اشعار

aنیایش ای که ازل جلوه گر ار نام توست تا به ابد بارگه عام تست آنچه در این گستره کردی عیان گوهر خردی است ز گنجی نهان یافت وجود از تو همه هر چه هست بی مدد و بی مثل و مایه دست بی پدر و مادر و همسر توایی بی کس و بی مثل برابر توایی نیست نیازت به زمان و مکان چونکه تو را جاست در اعماق جان حکمت تو خلق تو را زوج کرد تا همه دانند تویی فرد فرد خلق همه زوج و تو تنها احد جز تو همه پوچ و تو تنها صمد جز تو کسی قائم بالذات نیست عالم اسرار و خفیات نیست عرصه هستی که ز کردار تست اندکی از درت بسیار تست توسعه کشور فرماندهی هر چه بخواهی تو خودت می دهی گستره عالم غیب و شهود پیش بزرگیت بود در سجود مهر تو روشنگر انوار شد نور علی نور پدید آر شد دیده زو نور تو خرد خیره گی یافت بسی روشنی از تیرگی حکمت تو نقش شب تار زد پرده بر اندیشه و پندار زد چشم که شد دستخوش تیرگی تیرگی افتاد سر تیره گی همسری ظلمت و نور از تو شد غم به دل و جان به سر ور از تو شد آنچه به هستی است تو گفتیش باش بی مدد یاور و کارو تلاش کار تو تندیسه گفتار توست گفت تو پیداگر کردار تست داده به بنیاد جهان کنه و بن از تو همان گفتن یک حرف کن آنچه به هستی است ز یک حرف باش نیست نه آغازی و نی انتهاش چند تو خواهی سخن باش گفت تا کنی این هستی در دانه جفت گفت تو خود عیت زبردستی است هستی در هستی در هستی است فاش گو ای هستی تو قائم به ذات چند تو را هست از این کائنات آنچه سحابی بود و کهکشان هست ز امر ملکوتت نشان شکل گرفت از خط پرگار تو دایره بیمه دوار تو بر سر این دایره گنبد زدی گنبدی از لوح زبرجد زدی با قلم آن گونه که می خواستی صفحه این لوح بیاراستی عقل و خرد می برد از هوشیار این همه زیبایی و نقش و نگار قدر نهادی تو به بود و نبود بار خدایا تو نداری حدود کون و مکان قبضه بازوی تست معتدل از نظم ترازوی تست خود تو نداری جو به چیزی نیاز خلق خودت را بنوازی به ناز از همه سو چشمه جودت روان می شود و خلق کند نوش جان نیست تو را مانع بخشندگی جرم و گناه و عدم و بندگی چون که تویی هست مرا خواستار مسکینم از بودن خود افتخار هستی من با همه اسرار خویش راه نماید به پدیدار خویش گاه که در پیش تو می ایستم می شوم آگه که من کیستم هر که ز شه یافته فرمانبری می کند او برو گران سروری بار خدایا بده آگاهیم بیشتر از بندگی و شاهیم سعی کرده ام در شعرهایی که می سراییم بجای توجه به شعر آرایی تمسک به صنایع شعری به ساده بپردازم و جای خالی آنها را با بیان حقایق و نکات تفکر انگیز پر کنم تا وقت خواننده بیهوده تلف شود. قلم صنع فرمان هستی را طومار گونه نگاشته است بنام آنکه از اول یکی بود بوحدانیت خود متکی بود وجودش اول و آخر ندارد شریک و زاده و همسر ندارد کرا هستی از او آغاز گیرد نباشد زاده و هرگز نمیرد چو در هستی کس از او پیشتر نیست پس او فرزند مادر و پدر نیست چرا، زیرا خدا را گر پدر بود سزاوار خدایی بیشتر بود چو او را هستیش پایان ندارد نیازی نیست فرزندی بیارد چو او بر کل هستی کارساز است ز بود یارو همسر بی نیاز است صفات خلق و رحمت کز ازل داشت مدایین بر سرکار و عمل داشت پس او چون بود هستی از ازل بود بدور از نقص و خسران و خلل بود هنرمندی که بی شبه و مال است همه آثار او عین کمال است نهان با چشم علم خود نظر کرد مکان را بهر هستی جلوه گر کرد مکان بیکران بی همانند شد از اینرو نظرگاه خداوند به علم خویشتن نوارنیش کرد فراوان شب چراغ ارزانیش کرد از این کون ومکان پر کهکشان شد که دست فیض او گوهرفشان شد زمان را آفرید و بی زمان است مکان را گسترید و بی مکان است مکان مواج از امواج زمان شد زمان جاری به دریای مکان شد مکان را در کجا جا داد و چون کرد که هستی را در آن افلاکگون کرد؟ چه کس داند که از آن پیش چون بود که هستی اما نیستگون بود؟ خرد از شرح هستی ناتوان است مگر گویم که هستی جاودان است شگفت است این به نزد اهل بینش که دارد بدو و پایان آفرینش بدین معنی که خالق از ازل بود ولیکن فارغ از خلق و عمل بود صفاتش بود و تاثیری نمی کرد مقدر بود و تقدیری نمی کرد ندارد این به نزد عقل جایی خدا باشد بدون کدخدایی خدا پیوسته در امری و کاری است فیوض رحمتش پیوسته جاری است فراغت جزو اوصاف خدا نیست به کار آفرینش انتها نیست صفات خلقت از خالق جدا نیست بر او واماندن از خلقت روا نیست بلی هستی دگرگونی پذیرد ولی از گونه گون گشتن نمیرد یقین اجزا هستی را ز ما نیست ولی در اصل هستی این گمان نیست و کل من علیها فان شنیدیم و یبقی وجه ربک نیز دیدیم بقای وجه او عنوان هست است صفات آفرینش جان هستی است چو خوی روی او هست آفرینش عدم نبود بچشم اهل بینش چو هستی جمله با هم گشته پیوست یقین دارم که آن را یک خط هست زمین مجموعه ای از آخشیج است بهم پیوسته مرکوبی مریج است تمام ذراه های آخشیجان یکایک راست خورشیدی فروزان ثوابت گونه و منظومه مانند به پیرامونشان سیاره ای چند به این منظومه های بیشمار است که سقف آسمان نقش و نگار است تمام آنچه در این آسمان است یکی سیاره نامش کهکشان است سحابیها که خود سیاره گونند ر حد فهم و وهم ما برونند همه هستند سرگران چو پرگار پدید آرنده خود را طلبکار عیان می سازد این نظم همانند که دارد آفرینش یک خداوند اگر هستی خدایانی دگر داشت تباهی و سیه روزی به سر داشت یقیناً نظم آن می شد دگرگون زهم پاشیده می شد چرخ گردون هلا دانش پژوهان خردمند در اینجا هست مار را پرسشی چند سر آغازی که هستی داشت کی بود چه عامل باعث ایجاد وی بود؟ چه مقدار است سنگینی که دارد کرا یاراست تا این مایه ارد؟ چه اسراری است در ناموس هستی چه مفهومی است در بالا و پستی؟ بشر تا چند و تا کی دانش بجوید که راز ذره ای را باز گوید؟ زمان چون است و مفهوم مکان چیست؟ کجا هستی گرفتست آشیان چیست؟ اگر بر فرض روزی این مکان مرد کجا این مرده را باید فرو برد؟ اگر هستی پذیرا شد تلاشی چسان جارو شود این خرده پاشی؟ اول چون بوده و آخر چه باشد؟ نشاید پاسخی بیهوده باشد شنیدم گفته ی کیهانشناسان از آن خود محوران حق ناسپاسان که هستی حاصل یک انفجار است وزان این جرمهای بیشمار است شتابی را که از آن حال دارند گریز از مرکزی دنبال دارند پس ازچندی که هست آویز گردند به قعر نیستی لبریز گردند از آن در آسمان در جستجو ییم که طول و عرض هستی را بگوییم شگفت انگیزگفتاری شنیدیم و از آن بیمایه تر چیزی ندیدیم چه آن ژرفا که جای مرده ریزی است خود آن یک پایگاه رستخیزی است چو آن چیزی است پس هستی همان است از این رو هست هستی جاودان است بود هستی دگر فرجام هستی شگفتا دانش و این خود پرستی ؟ براین فرضی که یک فرض کمال است در اینجا نیز جای بس سوال است که آن حجم عظیم ابتدایی نبود جاگزین آیا بجایی؟ و یا آنرا که میگویند بیگ بنگ چگونه یافتند زان توده آهنگ ؟ چه کس آن توده را در هستی آورد چه نیرو جرم آنرا منفجر کرد ؟ چه کس گسترد ابعاد فضا را که تا در خود پذیرد قطعه ها را ؟ چه کس آن قطعه ها را نظم و صف داد چه کس بر سرعت آنها هدف داد؟ چه شد کان پاره ها چون کهکشان شد اساس نظمهای آسمان شد؟ ثوابت را و سیارات کی ساخت چه کس طرح تکامل را پرداخت ؟ چه کس حیوان و انسان را برآورد چه کس در کالبد قلب و روان کرد؟ چه کس در سر چراغ بینش افروخت چه کس ما را در خرد ورزیدن آموخت؟ چه یاری اینچنین عشق آفرین شد چگونه عشق با دلها عجین شد؟ بلی هر آشکاری را نهانی است ولی هر نکته ای را نکته دانی است بلی در طبع هر داننده ای هست که با گردنده گرداننده ای هست ورای آنچه گفتی مرز هستی فراوان هستی است از چیره دستی ز هر کس خوبتر میداند استاد چگونه یک بنا گردیده بنیاد پی آن بر چه اصلی استوار است مصالح با چه طرحی برقرار است عیان و عرصه را مقدار چند است چه کس همسایه و کی خانه وند است از استاد ازل اینگونه خواندیم بر غبت خوانده را در دل نشاندیم که هستی بود طوماری سرآغاز من آن طومار را کردم ز هم باز پس از این هم به پیچیمش چو طومار به آن شکلی که دادیم اولین بار ز مفهومی که از طومار داریم بجرثت رمز آنرا می نگاریم که این هستی است یک بگشوده طومار که باز و بسته میگردد به تکرار نه آنرا اولی باشد نه آخر ولی تغییر می یابد مکرر بسم الله الرحمن الرحیم عزیزان با ورود در این سایت قدم بر دیده ای نهادید که با تراوشاتی بی آلایش که از ژرفای جان نشات گرفته است راه شما را آب پاشی می نماید تا شایبه ای در دلها و غباری بر قدمهاتان ننشیند. به شما سلام می کنم ورودتان را خوشامد می گوییم و نیکبختی و توفیقتان را آرزو می کنم. بنده جعفر- ناظم رعایا متولد سال 1307(78 ساله) در سده لنجان که در 35 کیلومتری اصفهان و در ساحل جنوبی زاینده رود واقع است- می باشم . در شهریور 1320یعنی در زمان جنگ دوم جهانی که کشور در اشغال متفقین بود به خوزستان رفتم و به استخدام شرکت نفت درآمدم و در سال 1357 پس از بازنشستگی به اصفهان مراجعت نمودم و اکنون ساکن اصفهان هستم. از همان دوران کودکی به مطالعه و بخصوص به ادبیات علاقمند بودم و گاهی هم شعر می سرودم و با وجود مشکلات و محدودیت ها در تمام طول عمر در اوقات فراغت خود عمدتاً به مطالعه می پرداختم و اکنون هم روزانه تقریباً هشت ساعت مطالعه می نمایم. در مدتی که در خوزستان بودم با وجودیکه نوشته هایم مورد استقبال قرار می گرفت و گاهی هم منتشر می شد اما نظرم این بود که آنگاه به نویسندگی بپردازمکه بتوانم مطالبی مفید عرضه نمایم و لذا رابطه پیوسته ای با نشریات نداشتم و نتیجتاً معروفیتی به دست نیاوردم. پس از بازگشت به اصفهان فرصت بیشتری برای مطالعه و نوشتن دست داد. اما مسئله مهم این بود که در چه زمینه ای به مطالعه جدی و تحقیق و نگارش بپردازم که نه وقت خوانندگان احتمالی را بیهوده هدر بدهم و نه عمر خویشتن را پس از بررسی و اندیشه لازم به این نتیجه رسیدم که بنا به دلایل زیر قرآن کریم را جانمایه مقصود و هدف خویش قرار دهم: نوشتن برای اینست که مردم بخوانند و مردم مسلمانند و حق این است که چیزهایی باید نوشت که در نظام فرهنگ دینی مردم