رهنوردی –پیاده روی -نرمش یا ورزش گردان. ورنامخواست = برنامه خواست =ددستور وبرنامه کار خواستن=در خواست برنامه یا فرمان سان,رژه وهرگونه امور جنگی را خواستن. اشتر جان= اشتر گان= جای شتران. ملاحظه میگردد که تمام نامهای مذکور نامهای حماسی یا مربوط به تجهیزات ولوازم سپاهی میباشند وهر یک در جای استراتژیک ومناسب خود قرار گرفته اند - مانند اشتر گان که در کنار دشتی واقع است که تاهمین اواخر که خود نگارنده دیده است یک دشت نیمی خارستان و نیمی مرغزار بود ویا بیستگان=جای ایست بازرسی دربرابر پل استراتژیک کله ایجاد شده است و... بنا براین بنده به این باور رسیده ام که اولا نام راستین وکهن سده "سه دژ" میباشد ودیگر اینکه ناحیه لنجان(لنکان)از دوره ساسانیان تا دوره سلجوقیان منطقه سوق الجیشی/سپاهی بوده است – نیز این ناحیه از اینروی لنگان نامیده شده که گویی هیولایی برکوه رخ تکیه زده ولنگهارا بسوی خاور دراز کرده و زاینده رود از میان آنها روان میباشد. در جستجوی سندی که شاید نظراتم را تاییند کند امروز به ویکی پدیا وارد شدم و در بخش تاریخ اصفهان به این سند برخوردم که:- از نصرالله هنر فر در"تصویری از اصفهان پیش از اسلام در نشریه گسترش – بهار 73 منشر شده است :-آنگونه که در سر گذشت نامه هاآمده است سواره نظام ساسانی به هنگام صلح در سبزه زارهای پیرامون اصفهان ,بویژه در بخش غربی این شهر تا دامنه های کوهها و سر چشمه زاینده رود استقرار می یافت؟که موید نظرات بنده میباشد. نگارنده جعفر ناظم رعایا

 

 

