خلیج فارس آب رفته را به جوبرمیگرداند

                                   

خلیج فار س آب رفته را به جوی بر میگرداند.          سراینده : جعفر ناظم رعایا
شنیدم به کهگاه در گفتگو............ که آب روان برنگردد به جو
من این را گمان مینمودم نخست......که با دبدنیها نماید درست
زکف هرچه شد بازناید بدست........به راه پسامد نباید نشست
مکن در ره باز یابی تلاش............تو وابسته بر رفتننیها مباش
چو باور به قلبم نشست این گمان.....پس,افتاد کارم به آبادکان
در آن شهر روزی پسینگاه بود......که رفتم تماشای اروند رود
هواگرم و من خسته و تشنه لب........نشستم کنار درختی رطب
زمین در گذرگاه اروند رود.......دوسویش سراسرفرازیده بود
به هر سوی آم دشت تا عمق آن........بپابود باغات و خرماستان
زمین نخیلات و باغات بود...........بسی مرتفعتر زاروند رود
از این راز پنهان شدم در شگفت...که آن دشت آب از کجامیگرفت
نه سدی که بالا برد سطح آب....نه چرخاب و پمپی که گویدجواب
من ازآن شگفتی رخود بیخبر.........که پا تابه ساقم شد از آب تر
یکی برزگرصخت فریاد زد......به هش! سیل آبت ,چو خس میبرد!
چوبرروداروند کردم نظر..........همه عقل وهوشم برون شد زسر
یکی اژدهادیدم از جنس آب...........شتابنده غرنده پر پیچ وتاب
شگفت آمدم جون به مجرای رود..مسیری که میرفت وارونه بود
گمان کردم اول که درحال خواب...شدستم گرفتار کابوس آب !
چه,اروند جاری سوی خاوراست....ولی سیل را روسوی دیگراست
کشاورز این دید وگفت:ای پسر.....زاروند هستی مگر بیخبر؟
ندانی که هر روز از جزر ومد....به دریاشود راه اروند سد
شود مرتفع آب دریای شور .......کند سد, ره آب شیرین بزور
که ای آب شیرین بد رهنورد......براه خطا آمدی باز گرد!
میا میز با آب شور اشتباه........برو سوی دشت و برویان گیاه
تورا پاکیت آفرینند گیست......بدارش! که سر مایه زند کیست
چو آگاه گردیده از اشتباه........پس آید چو یک کودک سر براه
بره مانده را نیز باز آورد...... بلندا نگر,سرفراز آورد
چوباز آید آن آب شیرین بدشت.........تلافی کند هرچه برسرگذشت
به همیاری جمعی همرهان ...........به بالا نشینی بگیرد توان
به جوها به هر سوی گردد روان....زشاداب سازی شود شادمان
بنرمی فرو میکند سز به خاک.....به پروردن ریشه نخل وتاک
که انگور وزیتون وخرما دهند ....به امر حدا روزی ما دهند
بنازم به دریای ایران زمین........که آنرا خدا آفرید این چنین
که در بخش پهناور نیمروز......درآن میکند جزر ومدها بروز
توگویی که دریای ایران شش است ..زمین ازدم وبازدم سرخوش است
برآن رود اروند مانند نای.......چو راه تنقس بود جانقزای
کشد چون نفس آب شیرین درون...دمد پس سوی دشتها باژگون
شبانروز همواره بی هایهو........هرآبی رود پس فرستد به جو
نیاگان به ساحل کشیدند مرز....که بر دشتها ره نگیرد به هرز
کشیدند نهروزهرنهر جوی.... بسامان رسید آب هرسمت و سوی
به دشت و بیابان نمودندکشت...جهنم شد ایگونه اینجا بهشت
هماهنگ با آفرینش شدند.......بتد بیر ورای اهل بینش شدند
من آنروز دیدم بسی راز هست...که رمزش زدید خرد باز هست
بسی کار سازی در انگشتهاست..که بادست تدبیر مشکل گشاست
شنیدم به کهگاه در گفتگو............ که آب روان برنگردد به جو من این را گمان مینمودم نخست......که با دبدنیها نماید درست زکف هرچه شد بازناید بدست........به راه پسامد نباید نشست مکن در ره باز یابی تلاش............تو وابسته بر رفتننیها مباش چو باور به قلبم نشست این گمان.....پس,افتاد کارم به آبادکان در آن شهر روزی پسینگاه بود......که رفتم تماشای اروند رود هواگرم و من خسته و تشنه لب........نشستم کنار درختی رطب زمین در گذرگاه اروند رود.......دوسویش سراسرفرازیده بود به هر سوی آم دشت تا عمق آن........بپابود باغات و خرماستان زمین نخیلات و باغات بود...........بسی مرتفعتر زاروند رود از این راز پنهان شدم در شگفت...که آن دشت آب از کجامیگرفت نه سدی که بالا برد سطح آب....نه چرخاب و پمپی که گویدجواب من ازآن شگفتی رخود بیخبر.........که پا تابه ساقم شد از آب تر یکی برزگرصخت فریاد زد......به هش! سیل آبت ,چو خس میبرد! چوبرروداروند کردم نظر..........همه عقل وهوشم برون شد زسر یکی اژدهادیدم از جنس آب...........شتابنده غرنده پر پیچ وتاب شگفت آمدم جون به مجرای رود..مسیری که میرفت وارونه بود گمان کردم اول که درحال خواب...شدستم گرفتار کابوس آب ! چه,اروند جاری سوی خاوراست....ولی سیل را روسوی دیگراست کشاورز این دید وگفت:ای پسر.....زاروند هستی مگر بیخبر؟ ندانی که هر روز از جزر ومد....به دریاشود راه اروند سد شود مرتفع آب دریای شور .......کند سد, ره آب شیرین بزور که ای آب شیرین بد رهنورد......براه خطا آمدی باز گرد! میا میز با آب شور اشتباه........برو سوی دشت و برویان گیاه تورا پاکیت آفرینند گیست......بدارش! که سر مایه زند کیست چو آگاه گردیده از اشتباه........پس آید چو یک کودک سر براه بره مانده را نیز باز آورد...... بلندا نگر,سرفراز آورد چوباز آید آن آب شیرین بدشت.........تلافی کند هرچه برسرگذشت به همیاری جمعی همرهان ...........به بالا نشینی بگیرد توان به جوها به هر سوی گردد روان....زشاداب سازی شود شادمان بنرمی فرو میکند سز به خاک.....به پروردن ریشه نخل وتاک که انگور وزیتون وخرما دهند ....به امر حدا روزی ما دهند بنازم به دریای ایران زمین........که آنرا خدا آفرید این چنین که در بخش پهناور نیمروز......درآن میکند جزر ومدها بروز توگویی که دریای ایران شش است ..زمین ازدم وبازدم سرخوش است برآن رود اروند مانند نای.......چو راه تنقس بود جانقزای کشد چون نفس آب شیرین درون...دمد پس سوی دشتها باژگون شبانروز همواره بی هایهو........هرآبی رود پس فرستد به جو نیاگان به ساحل کشیدند مرز....که بر دشتها ره نگیرد به هرز کشیدند نهروزهرنهر جوی.... بسامان رسید آب هرسمت و سوی به دشت و بیابان نمودندکشت...جهنم شد ایگونه اینجا بهشت هماهنگ با آفرینش شدند.......بتد بیر ورای اهل بینش شدند من آنروز دیدم بسی راز هست...که رمزش زدید خرد باز هست بسی کار سازی در انگشتهاست..که بادست تدبیر مشکل گشاست