مفید واقع شود. خود بنده معتقد به دین هستم و بنابراین باید متناسب با معتقدات و باورهای دینی خود عمل نمایم. از میان نویسندگان و بخصوص شعرای کشور ما کسانی پذیرش عمومی و شهرت جهانی یافته اند که متکی برقرآن کریم و باورهای بحق مردم خود بوده اند و کسانی که از این سرمایه معنوی خدایی بهره نگرفته اند در نویسندگی اثری ماندگار باقی نگذاشته و در تقویت فرهنگ ملی تاثیری چشمگیر نداشته اند. نظام کشور ما اسلامی است و اساسنامه اسلام قرآن کریم است که کلام خداوند است و راهنمایی کاربردی کافی برای تمام دوران تاریخ انسانیت و متناسب با توسعه و پیشرفت نیست ( و بلکه پیشروتر از آن ) را دارد و بنابراین هر اندیشمند و محققی در هر عصر و زمانی می تواند نکات و رهنمودهایی نوین از قرآن بیابد و به فرهنگ دینی و ملی خود عرضه نماید. بنابراین ه توجه به موارد مذکور دیگری که بیان آنها به درازا میکشد بنده تصمیم گرفتم که قرآن کریم را بخصوص اشاراتی از آن را که تاکنون کمتر مورد توجه قرار گرفته سرمایه مطالعه و تحقیق و نگارش قرار دهم و نتایج را به مردم و فرهنگ ملی خود تقدیم بدارم و بخواست خداوند متعال تاکنون توفیقاتی به شرح زیر داشته ام: بیش از شصت مقاله تحقیقی در موضوعات اجتماعی سیاسی فرهنگی اقتصادی و پولی و ... تنظیم و غالباً در گردهمایی های سازمانهای سیاستگزاری و تصمیم گیری و دانشگاهی مطرح نموده انم که اکثراً پذیرفته شده و مورد اقبال و جریان کاربردی قرار گرفته و بعضاً تاثیرات اجتماعی و قواعد همگانی برجای گذاشته است. تعدادی مقاله نیز از بنده در روزنامه ها مجلات و کتابهای معتبر چاپ و منتشر گردیده است و بابت آنها تقدیر نامه هایی هم دریافت نمودم. دو کتاب با نامهای "اصول آفرینش" و رابطه دین و سیاست چاپ نشده اند اخیراً یک جلد کتاب بنام " منشور بلورین" در بیش از 15هزار بیت شعری که در بحر تقارب است سروده و تنظیم نموده ام که در جریان بازبینی نهایی برای تجلید است. این کتاب در موضوعات خودشناسی و خداشناسی و براساس داستانهای قرآنی و تحقیقی و همراه با عکسها و نقشه های مربوط به موضوعات مذکور در متن است.بنظر خودم مفاهیم این کتاب در ادبیات ملی ما کم سابقه است. و احتمالاً بخواست خداوند مورد اقبال عمومی قرار خواهد گرفت و ماندگار خواهد شد. نگارش جلد دومی را برای این کتاب آغاز کرده ام و کم و کیف آن مربوط به خواست خداوند و مستلزم فرصت و زمان می باشد. مطالب دیگری نیز انگاشته ام که تاکنون تنظیم و تجلید نگردیده اند. پس از عرض سلام و معرفی مختصر خود پنجره مکانی را که وارد شده اید می گشاییم تا فضا روشنتر گردد و آگاهتر شوید که به کجا آمده اید و چگونه پذیرایی خواهید شد. دلهایتان پیوسته روشن باد که دیده ما را روشن کرده اید. بنام خداوندی که آفرینش را پدید آورد و در مسیر کمال قرار داد و از میان کمال یافتگان بشر را برگزید و احساسات و ادراکات و مغز او را متکامل و شکوفا و اندیشمند فرمود تا خرد ورزد و به شناخت هویت خود و جستجوی پدید آورنده خویش بپردازد. در طینت بشر خمیرمایه موانست و همزیستی را در سرشت تا به همنشینی و همکاری و مبادله دانسته ها و تجارب خود خو کنند و دانش و بینش را گسترش دهنده و به خودشناسی روی آورند و به کی و چونی و چرایی پدید آمدن خویش و عامل آن یعنی پدید آورنده احساس نیاز کنند. از میان انسانهای اندیشمند و خردورز کمال یافتگان را به مقام آدمیت رسانید و خرد آن را چنان شکوفا ساخت که بدانند جهان پیدا وابسته به جهانی است ناپیدا و آنچنانکه هر چیزی در زیستگاه ما و در وجود خود ما قرین و جفتی دارد کل جهان پیدا نیز قرینه ای ناپیدا وارد و نیز آنچنانکه هر پدیده در حیطه زندگی ما علل و عواملی دارد کل جهان هستی نیز مشمول همین نظام است که عاملی سبب پیدایش آن شده است و آن عامل بی نهایت قدرتمند و دانا و بنای مطلق را آفریننده یا خدا نامیدند. از میان این قبیل اندیشمندان و خردورزان کسانی شایستگی آن را یافتند که بتوانند جهان مشهود را بادنیای غیب بپیوندند و به اسراری از آن آگاه شوند و برای همنژادان خود خبرهایی بیاورند و آنانرا نیز در جریان رشد و بالندگی قرار دهند. از میان این خردورزان نخبگانی شایسته آن شدند که از سوی آفریننده برگزیده شوند و بسوی آفریدگان گسیل گردند تا آنرا از هویتشان و کی و چونی و چرایی پدید آمدنشان و شیوه درست زیستنشان و نتیجه کردار و سرانجام کارشان آگاه سازند. ........................................................................................