خاطراتی از سده لنجان از دوران کودکی و نوجوانی نگارش جعفر ناظم رعا یا

وضع کلی سده لنجان علت این که خاطرات خود را از سده به دوران جنگ جهانی دوم مربوط مبکنم این است که جنگ دوم در سال 1308تا 1٬324 به طول انجامید و بند نیز 1٬307 متولد شدم و در شهریور 1٬320 یعنی در 13 سالگی به مسجدسلیمان مهاجرت کردم و با این که به سن قانونی نرسیده بودم چون مختصر سوادی داشتم در شرکت نفت استخدام شدم زیرا در آن زمان به علت کم بودن تعداد باسواد ان تنها خواندن و نوشتن از مدرک لیسانس این زمان بیشتر ارزش استخدا می‌داشت. در آن زمان آمارگیری درستی انجام نمی‌شد و در هر موردی بیشتر بر اثر حدس و گمان از تولیدات و مصرف یا تعداد نفرات صحبت می‌شد و بنابراین در دهاتی مانند سده شاید کدخدا ها می‌دانستند چند خانه و یا چند سکنه و یا چقدر تولیدات محصولات وجود دارد و شاید دریادداشت‌های باقی‌مانده از کدخدای سده به نام حاجی یدالله فهیم که شخصی با سواد هم بود بتوان آمارها واطلاعاتی مفید به دست آورد و شنیده ام که یادداشت‌های آن مرحوم نیز در نزد آقای دکتر اسفندیار معتمدی می‌باشد وبند ه بر اثر مشاهداتی که در ذهنم باقی مانده است می‌توانم حدس بزنم که در آن زمان در حدود 500 خانه درسده وجود داشت که اگر در هرخانه به طور متوسط 5 نفر ساکن بوده باشند جمعیت سده در حدود 2٬500 نفر برآورد می‌شود و با توجه به شرایط زمان یکی از دهات پرجمعیت بشمار می‌رفت یاددا.شت‌های باقی مانده از کدخدای سده به نام حاجی یدالله فهیم که شخصی با سواد بود بتوان آمارهاواطلاعانی به دست آورد و یادداشت‌های آن مرحوم نیز به طوری که شنیده‌ام نزد آقای دکتر اسفندیار معتمدی می‌باشد . بنده با توجه به آثار مشاهداتی که در خاطرم مانده است حدس میزنم که در حدود 500 خانه درسده وجود داشت که اگر در هر خانه به طور متوسط پنج نفر ساکن بوده باشند جمعیت سده در حدود 2٬500 نفر برآورد می‌شود. و با توجه به شرایط زمان سده یکی از دهات پر جمعیت بشمار میرفت وبه احتمال قریب به یقین جمعیت سده نیز مانند سایر مراکز مسکونی کشور قبل از جنگ جهانی اول خیلی بیشتر بوده است که به علت عوارض ناشی از جنگ مانند وبا و طاعون و قحطی‌ها و ناامنی و نبودن امکانات بهداشتی و تغذیه نا مناسب تعداد بسیاری از جمعیت مرده بوده اند چنانچه می‌گویند پیش از جنگ جهانی اول جمعیت ایران در حدودسی ملیون بوده ودر نتیجه جنگها و عوارض آنها تقریبا بیست ملیون ار مردم ایران نابود شده و نهایتا به ده مایون کاسته شده اند!ا اگر ما بخواهیم به نسبت جمعیت کل کشور که دو سوم آن در اثر عوارض جنگ‌های جهانی کاسته شده است جمعیت سده را هم مشمول دو سوم کاهش قرار دهیم باید حدس بزنیم که سده پیش از جنگ جهانی اول در حدود0 ٬500 نفر جمعیت داشته است اما از توجه به بعضی آثار باقی مانده مانند خانه‌های خالی و مخروبه که بیشتر هم در محله پایین بودند و نیز داستانی که از مرحوم سید رحمه‌الله که یکی از پیرمردان واهل منبربود شنیدم می‌توان تخمین زدکه بر اثر حوادث ناشی از جنگ‌ها نیمی از جمعیت سده کاسته شده بود یعنی پیش از جنگ تقریباً 5٬000 نفر جمعیت داشته است داستانی که مرحوم سید رحمه‌الله بیان می‌کردو بخش عمده آن ساختگی و برای برانگیختن احساسات مذهبی مردم و به قول خود او از جمله پلتیکهای(!) منبری است به شرح زیر می‌باشد او گفت :روزی صبح زود از کوچه باغ دیوان‌خانه به طرف جوی سده می‌رفتم تا وضو بگیرم نرسیده به جو دیدم یک جانور بزرگ و ترسناک مانند گاو که شا خ هم داشت اما صورتش مانند آدمیزاد بود به داخل کوچه[آمد تا وارد سده بشود اول خیلی ترسیدم و خواستم برگردم اما تا به خود آمدم که فرار کنم یاچه کنم جانور به من رسید و تا خواست از کنارم عبور کند به یاری جدم به خودم مسلط شدم و از او پرسیدم تو کیستی؟- گفت: من وبا وطاعون هستم .گفتم -تو را به جدم قسم می‌دهم وارد سده نشو . گفت :من مامورم – گفتم- تو را به جدم قسم دادم. گفت: به تو گفتم که من مامورم اما چون به جدت قسمم دادی به تمام سده وارد نمی‌شوم وا زهمین کنار سده به سمت ور نا میخواست می‌روم. و بنابراین می‌دانید که ازقحط و غلا و و با طا عون همه کسانی‌که در این سده مردند از اهالی محله پایین بودند نه از محله بالا بنابراین بدهیید براه جدم - نذورات و خیرا ت و مبرا ت خودتان ر!ه از گفتار شخص نام‌برده که از معمران بود و معمولاً در بیشتر مراسم دینی مذهبی مردم از جمله کفن و دفن مرده‌ها شرکت داشت و نیز از تعاریف حاج محمد علی نوروزی جدمادری این‌جانب که او هم از کسانی بود که علیرغم بعضی‌ها که جرأت نمی‌کردند از بیم مبتلا شدن به بیماری در جمع‌آوری و کفن و دفن مردگان شرکت کنند آنان قبول خطر کرده تا آخرین نفر را دفن میکرده اند معلوم می‌شود که آن‌قدر از مردم می‌مرده ا ند که حتی فرصت انجام مراسم مذهبی کامل را نداشته اند و ناگریز بوده اند در گذشتگان را در همان وضعی که می‌مرده اند به خاک ب‌سپارند! توضیح لازم جوی آب سده که بمصرف کشاورزی و مصارف خانگی از جمله آشامیدن میرسید از کنار ده عبور می‌کرد ه وروی جو در فاصله هایی برای اینکه داخل آن از دید عابران محفوظ بماند در سه محل با فاصله هایی دور مساحتهای چهل پنجاه متری دیوا کشی کرده بودند که به آنها باغچه میگفتند ومعمولا زنان و کودکان در آنها به رخت و ظرفشویی ودر فصلهای گرم به شنا و ابتنی میپر داختند و مرده‌ها را نیز معمولاً در همین باغچه‌ها غسل می‌دادند زیرا غسال خانه مستقلی وجود نداشت ا و بنابراین آب‌جو مخصوصاً در مواقع بروز بیماری‌های مسری کاملاً آلوده می‌شد و معلوم است کسانی که در محله پایین زندگی می‌کردند از آبی که بیشتر آلوده شده بود استفاده می‌نمودند وپایین تری ها بیشتر از محله بالا در معرض بیماری‌های مسری قرار می‌گرفتند واین نیزیکی از عواملی بود که بیماری‌های مسری مانند وبا و طاعون و گوارشی و غیر این‌ها در محله پایین بیشتر منتشر می‌شد و بنابراین" گاو سید رحمه‌الله چندان هم بزرگ نبوده است!