بهاریه
در بامداد اول فروردین شادی کنند مردم نیک آیین زیرا که یکه تاز فلک پیما برخنگ را هوارگذارد ز ین برکوه ودرندشت فرود بارد زوبینه هیای ییشمر زرین در روز و شب شتاب کند یکسان بر نیمگدرده زبر و زیرین در شادی تعادل نوروزی مردم روند بر روش پیشین در سرسرا کننده چرا غا نی در خانه ها دهند بسی تزیین یک سفره افکنند پر ازآجیل قران و شمع و آینه ,-چندین سین فر ش ا فکنند نقشه آن صد رنگ پوشند جامههای نوورنگین در دید و بازدید شود تجدید عهد مودت از نوو از دیرین هم روزه نو روند مبارک باد هم بوسه میدهند به هم شیرین تنها نه مرددمند چنین شادان خیزد زمین زخواب بسی سنگین شورو نشاط گیرد و شادابی اندوه بسترد ز دل غمگین بر دامن د من بنشند باز گل بوتههای نسترن و نسرین گیسو ی بید و زلف چمن از باد آن پیچ پیچ گردد و این چین چین دورافکند عروس چمن روبند بی رونما و لب گشه و کابین بلبل دهد به شور و نوا تحریر هم میکند به قول و غزل تمرین سر حوش دود غزال زکه بالا هم میبرد ز صحنره آن پایین کبک وتذروراست روش موزون هم بادرا بود ورزشآهنگین درعدل روزگار پدید آید این شوروحال موسم فروردین و اینگونه روز و شب بشود یکسان نه کمتر است مد ت آن از این نازم به عدل و داد که میگردد گیتی از این پدیده بهشت آیین سازد ز دره رود روان بستر دارد *ز تپه سبزه و گل بالین دربر که در شنا شده نیلوفر بگرفته ازشکوفه در خت آذین نوروزجانشین زمستان است آری چو کفر رفت درآید دین دارد بهار چهر ه همی نیکو پاییز راست شیو بسی ننگین آنرا بسیست رویش وافزایش این را همیست ریزش بی تخمین بدخوی و سرکش است چو تابستان خود حواه وبی تعادل وبی تمکین بیمایه و خموده زمستان است چون شاه مات بی سپه و فرزین آن می کند ستم به فرو دستان این ناتوان و بد منش و بدبین در ملک اگر زمانه بهارا نیست هر کس ز باغ عمر بود گلچین اما به سرزمین زمستانی مردم همه فسرده د ل و نائین یارب بساز کشور ایران را چون نو گلی شکفته و عطر آگین نیزای خدا, پدید گر نوروز خورشید آفرین و مه و پروین بر دوستان شکوه بهاران د ه زرینه روزها- و شبان سیمین ایامشان همیشه بهاری باد احوالشان هماره به دور از کین لبهایشان چو نو گل خندان باد دلهایشان دمی نشود غمگین ناظم سخن نگویی اگر ازدل در هیچ دفتری نشود تدوین اما اگر سخن بسزا گویی گوینداهل معرفتت تحسین

Title 1

         

Title 2

Text 1   Text 2
More text goes here.