عکس....................................................................................... کسانی که کتاب اصول آفرینش را خوانده اند اقرار کرده اند که نه یکبار بلکه چند بار آن را خوانده اند و از مدت زمانی که صرف مطالعه آن کرده اند بهره ای بشی از حد انتظار گرفته اند. اگر حمل بر خودپسندی نشود نگارنده اهل نقد وتحقیق هستم و به موضوعات (از هر قبیل که باشد) با دیدی نظر می کنم که دیگران نکرده اند و یا کمتر کرده اند که کتاب اصول آفرینش نمونه ای از آن است. و نیز چون گاهی شعر هم می سرایم شما عزیزان از شعری با عنوان" فوتبال" که برای انبساط خاطر و نیز بمناسبت داغ بودن بازار مسابقات جام جهانی فونبال 2006 ذیلا" تقدیم می گردد احتمالاً تصدیق خواهید کرد که دید بنده با دید دیگران در مورد موضوعات تفاوتهایی دارد. شعر فوتبال در حدود پنجاه سال پیش سروده شده است – در آن زمان که مسابقه ای برگزار شد و گروهی سرگرم تماشای بازیگران شدند اما نگرانده وضع و حال بازیچه را زیر نظر گرفته بود- و میدانید که بین بازیگران و بازیچه ها فرق بسیار است. چیستم من؟ درخس و خاشاک غلتان پیش پای این و آنم نیستم بازیگر و بازیچه بازیگرانم خسته ام درمانده ام بی اختیارم ناتوانم خامشم افسرده ام افغان و خیزانم دوانم می شناسیدم به خوبی دوستان من فوتبالم چیست حالم؟ گر چه خاموشم و لیکن آهها در سینه دارم گرچه رنجورم و لیکن سینه ای بی کینه دارم دوستم اما فراوان دشمن دیرینه دارم خاطراتی جان گزا از دوره پیشینه دارم لیک لبهایم به هم بستند محکم تا نیالم چیست کارم؟ هرزمان از این سوی میدان به آن سویش دویدون در خس و خاشاک از پاهای بازیگر چشیدن در ازاء رنج بردن جز ترشرویی ندیدن شکوه چون از کس ندارم خلق پندارد لالم تا گریزم می روم خود را میان خلق پنهان می نمایم می خزم در گوشه ای شاید که در میدان نیابم سر به هر پا می گذارم می زند محکم به پایم کس نگیرد در پناهم هر چه رخ بر خاک سایم یک تماشاگر دهد باری به میدان انتقالم توی میدان تا که تیمی گل کند هر کس به سوی من بتازد با سرو پایم بکوبد تا که در بازی نبازد هرکه افزون گوشمالم می دهد افزون بتازد بیشتر نخوت فروشد بیشتر گردن فرازد گوید او با توپ گل کردم چرا بر خود نبالم ای شگفتا آفرینها بشنود هر کس لگد محکمترم زد می برد پاداش بهتر هر که بهتر بر سرم زد شاد باشد آنکه بیش از دیگران بر پیکرم زد خوشدل است آن کس که از سوی دیگرم زد قهرمان است آن که افزون می نماید پایمالم در نتیجه چون به بازی می شود با چند گل تیمی برنده می کند زین کامیابی سرپرست تیم خنده گوید: اردنگی از آن توپ و گلدان مال بنده هست پاداش از سوار زین نه از اسب دونده من که پیروزم دگر کی توپ ماند در خیالم اشاره کردم که گاهی شعرم می سرایم. غزل زیر یکی از اشعاری است که شش هفت سال پیش سروده ام که ارائه می گردد. و نام سایت گلبن (GOLBON) را نیز از بیت دوم همین غزل انتخاب نموده ام که یادآور احساساتی است که انگیزه سرودن این غزل بوده است: پروانه خیال تا خط و خال حسن تو در دیدگان نشست اسطوره های عشق به طومار جان نشست از گلبنی که طرز نگاهت به دل نشاند صد غنچه را ز سر زد و روی زبان نشست پروانه خیال ز شوق وصال شمع هر جا که دید لاله سرخی بر آن نشست از باغ دوست هدیه گل آورده ام ولی دل باز واندو منتظر باغبان نشست در استماع نغمه موزون باغبان گل گوش جان و در گلستان نشست رازی که گل شنید و به گوش نسیم گفت از پرده شد برون و به شرح و بیان نشست افشای راز و پرده دری کار ما نبود این شیوه از اشاره جانان به جان نشست آنجا که شور عشق و غلغله عاشقی بپاست ای دوستان خموش کجا می توان نشست با سوز جان رساند حرارت به این و آن خاکستری که پشت سر رهروان نشست در راه وصل قاصد پا در میان دل است دیوانه آنکه منتظر کاروان نشست ناظم دلت که لاله صفت داغ داشت رفت در سایه سار قامت سرو روان نشست به پاس توفیقات الهی که همیشه شامل حالم بوده و اکنون نیز شده است که بتوانم با باز کردن این سایت با عزیزان همدل ارتباط معنوی بیشتری برقرار نمایم (( نیایش)) منظوم زیر را نیز عرضه میدارم: ..................................................................جای وارد کردن شعر نیایش که در صفحه پیوست است................................. همه کس در زندکی خود آرزوهایی داردنگارنده هم دارم، بخشی از نمونه های آرزوهایم در شعر " کاش بودم" منعکس شده است که خواننده از تنوع آرزوهایم آگاه خواهد شد. کاش بودم کاش بودم در کویری تشنه ای را جام آبی کاش بودم آتش جوع فقیری را کبابی کاش بودم جامه ای تن پوش بر عریان یتیمی کاش بودم بر تنی لزران ز سرما آفتابی کاش بودم دستمالی پاک می کردم سرشکی کاش بودم مرهمی تا می نشاندم التهابی کاش بودم آب صابونی درون ظرف طفلی بی نوا تا شادمان گردد ز من سازد حبابی کاش بودم مشت گل در دست ویران خانمانی تا ز من اندود می شد رخنه بام خرابی تا گر آرام گیرد از نواهایم غمینی کاش می شد هر رگ من تار تاری یا ربابی کاش بودم بر سر بی سرپناهی سایبانی کاش بودم بر رخی آزرده از سوزی نقابی کاش بودم بوته ای یا سنگ عیار آزمایی تا مگر معلوم دارم نقد نقد قلبی را زنابی تا به چشمی منتظر در راه بنشانم فروغی کاش بودم پیک راهی از سوی عالیجنابی کاش بودم در بیابانیز آبی انعکاسی تا دمی خشنود می شد تشنه کامی از سرابی کاش یک آیینه بودم تا مرا روزی عزیزی گیردم در دست و در قلبم نشاند بازتابی کاش می