بلکه ار سر سوزن نیز کوچکتر بوده است ! امکانات زیستی و اقتصادی سده سده که ظاهراً یک محل کشاورزی بود و هنوز هم کشاورزی به حساب می‌آید حداقل ٬5000 نفر جمعیت داشته و کل اراضی آن تقریباً 3٬000 چریب می‌باشند-یعنی پیش از جنگ سهم سرانه تقریبا 600 ذرع میشده است لیکن بعد از جنگ بعلت اینکه جمعیت نصف شده سهم سرانه دو برابر یعنی هر نفر ده 1٬200 مترمربع می‌شود و این هم در حالیست که تقریباً 500 جریب آن زمین‌ها در مالکیت بعضی از وارثان خوانین و یا مالکان شهرنشین بوده و تقریباً 500 جریب در مالکیت چند خانواده بود که کدخدا و معتمدان ومرفهان محل بودند و بدین ترتیب 2٬000 جریب باقیمانده مانده سهم 2٬500 نفر جمعیت می‌شد و مسلم است که وضعی عادلانه نداشت زیرا بسیاری اصولا زمین نداشتند و با نوکری یامزدوری و خدمات‌رسانی جانبی ممختصر مزدی به دست می‌آوردند و دیگران هم به تفاوت از نیم جریب تا دو سه جریب زمین در اختیار داشتند و کشاورز شمرده می‌شدند! چون در آن زمان در سده هیچ منبع تولیدی و کارکارخانه‌ای و در تمام ایران نیز به‌جز خوزستان شغلی که از آن مزدی به دست آید وجود نداشت می‌توان گفت که مردم اکثراً در یک فقر عمومی به سر می‌بردند ودرهمه جای ایران درآمدها وابسته به کشاورزی سنتی بودواگر منطقه ای گرفتار خشک‌سالی می‌شد وقوع قحطق و تبعات آن اجتناب‌ناپذیر بود و اگر فرضاً جایی دیگر فراوانی بیشتری بود به علت نبودن راه‌های مناسب و کمبود وسایل نقلبه ووجود راهزنان بسیار ناامن بودند بنابراین جمعیت 2٬500 نفری سده به 2٬000 جریب زمین وابسته بود و لذا با یک حساب ساده می‌توان دریافت که وضعیت عمومی مردم چگونه بوده است واگر حد اکثر تولیدات کشاورزی در واحد سطح رادرجریب 500 کیلو در نظر بگیریم جمع تولید برای هر نفر 400 کیلوگرم محصول در یک سال می‌شد که می‌باید تمام هزینه‌های زندگی را از همین 400 کیلوگرم محصول تأمین نمایند که آن هم در صورتی بود که خشگسالی و آفات سن و ملخ و شته نباشد. علاوه بر این بسیاری بودند که به شرح فوق خود زمین نداشتند و باید از آن‌هایی که زمین بیشتری داشتند به صورت اجاره یا نصفه کاری زمین بگیرند و نصف محصول سال را به مالک بدهند و لذا نصف محصول عاید کشاورز می‌شد یعنی از هر جریب زراعت فقط 250 کیلوگرم! دامداری نیز که لازمه کشاورزی است به علت نبودن مرتع یا چراگاه متداول نبود و منحصر به به این بود که هر کس زمینی برای شخم م زدن داشت یکی دو کاو شخم و یکی دو چهارپای دیگر مانند الاغ و قاطر و یا بو برای حمل و نقل و بعضی هم یکی دو گاو شیرده داشتند که علوفه آن‌ها ازکاه ، و پوشال کشاورزی و یا مختصر یونجه و شبدری که می‌کشتند تأمین می‌شد و کسانی‌که زراعتی نداشتند و یا مختصر بود نمی‌توانستند علوفه تهیه کننده و بنابراین نمی‌توانستند احشامی هم نگاه دارند و از خوردن لبنیات هم محروم بودند بعضی‌ها هم یکی دو رأس گوسفند یا بز نگاهداری می‌کردند که جمع آن‌ها در تمام ده به د ویست راس هم نمی‌رسید وچنین بود که هر کس گوسفندان خود را از خانه بیرون می‌آورد و به محل جمع‌آوری در بیرون ده می‌برد و از آنجا چوپانی آن‌ها را در بیابان می‌برد که مختصر گیاهی داشت می چر‌انید و عصر برمی‌گرداند و این رویه را "لودری" می‌گفتند شغل‌های متفرقه سده که عبارت بود از حمامی, سلمانی, د شتبانی نیز بر این اساس صورت می‌گرفت که یک سال به اهالی خدمت کنند و هنگام درو در مزارع بروند و حق‌الزحمه خود را به صورت بافه آنقدر که می‌توانستند بر دوش خود حمل کنند برمی‌داشتند و می‌رفتند و می‌توان حدس زد که هر کوله ایکه می‌بردند تقریباً 10 کیلوگرم دانه داشته باشد که مزد یک سال آنان بود شغل‌های دیگر عبارت بود ازقصابی ,دکان داری ,بزازی , گیوه و پینه‌توزی, نجاری, نشا کاری (تولکی)معلمی مکتب داری , خرمن کوبی وبوجاری, برنج کوبی ,آسیا بانی, و حلاجی ,عصاری و بنایی وپایش مزارع که در هر کدام در حدود دو سه نفر وجمعا ( باستثنای فصول کاشت وبرداشت که تقریبا همه بکار مشغول میشدند ) تقریبا 80 تا 90 نفر مشغول بکار بکار بودند و مزد ناچیزی در یافت میکردند که برای یک وعده غذای ساده خانواده آنان هم کافی نبود دو خانواده یهودی نبز در سده ساکن بودند که به کار پارچه فروشی یعنی بزازی وخریداری ظروف و پارچه‌های قدیمی از خانه‌ها مشغول بودندو اغلب برای بر آورده شدن نیاز نیاز مندان " دعا نویسی "هم میکردند!!! توضیح لازم 1-زنان به‌صورت نامشخص همه و همیشه هم به کار خانه‌داری که بسیار هم سخت بود مشغول بودند و به کار ریسندگی پنبه و پشم و بافتن کرباس و دوختن لباس که از کر باس‌هایی که می‌بافتند میدوختند و باز مانده کرباسها را می‌فروختند و بنابراین همیشه مشغول کار بودند . 2- در فصول کاشت برنج یعنی نشاء کاری و درو و خرمن کوبی برای بیکاران نسبتاً کاری در برابر مزد که معمولاً معادل سه کیلو گندم یا برنج بود بیشتر فراهم می‌شد و در بهار و تابستان هم برای آبیاری و پایش زراعت نسبتاً مشغولیت‌هایی در برابر دستمزدی بسیار ناچیز داشتند اما در اواخر پاییز و تمام زمستان اکثراً بیکار بودند. 3- قصا بها که هر یک فقط یک کشتار داشتند و آن هم به علت فقر عمومی یک روز فروش من می‌رفت ناگزیر مشک را غالباً به صورت نسبی و آن هم به کسانی می‌دادند که می‌دانستند توانایی بازپرداخت بدهی خود را دارند و صورت‌حساب آن‌ها هم معمولاً چوب خطی بود که چهار پهلو داشت که در پهلوی آن برای مقداری مانند: ده نار-بیست وپنج- پنجا وصد درم .روی پهلوی چوب‌ها- مربوط به قسمت و زن یا کالا خراشی ایجاد می‌کردند 4-بخشی از کارها هم برای کشاورزی به صورت هییاری (همیاری )انجام می‌شد بدین گونه که مردم در برابر مرد به جای مرد به کمک همدیگر می‌رفتند تا با مشارکت کارها را انجام دهند 5- چوب برها معمولاً بیشتر چوب‌های کبوده وچنار را که در بیشه ها کاشته می‌شد و یا در مرزهای کشتزارها به عمل می‌آوردند ودر ساختمان و نجارنجاری کاربرد داشتند میبریدند وپاک می‌کردند و در فصل‌های ز مستان و پاییز که آب نسبتاً نسبتاً کافی درزاینده رود جریان داشت کنار رودخانه میبردند و در آنجا آنهارا بطور موازی بهم می بستند وآنرا بستنه میگفتند وروی آب قرار میدادند ویکی دو نفر با چوب درازی که مانند پارو به کار می‌بردند در جریان آب هدایت می‌کردند و در اصفهان از رودخانه بیرون می‌آوردند و می‌فروختند. بهداشت و درمان در لنجان بالا فقط یک پزشک در باغ بهاداران و یک نفر هم در ریز(زرین شهر فعلی ) به طبابت مشغول بودند و درسده هم یک نفر که سوادی هم نداشت(!) اما یکی دو سال نزد پزشک شاگردی کرده بودو بعضی داروها را می‌شناخت به بعضی بیماران می‌داد و بعضی را هم پیرزنان و پیرمردان- براساس تجربه هایی که داشتند واز پیشینیان زبان به زبان به آنها رسیذه بود- و ونیز شکسته بندان -درمان می‌کردند و بیمارانی هم که نمی‌توانستند به پزشکان محل و با درمان به اصفهان بروند اگر طبیعت آن‌ها را یاری نمی‌کرد یا می‌مردند و یا دائم معلول می‌شدند از نظر بهداشتی هم به شرحی که در مورد بیماری‌های مسری و جوی آب فوقاً توضیح دادیم نه وسایل و امکانات بهداشتی و نه آگاهی عمومی وجود داشت و لذا بیماری‌های مسری به‌زودی منتشر می‌شد و یا غالباً آثار آن‌ها تا مدت‌های مدیدی باقی می‌ماندا از جمله عوامل شیوع بیماری‌ها به خصوص بیماری‌های جلدی مانند کچلی -حمام‌های خزینه ای و عمومی بود که تعویض آب آن‌ها هر ماه یکبار بیشتر نبود و نیز سلمانی هاودلاک‌ها بودند که یا در حمام‌ها با یک کیسه همه را کیسه می‌کشیدند و یا بدون ضدعفونی کردن ابزار آرایش گری همه را آرایش می‌کردند! و نیز از عوامل بیماری‌های مسری آثار جنگ های جهانی بوده که بیماری‌های مقاربتی بسیاری را مانند سوزناک سیفلیس و شانکر وارد ایران کردند تعداد بسیاری در همه جا مبتلا شده بودند و جاهایی که از ایران نزدیک به محل عبور و مرور و پایگاه‌های نظامی های متجاوز خارجی بود نزدیک بودند بسیاربیشتر مبتلا شده بودند شیوع بیماری‌های مسری بسیار هول‌انگیز بودو به نسل‌های بعدی هم منتقل می‌گردیدد دانش و فرهنگ درسد ه آدم با سواد که خواندن و نوشتن و حساب سیاق در مکتب‌های سه‌گانه رایاد ‌گرفته بودند نسبت به دهات مشابه دور و نزدیک زیادتر بود و مکتب دار ان هم عبارت بودند از سید حسن صدری (که اورا جناب آقا می‌نامیدند) ملا امید علی و ملا فتح‌الله که نفر اول هم خطی بسیار زیبای هنرمندانه داشت و مکتب اوهم شلوغتر بود و هم تعدادی بیشتر را تعلیم داده بود. نوشت افزارو کتاب بسیار کمیاب و محدود بود به طوری که غالباً شاگردان مکتب‌ها برای مشق خط از ورقه‌های حلبی که روی آن‌ها مشق می‌نوشتند و پاک می‌کردند استفاده می‌نمودند و کتاب‌های درسی یا خواندن جلد آخر قرآن کریم به نام پنج الحمد شروع می‌شد و با اصل قرآن ادامه می‌یافت و کتاب‌های درسی دیگر- حساب سیاق -نصاب الصبیان -,گلستان سعدی -مشق خط بودند بعضی هم در خانه گتابهایی مانند شاهنامه ,گلستان سعدی , حافظ هزارویک شب, یوسف و زلیخا, حسین کرد- زا د المعاد و مفتاح در باب داشتندو بیشتر از همه خواندن شاهنامه حتی در مجالس رواج داشت. دین و مذهب دین عموم اسلام بود آن‌چنان که هم‌اکنون نیز هست دوخانواده یهودی هم درسده زندگی می‌کردند که پس از پایان جنگ دوم جهانی از سده رفتند مردم که عموما شیعه بودند مراسم دینی و مذهبی را بخصوص در ماه‌های محرم و صفر و کفن و دفن مردگانرا در حد ایمان و اعتقادات خود دقیقاً مراعات می‌کردند مراسم عزاداری حضرت امام حسین و شهدای کربلا و سایر ائمه علیهم‌السلام به صورت روضه خوانی- پرده خوانید که پرده خانها از شهرهای دیگر مانند زواره می‌آمدند- و سینه زنی و زنجیر زنی و علم و کتل و نمایش اسرای کربلا با سوار کردن بر شترهای بی جهاز و رفتن به مصلی که در محلی مناسب در تپه‌های جنوب سده قرار داشت و در انجا مراسم تعزیه خوانی انجام می‌شد پایان می‌یافت روضه خوانان عبارت بودند از سید رحمه‌الله- ملاا میدعلی ملا فتح‌الله- ملا غلی میرزا از محله بالا و ملا لطف‌الله و ملا سیف‌الله و ملامحمد از محله پایین و در مواردی هم از خارج کسانی را مانند شیخ ملا مصطفی دعوت می‌کردند که بنده از وعظ و خطابه های ایشان بهر ی کافی می‌بردم و از رفتن پای منبر ایشان هیچ‌گاه غفلت نکردم -آقای شیخ عبدالرسول قائمی که مجتهد و مؤسس حوزه علمیه ریز بودند به سده می آمدند ومنبر میرفتند ومردم مسایل شرعی خود را از ایشان ویا طلبه هایی که بعضا از حوزه قم دعوت میشدند ویا با مکاتبه با علمای نجف میپرسیدند. ا و یا مستقیماً از رساله‌های مجتهدان که سواد دارها میخریدند و می‌خواندند دریافت می‌گردند درسده برای غسل و کفن مرده‌ها غسال خانه نبود و آن‌ها را که در باغچه‌های جوی د ه غسل وکفن می‌کردند دفن می‌کردند و طبق مراسم شیعیان به هنگام دفن یکی از اهل منبر نزدیک گوش آن‌هاا تلقین می‌خواند که مطابق معمول عبارت بود از بیان