کرد طبیب جان ز احوالم سوالی کاش می داد آن امید دل پیامم را جوابی کاش اگر این آرزوها شکل می گیرد به رویا چشم می بستم ز بیداری و می رفتم هر که ره پیمود ناظم گشت بر مقصود و اصل خواب و رویا را چه حاصل خود تو از اهل حسابی aنیایش ای که ازل جلوه گر ار نام توست تا به ابد بارگه عام تست آنچه در این گستره کردی عیان گوهر خردی است ز گنجی نهان یافت وجود از تو همه هر چه هست بی مدد و بی مثل و مایه دست بی پدر و مادر و همسر توایی بی کس و بی مثل برابر توایی نیست نیازت به زمان و مکان چونکه تو را جاست در اعماق جان حکمت تو خلق تو را زوج کرد تا همه دانند تویی فرد فرد خلق همه زوج و تو تنها احد جز تو همه پوچ و تو تنها صمد جز تو کسی قائم بالذات نیست عالم اسرار و خفیات نیست عرصه هستی که ز کردار تست اندکی از درت بسیار تست توسعه کشور فرماندهی هر چه بخواهی تو خودت می دهی گستره عالم غیب و شهود پیش بزرگیت بود در سجود مهر تو روشنگر انوار شد نور علی نور پدید آر شد دیده زو نور تو خرد خیره گی یافت بسی روشنی از تیرگی حکمت تو نقش شب تار زد پرده بر اندیشه و پندار زد چشم که شد دستخوش تیرگی تیرگی افتاد سر تیره گی همسری ظلمت و نور از تو شد غم به دل و جان به سر ور از تو شد آنچه به هستی است تو گفتیش باش بی مدد یاور و کارو تلاش کار تو تندیسه گفتار توست گفت تو پیداگر کردار تست داده به بنیاد جهان کنه و بن از تو همان گفتن یک حرف کن آنچه به هستی است ز یک حرف باش نیست نه آغازی و نی انتهاش چند تو خواهی سخن باش گفت تا کنی این هستی در دانه جفت گفت تو خود عیت زبردستی است هستی در هستی در هستی است فاش گو ای هستی تو قائم به ذات چند تو را هست از این کائنات آنچه سحابی بود و کهکشان هست ز امر ملکوتت نشان شکل گرفت از خط پرگار تو دایره بیمه دوار تو بر سر این دایره گنبد زدی گنبدی از لوح زبرجد زدی با قلم آن گونه که می خواستی صفحه این لوح بیاراستی عقل و خرد می برد از هوشیار این همه زیبایی و نقش و نگار قدر نهادی تو به بود و نبود بار خدایا تو نداری حدود کون و مکان قبضه بازوی تست معتدل از نظم ترازوی تست خود تو نداری جو به چیزی نیاز خلق خودت را بنوازی به ناز از همه سو چشمه جودت روان می شود و خلق کند نوش جان نیست تو را مانع بخشندگی جرم و گناه و عدم و بندگی چون که تویی هست مرا خواستار مسکینم از بودن خود افتخار هستی من با همه اسرار خویش راه نماید به پدیدار خویش گاه که در پیش تو می ایستم می شوم آگه که من کیستم هر که ز شه یافته فرمانبری می کند او برو گران سروری بار خدایا بده آگاهیم بیشتر از بندگی و شاهیم سعی کرده ام در شعرهایی که می سراییم بجای توجه به شعر آرایی تمسک به صنایع شعری به ساده بپردازم و جای خالی آنها را با بیان حقایق و نکات تفکر انگیز پر کنم تا وقت خواننده بیهوده تلف شود. قلم صنع فرمان هستی را طومار گونه نگاشته است بنام آنکه از اول یکی بود بوحدانیت خود متکی بود وجودش اول و آخر ندارد شریک و زاده و همسر ندارد کرا هستی از او آغاز گیرد نباشد زاده و هرگز نمیرد چو در هستی کس از او پیشتر نیست پس او فرزند مادر و پدر نیست چرا، زیرا خدا را گر پدر بود سزاوار خدایی بیشتر بود چو او را هستیش پایان ندارد نیازی نیست فرزندی بیارد چو او بر کل هستی کارساز است ز بود یارو همسر بی نیاز است صفات خلق و رحمت کز ازل داشت مدایین بر سرکار و عمل داشت پس او چون بود هستی از ازل بود بدور از نقص و خسران و خلل بود هنرمندی که بی شبه و مال است همه آثار او عین کمال است نهان با چشم علم خود نظر کرد مکان را بهر هستی جلوه گر کرد مکان بیکران بی همانند شد از اینرو نظرگاه خداوند به علم خویشتن نوارنیش کرد فراوان شب چراغ ارزانیش کرد از این کون ومکان پر کهکشان شد که دست فیض او گوهرفشان شد زمان را آفرید و بی زمان است مکان را گسترید و بی مکان است مکان مواج از امواج زمان شد زمان جاری به دریای مکان شد مکان را در کجا جا داد و چون کرد که هستی را در آن افلاکگون کرد؟ چه کس داند که از آن پیش چون بود که هستی اما نیستگون بود؟ خرد از شرح هستی ناتوان است مگر گویم که هستی جاودان است شگفت است این به نزد اهل بینش که دارد بدو و پایان آفرینش بدین معنی که خالق از ازل بود ولیکن فارغ از خلق و عمل بود صفاتش بود و تاثیری نمی کرد مقدر بود و تقدیری نمی کرد ندارد این به نزد عقل جایی خدا باشد بدون کدخدایی خدا پیوسته در امری و کاری است فیوض رحمتش پیوسته جاری است فراغت جزو اوصاف خدا نیست به کار آفرینش انتها نیست صفات خلقت از خالق جدا نیست بر او واماندن از خلقت روا نیست بلی هستی دگرگونی پذیرد ولی از گونه گون گشتن نمیرد یقین اجزا هستی را ز ما نیست ولی در اصل هستی این گمان نیست و کل من علیها فان شنیدیم و یبقی وجه ربک نیز دیدیم بقای وجه او عنوان هست است صفات آفرینش جان هستی است چو خوی روی او هست آفرینش عدم نبود بچشم اهل بینش چو هستی جمله با هم گشته پیوست یقین دارم که آن را یک خط هست زمین مجموعه ای