شهادتین و حقا نیت مرگ و زندگی بعد از مردن و زنده شدن در رستاخیز و حسابرسی در قیامت و جزا ومکافات در آخرت و یادآوری وصایت و امامت حضرت علی و 11 فرزند ش و تقویت روحیه میت برای پاسخ‌گویی به پرسش‌هایی که توسط دو فرشته در شب اول قبر به سوآل می آیند و یقین داشتن به غفران و رحمت واسعه آفریدگار در هر دو سرای دنیا و آخرت و خواندن نماز میت و نماز وحشت در شب اول قبر واز جمله مراسم بعد از وفات نیز این بود که صبح روزد قبل ازطلوع فجر شب اول قبر که برای میت نماز وحشت خوانده بودند افراد درجه اول میت سر قبر به سلام در گذشته میرفتند تا فرشتگان بدانند که شب گذشته است و باید به پرس و سوال از درگذشته پایان دهند و بروند و او را راحت بگذارند؟. در شب اول - روز سوم -شب جمعه - روز هفتم – چهلم- عید- واولین سال- برای درگذشت- مراسم ترحیم و قرائت قرآن برگزار می‌گردیدوبعلاوه شب‌های جمعه را برای خواندن فاتحه مانند هم اکنون به گورستان بر سر قبر در گذشتگان میرفتند چگونگی مهاجرت‌ها آن‌چنان که فوقاً بیان کردم در تمام لنجان بالا به خصوص در سده جمعیت‌های ساکن دهات بیشتر از آن بود که محصولات اراضی کشاورزی که در حاشیه باریک طرفین زاینده‌رود قرار دارد نیازهای زندگی مردم را تأمین نماید و درآمد دیگر هم نداشتند که بتوانند از جاهای دیگر مایحتاج خود را فراهم آورند و لذا وقتی آگاه شدند که در خوزستان نفت پیدا شده و شرکت نفت تشکیل شده و شغل ایجاد گردیده است مردانی خطرات راه‌های کوهستانی و وصعب العبور وخطر راهزنان را بر ماندن و سختی کشیدن ترجیح دادند و با هرمشقتی بود خود را پیاده به خوزستان رسانیدند و بیشتر آنان در مسجد سلیمان و کمتردر آبادان در شرکت نفت یا در خدمات جنبی مربوط به عملیات نفتی مشغول به کار شدند وچون ساکن شدند بتدریج خانواده‌های خود را نیزبه آنجا منتقل کردند و می‌توان حدس زد که بین 40 تا 50 خانواده از سده به خوزستان مهاجرت کردند که اغلب بی‌سواد بودند و چون حرفه و فنی هم نمی‌دانستند اغلب آنان به کارهای پست گماشته می‌شدند وبنده نیزدر شهریور 1٬320 در سن 13 سالگی از طریق اصفهان به قم با ماشین- از قم به اهواز با راه‌آهن- و ازآنجا باکامیون -که جمعا بمدت ده روز بطول انجامید وصرف هزینه بسیار به مسجد سلیمان رفتم! و چون سوادی داشتم با وجود این که به سن بلوغ نرسیده بود م در شرکت نفت استخدام شدم. در آن زمان تمام ایران وبخصوص خوزستان ومنطق نفتخیز در اختیار ارتش متفقین آمریکا و اروپا بود ومناطق نفت‌خیز و پالایشگاه آبادان تحت حفاظت شدید ارتش آن‌ها قرار داشت افسران آن‌ها همه غربی و سربازان همه هندی بودند و در شرکت نفت تمام مشاغل بالا سری و اداری و مهندسی در اختیار انگلیسیها بودو بخشی از کارهای دفتری و فنی در اختیار هندی‌ها و مسیحیان قرار داشت و ایرانیان اکثرا در کارهای ردة پایین به کار مشغول بودند پس از 10 سال که به رهبری دکتر مصدق و همکاری آیه‌الله کاشانی نفت ملی شاد و خارجی‌ها بیرون رفتند تمام امور صنعت نفت در دست ایرانیان قرار گرفت) برگردیم به موضوع مهاجرت خداوند اصولاً زمین رابرای بهره‌ برداری مخلوق خود خلق کرده است چنان‌که فرموده است :والا رض وضعها للانام ودر آیات97 تا 99 از سوره نساء می‌فرماید کسانی را که فرشتگان جانشان را می‌گیرند از آنان می‌پرسند: پیش از مردن در چه حالی بودید جواب می‌دهند که ما در زمین در وضعیت فقر و عقب‌ماندگی یعنی مستضعف قرار داشتیم- فرشتگان می‌گویند مگر زمین خدا گسترده و فراخ نبود که مهاجرت کنید و از امکاناتی که خداوند در جاهای دیگر فراوان آفریده است بهره‌مند شوید ؟ این چنین کسان جایگاه شان جهنم است که بد سرانجامی است" فقط مستضعفان از مردان و زنان و کودکان از چنین کیفری ممکن است معا ف شوند که راه چاره ای ندارند و راه به جایی نمی‌برند- امید است که چنین کسانی را که ناچار بود ه و از امکانات و نعمات جاهای دیگر و راه سپاری برای برخورداری از آن‌ها بی‌خبرند و ناتوان میباشند ببخشند زیرا خداوند درگذرنده از گناهان و بسیار بخشنده است" از این تاکیدهای صریح قرآن کریم به نظر می‌رسد که مهاجرت در هنگام عسرت و تنگناهای زندگی به خصوص اگر انسان از امکانات جاهای دیگرهم آگاه شود و بتواند مهاجرت کند بر انسان واجب می‌شود و مهاجرت نکردن کفران نعمت خداست وکیفر و عقوبت سخت دارد اما اگر در مکانی برای کسانی امکانات زندگی در حد متعارف وجود داشته باشد دیگر لزومی ندارد که مهاجرت کند و چه بسا که ضرورت هم دارد بمانند و از مزایای حفظ روابط خویشاوندی و اجتماعی و با دوستان هم بهره مند باشد مسئله مهاجرت آن چنان عادی و طبیعی است که جزو قوانین بین‌المللی درآمد ه و تمام ملل عضو سازمان‌های بین‌المللی با امضای قوانین مربوطه رعایت آن را با تعهد به فراهم آوردن وسایل و امکانات لازم و پذیرفتن مهاجران -متعهد شده اند و همه شاهد آ هستیم که در حد امکاناتی که دارند همه اقدام می‌کنند چنان‌که شاهد آن بودیم که با وجود درگیری شدید کشور خودمان در جنگ تحمیلی تعداد زیادی از افغانستان به اایران مهاجرت کردند که هنوز هم حضور دارند و مهم‌تر اینکه تعداد زیادی از افراد عراقی که با ما در جنگ هم بودند به ایران پناه آوردند و اسکان داده شدند و بنابراین مهاجرت تعدادی محدود ازمردم محروم از خود ایران که به صورت موقت یا دائم جابجا میشوند شگفت‌آور نیست ,مخصوصاً که ما مدعی هستیم که همه جای ایران سرای من است؟ و سعدی نیز با عنایت به همین گونه راهنمایی‌های قران و احاریث است که گفته است:- سعدیاحب وطن گرچه حدیثی است شریف نتوان مرد بخواری که من اینجا زادم و نیز گفته است: بزاد گاهت اگر بر تو سخت می‌گذرد سبک سفر کن از آن جا برو به جای دگر درخت اگر متحرک شدی ز جای به جای نه جور اره کشیدی و نه جفای تبر بسیاری دیگر دلایل ضرورت مهاجرت در دست است که برای خودداری ازز یاده گویی از بیان آن‌معذور می‌باشیم ا به یاد مانده‌های پراکنده 1-در همان دوران جنگ دوم که بنده به خوزستان رفتم و سرتاسر ایران در بی‌نظمی شدید ودر زیر چکمه‌های سلطه گران متجاوزمیسوخت و فقر عمومی و بیماری‌های بی‌شمار مقاربتی و قحطی و قتل و غارت و راهزنی و دزدی و ناامنی و.......امان مردم را گرفته بود گروه زیادی از لهستانی‌ها ی فراری از وطن به ایران پناهنده شدند که آنان را در همه ایران تقسیم کردند و سهمی هم به سده رسید که آن‌ها را در خانه‌ای که در بلندی قلعه روبروی خانة ما بود مسکن دادند و در حد توان تغذیه نمودند که گویا یکی دو نفر آن‌ها هم درصد ه مردند و باقی‌مانده پس از پایان جنگ به وطن حود برگشتند! 2- دردوره جنگ دوم و پس از آن فقر عمومی آن‌چنان بود که از طرف سازمان ملل مقادیری آرد نامرغوب و شکرسرخ و چای در ایران توزیع کردند که خود بنده نیز دو نوبت مقداری آرد و شکر و مقداری چای برای خانواده از د کانی که پایین محله دره نزدیک آسیاب پایینی بود گرفتم! 3-در بهار سالی که تاریخ درست آنرا یادم نیست احتمالاً یکی از سال‌های 1٬314 یا 1٬315 و یا 1٬316 بود سی شبانه‌روز بدون توقف باران بارید و آن چنان شد که دیوارها و سقفهای تمام خانه‌ها که از گل و خشت و تیر و تخته ساخته شده بود کاملا خیسیدو بیشتر فرو ریختند و آن‌ها هم که خراب نشدند آن‌چنان سفف‌ها خیسید و گل شد که مردم جرأت نداشتند- به خصوص شبها در خانه‌های خود استراحت کنند و ناچار بیشتر به جست و جو می‌پرداختند که خانه‌ای امن تر را پیدا کنند تا کمتر در معرض خطر فروریختن قرار گیرند و یا در مساجد که نسبتاً محکم‌تر بودند پناه می‌بردند در آن سال شاید نیمی از سقف و دیوارهای خانه‌ها فرو ریخت و می‌توان گفت خانه ای نماند که آسیب ندیده باشند از عجایب روزگار این که روزی بنده درخانه بودم وشنیدم درکوچه, در حالی که باران بشدت میبارید صدای تنبک زدن میآید که هر لحظه نزدیکتر می‌شد- بیرون آمدم مرحوم بابا رضا .پیر معروف بود که به ضرب خودمی‌گوفت و می‌گفت: مردم -بیایید برویم مصلی نماز باران بخوانیم تا شاید خدا رحم کند که این باران را که برای ما بلاشده و دست از سر ما برنمیدارد متوقف کند ! و گاهی هم می‌گفت خدایا اگر می‌خواهی ما را بکشی بلایی بر سر ما بقرست که یکباره جان مارا بگیرد- چرا زجرکشمان می‌کنی؟ بتدریج عده ای که شاید میخواستند بدانند چه میشود وشایدهم چون به تنگ آمده بودند به دنبال او افتادند و به طرف مصلی رفتنذ و گویا نمازی هم خواندند و شگفت این که فردای آن روز هم آسمان باز شد و خورشید درخشیدن از سر گرفت -اما نمی‌دانم گریه‌های همراه باآهنگ سوزناک تنبک بابا رضا و یا نماز آیاتی که چند نفر از مردم عوام به پیشنماری بابا رضا خواندند سبب شد تا باران قطع شود و یا شرایط جوی و تمام شدن آب ابرها ؟ ودر اثر باران- سیلابی در زاینده‌رود جاری شد که از نهرورنا میخواست که در آنزمان از میان صحرای سده میگذشت تانهر ریز که آسیا بها ی چمگردان و ریز را میگرانید پهنا داشت وانچنان توفنده و هراسناک بودکه دلهارا به نپش می انداخت.ا و پس از مدتی که فرونشست تمام قوروقهارا تبدیل به ریگزار کرده بود که بعدها به تدریج با کوشش توان فرسای مردان در مدتی طولانی سامان داده شد و تبدیل به کشتزاار شدند و ماه‌یهای کوچک و بزرگ بسیار- مرد ه یا نیمه جان در بستر خود باقی گذاشت که بعضی‌ها نیمه جان‌ها را جمع مبکردند و با خود ‌میبردند . خدا رحمت کند مرحوم بابا رضا راکه هر گاه صدای خشن و خش دار اورا که با آهنگ تنبک در هم می‌آمیخت و اشک‌هایش با قطرات باران ممزوج می‌شد و از دامن ریش سفیدش پایین می‌ریخت- به یاد می آورم اشکم جاری می‌شود و با خود می‌گویم احتمالاً قطع شدن باران نتیجه گریه و زاری صادقانه او بوده است,چون او مردم را بحرکت در آورد.؟ 4-در سال‌های آبی که ابی در زاینده‌رود جاری بود برای اینکه سهمی به اصفهان و پایین دستها برسد مواد طومار شیخ بهایی در خصوص سهم بندی آب زاینده‌رود که قدرت قانونی یافته بود اجرا می‌شد و به این منظور میرابهایی به لنجانات می‌فرستادند که آن‌ها به نوبت آب جوی‌ها و نهرها را می‌بستند و خاک‌ریز می‌کردند تا نشتی هم از لای ریگها نتراود و بعضاً روی خود بندهاکه ایجاد می‌کردند می‌خوابیدند تا مبادا کشاورزان محل ,شب هنگام بند را به آب دهند مع‌الوصف با ز مردم با قبول خطر درگیری با میرابها و گرفتار شدن در دست امنیه ها و مشکلهای ‌ دیگر موفق می‌شدند بندها را باز کنند تا آبی بکشتهای خود برسانند بلکه از خشگیدن کامل آنهارا نجات دهند. پس از اینکه نوبت آب به دهات می‌رسید و درب جوی‌ها و نهرها باز می‌شد برای این که کشمکش و زد و خورد و آشوب برپا نشود معتمدان محلی مردم را از این که خود برای آبیاری کشکشت خود نروند آن‌ها را ممنوع کردند و خود به عهده می‌گرفتند که به اتفاق دشتبانان آبیاری مزارع را از بالا به پایین و بدون تبعیض انجام دهند و چنین می‌کردند اما گاهی هم اتفاق می‌افتاد که بعضی به علت بی‌اعتمادی خود به آب یاری رمین ,خودشان میرفتند و نتیجتاً بسیار می‌شد که این تخلفات سبب برخورد میشد و بابیل وچوب به همدیگر حمله می‌کردند و به سر و بدن هم می‌گوفتند و باعث مجروح شدن بدن وشکستگی اندام همدیگر می‌شدند 5-در آن زمان سدی روی رودخانه نبود، تا آبهای پاییز و زمستان را ذخیره نمایند و در هنگام ضرورت بمصارف ضروری برسانند بنابراین اب‌های بارندگی‌های پاییزوزمستان که مصرف کشاورزی چندانی نداشت در رودخانه رها بود و به باتلاق گاو خانی می‌ریخت و در بهار نیز به نسبت آبی در رودخانه جاری بود اما بسیار می‌شد که در تابستان‌ها رودخانه کاملا میخشکید آنچنانکه ه گاهی اتفاق می‌افتاد که مردم ناگزیر می‌شدند گودال یا شیاری در رودخانه بکنند تا مقداری آب اززیر ر یکها جاری شود تا ببرند و به مصارف ضروری برسانند و با این وضع می‌شود تصور کرد که کشتهای ممردم به چه روزی می افتاد! 