از آخشیج است بهم پیوسته مرکوبی مریج است تمام ذراه های آخشیجان یکایک راست خورشیدی فروزان ثوابت گونه و منظومه مانند به پیرامونشان سیاره ای چند به این منظومه های بیشمار است که سقف آسمان نقش و نگار است تمام آنچه در این آسمان است یکی سیاره نامش کهکشان است سحابیها که خود سیاره گونند ر حد فهم و وهم ما برونند همه هستند سرگران چو پرگار پدید آرنده خود را طلبکار عیان می سازد این نظم همانند که دارد آفرینش یک خداوند اگر هستی خدایانی دگر داشت تباهی و سیه روزی به سر داشت یقیناً نظم آن می شد دگرگون زهم پاشیده می شد چرخ گردون هلا دانش پژوهان خردمند در اینجا هست مار را پرسشی چند سر آغازی که هستی داشت کی بود چه عامل باعث ایجاد وی بود؟ چه مقدار است سنگینی که دارد کرا یاراست تا این مایه ارد؟ چه اسراری است در ناموس هستی چه مفهومی است در بالا و پستی؟ بشر تا چند و تا کی دانش بجوید که راز ذره ای را باز گوید؟ زمان چون است و مفهوم مکان چیست؟ کجا هستی گرفتست آشیان چیست؟ اگر بر فرض روزی این مکان مرد کجا این مرده را باید فرو برد؟ اگر هستی پذیرا شد تلاشی چسان جارو شود این خرده پاشی؟ اول چون بوده و آخر چه باشد؟ نشاید پاسخی بیهوده باشد شنیدم گفته ی کیهانشناسان از آن خود محوران حق ناسپاسان که هستی حاصل یک انفجار است وزان این جرمهای بیشمار است شتابی را که از آن حال دارند گریز از مرکزی دنبال دارند پس ازچندی که هست آویز گردند به قعر نیستی لبریز گردند از آن در آسمان در جستجو ییم که طول و عرض هستی را بگوییم شگفت انگیزگفتاری شنیدیم و از آن بیمایه تر چیزی ندیدیم چه آن ژرفا که جای مرده ریزی است خود آن یک پایگاه رستخیزی است چو آن چیزی است پس هستی همان است از این رو هست هستی جاودان است بود هستی دگر فرجام هستی شگفتا دانش و این خود پرستی ؟ براین فرضی که یک فرض کمال است در اینجا نیز جای بس سوال است که آن حجم عظیم ابتدایی نبود جاگزین آیا بجایی؟ و یا آنرا که میگویند بیگ بنگ چگونه یافتند زان توده آهنگ ؟ چه کس آن توده را در هستی آورد چه نیرو جرم آنرا منفجر کرد ؟ چه کس گسترد ابعاد فضا را که تا در خود پذیرد قطعه ها را ؟ چه کس آن قطعه ها را نظم و صف داد چه کس بر سرعت آنها هدف داد؟ چه شد کان پاره ها چون کهکشان شد اساس نظمهای آسمان شد؟ ثوابت را و سیارات کی ساخت چه کس طرح تکامل را پرداخت ؟ چه کس حیوان و انسان را برآورد چه کس در کالبد قلب و روان کرد؟ چه کس در سر چراغ بینش افروخت چه کس ما را در خرد ورزیدن آموخت؟ چه یاری اینچنین عشق آفرین شد چگونه عشق با دلها عجین شد؟ بلی هر آشکاری را نهانی است ولی هر نکته ای را نکته دانی است بلی در طبع هر داننده ای هست که با گردنده گرداننده ای هست ورای آنچه گفتی مرز هستی فراوان هستی است از چیره دستی ز هر کس خوبتر میداند استاد چگونه یک بنا گردیده بنیاد پی آن بر چه اصلی استوار است مصالح با چه طرحی برقرار است عیان و عرصه را مقدار چند است چه کس همسایه و کی خانه وند است از استاد ازل اینگونه خواندیم بر غبت خوانده را در دل نشاندیم که هستی بود طوماری سرآغاز من آن طومار را کردم ز هم باز پس از این هم به پیچیمش چو طومار به آن شکلی که دادیم اولین بار ز مفهومی که از طومار داریم بجرثت رمز آنرا می نگاریم که این هستی است یک بگشوده طومار که باز و بسته میگردد به تکرار نه آنرا اولی باشد نه آخر ولی تغییر می یابد مکرر بسم الله الرحمن الرحیم عزیزان با ورود در این سایت قدم بر دیده ای نهادید که با تراوشاتی بی آلایش که از ژرفای جان نشات گرفته است راه شما را آب پاشی می نماید تا شایبه ای در دلها و غباری بر قدمهاتان ننشیند. به شما سلام می کنم ورودتان را خوشامد می گوییم و نیکبختی و توفیقتان را آرزو می کنم. بنده جعفر- ناظم رعایا متولد سال 1307(78 ساله) در سده لنجان که در 35 کیلومتری اصفهان و در ساحل جنوبی زاینده رود واقع است- می باشم . در شهریور 1320یعنی در زمان جنگ دوم جهانی که کشور در اشغال متفقین بود به خوزستان رفتم و به استخدام شرکت نفت درآمدم و در سال 1357 پس از بازنشستگی به اصفهان مراجعت نمودم و اکنون ساکن اصفهان هستم. از همان دوران کودکی به مطالعه و بخصوص به ادبیات علاقمند بودم و گاهی هم شعر می سرودم و با وجود مشکلات و محدودیت ها در تمام طول عمر در اوقات فراغت خود عمدتاً به مطالعه می پرداختم و اکنون هم روزانه تقریباً هشت ساعت مطالعه می نمایم. در مدتی که در خوزستان بودم با وجودیکه نوشته هایم مورد استقبال قرار می گرفت و گاهی هم منتشر می شد اما نظرم این بود که آنگاه به نویسندگی بپردازمکه بتوانم مطالبی مفید عرضه نمایم و لذا رابطه پیوسته ای با نشریات نداشتم و نتیجتاً معروفیتی به دست نیاوردم. پس از بازگشت به اصفهان فرصت بیشتری برای مطالعه و نوشتن دست داد. اما مسئله مهم این بود که در چه زمینه ای به مطالعه جدی و تحقیق و نگارش بپردازم که نه وقت خوانندگان احتمالی را بیهوده هدر بدهم و نه عمر خویشتن را پس از بررسی و