6-در سنوات آب سالی پشه های حامل میکروب مالاریا تکثیر می‌شد و باعث شیوع بیماری مالاریا می‌گردید و چون دارو و درمان و پزشک هم در دسترس نبود در بسیاری موارد به مرگ مبتلایان می‌انجامید .این حادثه سبب شد تا بهانه به دست مقامات بالا بدهد تا ظاهراً به نام جلوگیری از شیوع مالاریا و در نهان به منظور رسیدن آب بیشتر به اصفهان و رو دشت کاشت شلتوک را در لنجانات ممنوع نمایند و چون مردم زیر بار نمی‌رفتند و به کاشت برنج ادامه می‌دادند نیروهای نظامی بسیار از جمله به سده فرستادند و مردم را مجبور کردند تا کشتزارهای خود را با گاو و خیش خود در حالی که نزدیک به خوشه نشستن بودند شخم بزنند و در عوض ,از آن پس به کاشت پنبه و حبوبات و دانه‌های روغنی بپردازند و این ممنوعیت چند سال ادامه داشت اما به علت اینکه بوته های پنبه و حبوبات در برابر آفاتهایی‌مانند شته ها و کرم‌ها و حشرات خاکزی مقاومت ندارند و سموم و امکانات هم برای مبارزه با مواد وجود نداشت با آفات وجود نداشت این تعبیر کشتها نتوانست جانشین برنج کاری بشود و لذا به تدریج صدای اعتراض مردم و ارسال شکایات فراوان به مقامات بالا افزایش یافت و پس از چند سال مجدداً برنجکاری مجاز گردید. 7-وقتی رضاشاه بر کشور مسلط شد تغییراتی در امور فرهنگی کشور ایجاد کرد و برای اجرای آن‌ها نیروی انتظامی را به کار گرفت که ازجمله آن‌ها کشف حجاب معروف بود و آنچه کمتر درباره آن سخن گفته شده شده است تغیر لباس مردانه و سنتی به مدرن برد که متحدالشکل شدن می‌گفتند .نوع لباس عمومی مردان قباوار خالق و شلوار گشاد بود و قبا دارای آستین‌هایی بود که تا ارنج شکافته بود و همچنین دامنهای آن از دو طرف تابالای زانوها شکافته بود و جیبهارا در داخل شکاف‌ دامنها آویزان بودند. امنیه ها همانند کشف حجاب زنان هر جام مردان را می‌یافتند آستبنها ودامنهای قبای مردان را میبردند ا بریدند و پاچه‌های شلوارهارا که تنبان می‌گفتند نیز با کارت و یا قیچ تا حد ران‌ها می‌دریدند و اگر کلاه نمدی داشتند برمی‌داشتند و تأکید می‌کردند که کلاه نیز باید پهلوی باشد 8-موضوع دیگر ممنوع کردن روضه‌خوانی- تعزیه گردانی -زنجیر و سینه زنی و به طور کلی راه‌اندازی دسته‌های عزاداری و پرده خانی بود که در سده هم مانند همه جای دیگر دسته‌های عزاداری به خصوص در روز عاشورا را به طور کامل به راه می‌انداختند که قبلاً نیزاشاره کرده ایم. - روز عاشورایی بود که اهالی ده بخصوص محله پایین سنگ تمام گذاشته بودند دسته که متشکل از نوحه خوان‌ها سینه زن‌ها و زنجیر زنها و سنج ودهل زن‌ها - علم و کتل ها- و شمر که لباس رزم پوشیده بود و در اطراف دسته تا خت وتاز می‌کرد و رجز میخواند وبه اسیران شلاق میزد و دسته اسرارا در حالی که در کجاوه های بدون روپوش و روپوش دار(و برای عروس قاسم که تا حد امکان تزئین شده بود) با سایر زنان و مردانی که لباس زنانه پوشیده بودند و شبیه امام زین‌العابدین که به زنجیر کشیده شده بود و سوار بر شتر در حالی که پایش محکم زیر شتر بسته شده بود و گاهی حرکاتی حزن‌انگیز و نوحه های کوتاه می‌خواند از محل گرد آمدن که ئر جای حمام و پیرامون مسجد پایین گرد آمده بودند حرکت کرد تا پس از گذر از کوچة اصلی بین محله پایین و بالا و زیر چهارتا قی های سید برکات و سهراب بگذرد ونیز از زیر چهارتاقی نسبتاً درازی که بخشی از خانه حاجی یدالله کدخدای سده روی آن ساخته شده بود و در میدانگاه قرار داشت بروند و به مصلی برسند و در آنجا پس از تعزیه خانی در ظهر عاشورا مراسم را تمام نمایند –اما مردم خبر نداشتند که امنیه ها قبلاً آمده و در بالکن طبقة بالای خانه حاجی یدالله که بر میدان گاه اشراف داشت سنگر گرفته و منتظر دسته عزاداران هستند امنیه ها کاملا خود را پنهان داشته بودند تا دسته عزاداران همه وارد میدان گاه شدند و از آن سو شروع به رفتن در داخل چهارتاقی کدخدا شدند که چشمتان بد نبیند امنیه ها از روی بالکن شروع به زدن سنگ و آجر و کلوخ بر سر عزاداران و ازجمله شبیهامام زین العابدین و کجاوه نشین‌ها و شتر سوار و شمر و نوحه سرایان و...کردند که آشوبی به سخت بپا شد و صدای ضجه و فریاد مجروحان و پناه‌جویان و نفرین زنان و مردان با صدای زنگ شتران و اسب و استران به آسمان بر خاست و بیش از همه شتران متوحش شدند و تعادل کجاوه هابه هم خورد و در حالی که سرنشینان آنها به زمین می‌افتادند به هرطرف فرار کردند واز همه دلخراشترحال شبیه امام زین العا بدین بود که پاهایش زیر شکم شتر بسته بود و در حالی که شتر به سوی بیابان می‌دوید از ضربات پاهای شتروناهمواریهای مسیرآسیب می‌دید اورا شتر را که از خستگی و بارسنگینی که هنوز زیر شکمش آویزان بود در حالی در کنار مصلی یافتند که ملا و صفر در حال بیهوشی و با تن مجروح و استخوان‌های شکسته زیر شکم شتر آویزان بود لازم است این را نیز بگویم که تا آن گاه که در زیر بالکن خانه کدخدا مردم مورد هجوم وریختن سنگ وکلوخ برسرشان قرار گرفتند و شترها وحشی شده و فرار کردند خودم شاهد بودم اما دنباله موضوع را از زبان شاهدان بعدی حادثه شنیدم