اندیشه لازم به این نتیجه رسیدم که بنا به دلایل زیر قرآن کریم را جانمایه مقصود و هدف خویش قرار دهم: نوشتن برای اینست که مردم بخوانند و مردم مسلمانند و حق این است که چیزهایی باید نوشت که در نظام فرهنگ دینی مردم مفید واقع شود. خود بنده معتقد به دین هستم و بنابراین باید متناسب با معتقدات و باورهای دینی خود عمل نمایم. از میان نویسندگان و بخصوص شعرای کشور ما کسانی پذیرش عمومی و شهرت جهانی یافته اند که متکی برقرآن کریم و باورهای بحق مردم خود بوده اند و کسانی که از این سرمایه معنوی خدایی بهره نگرفته اند در نویسندگی اثری ماندگار باقی نگذاشته و در تقویت فرهنگ ملی تاثیری چشمگیر نداشته اند. نظام کشور ما اسلامی است و اساسنامه اسلام قرآن کریم است که کلام خداوند است و راهنمایی کاربردی کافی برای تمام دوران تاریخ انسانیت و متناسب با توسعه و پیشرفت نیست ( و بلکه پیشروتر از آن ) را دارد و بنابراین هر اندیشمند و محققی در هر عصر و زمانی می تواند نکات و رهنمودهایی نوین از قرآن بیابد و به فرهنگ دینی و ملی خود عرضه نماید. بنابراین ه توجه به موارد مذکور دیگری که بیان آنها به درازا میکشد بنده تصمیم گرفتم که قرآن کریم را بخصوص اشاراتی از آن را که تاکنون کمتر مورد توجه قرار گرفته سرمایه مطالعه و تحقیق و نگارش قرار دهم و نتایج را به مردم و فرهنگ ملی خود تقدیم بدارم و بخواست خداوند متعال تاکنون توفیقاتی به شرح زیر داشته ام: بیش از شصت مقاله تحقیقی در موضوعات اجتماعی سیاسی فرهنگی اقتصادی و پولی و ... تنظیم و غالباً در گردهمایی های سازمانهای سیاستگزاری و تصمیم گیری و دانشگاهی مطرح نموده انم که اکثراً پذیرفته شده و مورد اقبال و جریان کاربردی قرار گرفته و بعضاً تاثیرات اجتماعی و قواعد همگانی برجای گذاشته است. تعدادی مقاله نیز از بنده در روزنامه ها مجلات و کتابهای معتبر چاپ و منتشر گردیده است و بابت آنها تقدیر نامه هایی هم دریافت نمودم. دو کتاب با نامهای "اصول آفرینش" و رابطه دین و سیاست چاپ نشده اند اخیراً یک جلد کتاب بنام " منشور بلورین" در بیش از 15هزار بیت شعری که در بحر تقارب است سروده و تنظیم نموده ام که در جریان بازبینی نهایی برای تجلید است. این کتاب در موضوعات خودشناسی و خداشناسی و براساس داستانهای قرآنی و تحقیقی و همراه با عکسها و نقشه های مربوط به موضوعات مذکور در متن است.بنظر خودم مفاهیم این کتاب در ادبیات ملی ما کم سابقه است. و احتمالاً بخواست خداوند مورد اقبال عمومی قرار خواهد گرفت و ماندگار خواهد شد. نگارش جلد دومی را برای این کتاب آغاز کرده ام و کم و کیف آن مربوط به خواست خداوند و مستلزم فرصت و زمان می باشد. مطالب دیگری نیز انگاشته ام که تاکنون تنظیم و تجلید نگردیده اند. پس از عرض سلام و معرفی مختصر خود پنجره مکانی را که وارد شده اید می گشاییم تا فضا روشنتر گردد و آگاهتر شوید که به کجا آمده اید و چگونه پذیرایی خواهید شد. دلهایتان پیوسته روشن باد که دیده ما را روشن کرده اید. بنام خداوندی که آفرینش را پدید آورد و در مسیر کمال قرار داد و از میان کمال یافتگان بشر را برگزید و احساسات و ادراکات و مغز او را متکامل و شکوفا و اندیشمند فرمود تا خرد ورزد و به شناخت هویت خود و جستجوی پدید آورنده خویش بپردازد. در طینت بشر خمیرمایه موانست و همزیستی را در سرشت تا به همنشینی و همکاری و مبادله دانسته ها و تجارب خود خو کنند و دانش و بینش را گسترش دهنده و به خودشناسی روی آورند و به کی و چونی و چرایی پدید آمدن خویش و عامل آن یعنی پدید آورنده احساس نیاز کنند. از میان انسانهای اندیشمند و خردورز کمال یافتگان را به مقام آدمیت رسانید و خرد آن را چنان شکوفا ساخت که بدانند جهان پیدا وابسته به جهانی است ناپیدا و آنچنانکه هر چیزی در زیستگاه ما و در وجود خود ما قرین و جفتی دارد کل جهان پیدا نیز قرینه ای ناپیدا وارد و نیز آنچنانکه هر پدیده در حیطه زندگی ما علل و عواملی دارد کل جهان هستی نیز مشمول همین نظام است که عاملی سبب پیدایش آن شده است و آن عامل بی نهایت قدرتمند و دانا و بنای مطلق را آفریننده یا خدا نامیدند. از میان این قبیل اندیشمندان و خردورزان کسانی شایستگی آن را یافتند که بتوانند جهان مشهود را بادنیای غیب بپیوندند و به اسراری از آن آگاه شوند و برای همنژادان خود خبرهایی بیاورند و آنانرا نیز در جریان رشد و بالندگی قرار دهند. از میان این خردورزان نخبگانی شایسته آن شدند که از سوی آفریننده برگزیده شوند و بسوی آفریدگان گسیل گردند تا آنرا از هویتشان و کی و چونی و چرایی پدید آمدنشان و شیوه درست زیستنشان و نتیجه کردار و سرانجام کارشان آگاه سازند. ........................................................................................