 

 

 

عصارخانه  حاج حیدر معتمدی  یک ،مرکز صنعتی  قدیم واقتصادی  خانگی درسده

 

نمیدانم عصار خانه سده را  که یک واحد صنعتی /اثتصادی قدیمی بو د چه کسی  ودر چه زمانی سا خته بود اما قدیمی بنظر میرسید .

 

 در زمان کودکی بنده یعنی در دو دهه اول  بعد از 1300 شمسی   عصار خانه متعلق به شخصی روحانی کهنسال  بنام حاجی آفا زین العابدین (؟)که در انتهای دالانی که به  محوطه  میدان مانند  معروف به بلندی قلعه {مرکز محله ما )متصل میشد خانه ای داشت که گویا دری هم به  عصار خانه داشت  ودرب اصلی عصار خانه به  کوچه شرقی  بازمیشد که آن کوچه  به حمام و مسجد محله پایین منتهی میشد.

 

–مرحوم  حاج حیدرمعتمدی  که از ساکنان محله میدانکاه بود خانه و عصار خانه را از نامبرده خریدند وبه آن نقل مکان کردند  واداره امور  آنرا که از آن زمان عصارخانه حاج حیدر نامیده شد بعهده گرفتند  اما نمیدانم در چه تاریخی  عصار خانه  تعطیل گردید.

 

  در این عصار خانه5-6 نفر افرادی به نام عصار فعالیت می کردند که مهارت آنها در گرفتن عصاره یا روغن دانه های گیاهی گوناگون  مانند کیکج(منداب) بزرک-خشخاش – بید انجیر(کرچک)  کنجد –کوشه (دانه گلرنگ) که بعضی مصرف خوراکی،‌ و عمدتا  مصرف روشنایی  در  چراغ های پی سوزونبز درصنعت رنگسازی .... بود -تولید میشد و جالب  توجه این که  مازاد بر مصارف داخلی سده نیز  در حلبهای بیست لیتری که درب آتهارا لحیم کاری میکردند  به جاهای دیگر صادر میشد  وبنابراین چون بخش عمده مواد خام را از جاهای دیگر وارد  و تولیدات  مازاد مصرف را صادر میکردند شاغلان بیرونی هم داشتند .

 

گنجاله وزایده های عصارخانه  در  تغذیه دام  ونیز بعنوان کود در کشاورزی به مصرف میرسید و بسیار مفید بود.

 

ساختمان عصارخانه عبارت بود از یک حیاط  نسبتا وسیع   با دیوار های  بلند که درآن محل نگاهداری  5-6 شتر  ولوازم آنها

 

 واصل بنا ساختمانی مرتفع بود ک از بیرون  دو طبقه بنظرمیرسید  که با شیوه ی قدیمی  وازمصالحی مانند  شفته آهک، سنگ و ومقداری  آجر، و دیوارها و سقف ها بیشتر با خشت و گاهی آجر تشکیل می گردید. طبقه ی  همکف  که ورودی وکارگاه   عصارخانه در این بخش قرار داشت شامل انبارها  وفضاهایی بود که بعضی از دانه های روغنی را در آنجا بو می دادند تا قابلیت  له شدن زیر سنگ ها و روغن دهی آنها بشتر شود .

 

 در بخش اول ورودی  ساختمان محل آسیاب سنگها... قرار داشت  که  عبارت بود از ستونی (سکویی) به ارتفاع  تقریبا یک متر دایره شکل از سنگ و آجر که بـر روی آن دو سنگ مدور بزرگ یکی افقی در زیرو تابت  و دیگری که کمی  بزرگتر و قطر دایره ی شکل آن تقریباً (به) دو متر و نیم  وضخامت تقریبی  75 سانتی متربنظر  می رسید به عنوان سنگ چرخنده مورد استفاده قرار می گرفت. این سنگ به وسیله ی میله ی آهنی و تیری به طول تقریبی چهار متر از چوبهای محکم دیده می شد که با تجهیزات لازم به محور سنگها  وصل می شد  واز سویی به پشت  شتری نر که یک پشته از کرباس و گونی بر روی کوهانش بسته شده بود به کمک چوبی با حلقه هایی با  دو رشته زنجیر در راهروی اطراف سکو ی مدور   سنگ را روی دانه های روغنی به گردش در می آوردو دانه های روغنی خام ابتدا در بین این دو سنگ سائیده و نرم وخمیر وآماده میشد تا به اتاق تیرخانه  وروغن کشی  منتقل شود. .

 

در بخش روغن گیری در عصارخانه تیر خانه  بودکه  که تیری قطور وبلند  از  چوب چنار بطور مورب ار کف تا زیر سفق  در آن  تعبیه شده بودکه به طرز خاصی بوسیله  طناب و قرقره و چرخ دنده هایی  به محوراصلی  متصل بود. سر تیر  دارای شکافی بود  که در وسط آنقرقره ای نصب شده و طنابی محکم  بر روی قرقره قرار می گرفت تا تیر را به  وسیله ی آن ها  بالا و پائین ببرند. برای کنترل تیر بزرگ  در زیر آن  چهار چوبه ای مجکم  قرار ئاشت  که در وسط آن  مجوری قطور چوبی (شافت)نصب شده بود که در آن سوراخهایی  باقطرهایی تقریبا  8 سانتیمتری  ایجار شده بودو کارگرانی نیرومند  با فروبردن  "اهرم" ها  درآنها این محور های قطور را  بچرخش  درمی آوردند  تا وسیله چرخ دندها  تیر بزرگ  را تا  زیر سقف تیرخانه بالا وپایین ببرند. وفشار تیررا و وزنه هارا  بر روی بسته های  محتوی خمیر منتقل نمایند.

 

برای انحام این کار در زیر سر پاینی تیر بزرگ   گودال دایره ای شکل به نام "پاچال" قرار داشت که در کنار آن شیاری  تنبوشه مانند  تا ته پاچال   ساخته بودند که  بسته های  خمیر را  درآن شیار روی هم میچیدند و تیرها و وزنه ها بر آنها فشاروارد می آوردند واینکار سبب میشد تا روغن از خمیر ها بسوی پایین جاری شود و  در ته پاچال در ظروف مخصوص بریزد وبدینترتیب  روغتهارا جمع آوری و آماده  فروش وصدور میکردند.

 

آنچه مسلم است اینست  که بعد از جنگ حهانی دوم ورواج برق و ماشین آلات صنعتی درایران  شیوه های سنتی بتدریج متروک  گردید اما ممکن بنظر میرسید که بتوان  بانصب موتورهای برقی برای  چرخانیدن سنگهای له کننده دانه  های روغنی یجای شترها وجا بجا کردن وزنه های فشار  بجای تیرها و چرخ دنده های چوبی ونیروی  انسانی   بتوان تلفیقی از شیوه های  سنتی و صنعتی بوجود آورد و عصار خانه را  زنده وفعال  نگاه داشت اما متاسفانه این نظر  بمثابه نوشداروی پس از مرگ  سهراب است – بخصوص اینکه دست ماهم دور از آتش بود

 

نیز باید اضافه کنم  که آنچه بیان گردید  مختصری  از ریزه کاریها و مختصات فنی عصار خانه است اما بنده توان وزمان بیشتر برای کنجکاوی ودرک  آنها را نداشتم.

 

.