عکس....................................................................................... کسانی که کتاب اصول آفرینش را خوانده اند اقرار کرده اند که نه یکبار بلکه چند بار آن را خوانده اند و از مدت زمانی که صرف مطالعه آن کرده اند بهره ای بشی از حد انتظار گرفته اند. اگر حمل بر خودپسندی نشود نگارنده اهل نقد وتحقیق هستم و به موضوعات (از هر قبیل که باشد) با دیدی نظر می کنم که دیگران نکرده اند و یا کمتر کرده اند که کتاب اصول آفرینش نمونه ای از آن است. و نیز چون گاهی شعر هم می سرایم شما عزیزان از شعری با عنوان" فوتبال" که برای انبساط خاطر و نیز بمناسبت داغ بودن بازار مسابقات جام جهانی فونبال 2006 ذیلا" تقدیم می گردد احتمالاً تصدیق خواهید کرد که دید بنده با دید دیگران در مورد موضوعات تفاوتهایی دارد. شعر فوتبال در حدود پنجاه سال پیش سروده شده است – در آن زمان که مسابقه ای برگزار شد و گروهی سرگرم تماشای بازیگران شدند اما نگرانده وضع و حال بازیچه را زیر نظر گرفته بود- و میدانید که بین بازیگران و بازیچه ها فرق بسیار است. چیستم من؟ درخس و خاشاک غلتان پیش پای این و آنم نیستم بازیگر و بازیچه بازیگرانم خسته ام درمانده ام بی اختیارم ناتوانم خامشم افسرده ام افغان و خیزانم دوانم می شناسیدم به خوبی دوستان من فوتبالم چیست حالم؟ گر چه خاموشم و لیکن آهها در سینه دارم گرچه رنجورم و لیکن سینه ای بی کینه دارم دوستم اما فراوان دشمن دیرینه دارم خاطراتی جان گزا از دوره پیشینه دارم لیک لبهایم به هم بستند محکم تا نیالم چیست کارم؟ هرزمان از این سوی میدان به آن سویش دویدون در خس و خاشاک از پاهای بازیگر چشیدن در ازاء رنج بردن جز ترشرویی ندیدن شکوه چون از کس ندارم خلق پندارد لالم تا گریزم می روم خود را میان خلق پنهان می نمایم می خزم در گوشه ای شاید که در میدان نیابم سر به هر پا می گذارم می زند محکم به پایم کس نگیرد در پناهم هر چه رخ بر خاک سایم یک تماشاگر دهد باری به میدان انتقالم توی میدان تا که تیمی گل کند هر کس به سوی من بتازد با سرو پایم بکوبد تا که در بازی نبازد هرکه افزون گوشمالم می دهد افزون بتازد بیشتر نخوت فروشد بیشتر گردن فرازد گوید او با توپ گل کردم چرا بر خود نبالم ای شگفتا آفرینها بشنود هر کس لگد محکمترم زد می برد پاداش بهتر هر که بهتر بر سرم زد شاد باشد آنکه بیش از دیگران بر پیکرم زد خوشدل است آن کس که از سوی دیگرم زد قهرمان است آن که افزون می نماید پایمالم در نتیجه چون به بازی می شود با چند گل تیمی برنده می کند زین کامیابی سرپرست تیم خنده گوید: اردنگی از آن توپ و گلدان مال بنده هست پاداش از سوار زین نه از اسب دونده من که پیروزم دگر کی توپ ماند در خیالم اشاره کردم که گاهی شعرم می سرایم. غزل زیر یکی از اشعاری است که شش هفت سال پیش سروده ام که ارائه می گردد. و نام سایت گلبن (GOLBON) را نیز از بیت دوم همین غزل انتخاب نموده ام که یادآور احساساتی است که انگیزه سرودن این غزل بوده است: پروانه خیال تا خط و خال حسن تو در دیدگان نشست اسطوره های عشق به طومار جان نشست از گلبنی که طرز نگاهت به دل نشاند صد غنچه را ز سر زد و روی زبان نشست پروانه خیال ز شوق وصال شمع هر جا که دید لاله سرخی بر آن نشست از باغ دوست هدیه گل آورده ام ولی دل باز واندو منتظر باغبان نشست در استماع نغمه موزون باغبان گل گوش جان و در گلستان نشست رازی که گل شنید و به گوش نسیم گفت از پرده شد برون و به شرح و بیان نشست افشای راز و پرده دری کار ما نبود این شیوه از اشاره جانان به جان نشست آنجا که شور عشق و غلغله عاشقی بپاست ای دوستان خموش کجا می توان نشست با سوز جان رساند حرارت به این و آن خاکستری که پشت سر رهروان نشست در راه وصل قاصد پا در میان دل است دیوانه آنکه منتظر کاروان نشست ناظم دلت که لاله صفت داغ داشت رفت در سایه سار قامت سرو روان نشست به پاس توفیقات الهی که همیشه شامل حالم بوده و اکنون نیز شده است که بتوانم با باز کردن این سایت با عزیزان همدل ارتباط معنوی بیشتری برقرار نمایم (( نیایش)) منظوم زیر را نیز عرضه میدارم: ..................................................................جای وارد کردن شعر نیایش که در صفحه پیوست است................................. همه کس در زندکی خود آرزوهایی داردنگارنده هم دارم، بخشی از نمونه های آرزوهایم در شعر " کاش بودم" منعکس شده است که خواننده از تنوع آرزوهایم آگاه خواهد شد. کاش بودم کاش بودم در کویری تشنه ای را جام آبی کاش بودم آتش جوع فقیری را کبابی کاش بودم جامه ای تن پوش بر عریان یتیمی کاش بودم بر تنی لزران ز سرما آفتابی کاش بودم دستمالی پاک می کردم سرشکی کاش بودم مرهمی تا می نشاندم التهابی کاش بودم آب صابونی درون ظرف طفلی بی نوا تا شادمان گردد ز من سازد حبابی کاش بودم مشت گل در دست ویران خانمانی تا ز من اندود می شد رخنه بام خرابی تا گر آرام گیرد از نواهایم غمینی کاش می شد هر رگ من تار تاری یا ربابی کاش بودم بر سر بی سرپناهی سایبانی کاش بودم بر رخی آزرده از سوزی نقابی کاش بودم بوته ای یا سنگ عیار آزمایی تا مگر معلوم دارم نقد نقد قلبی را زنابی تا به چشمی منتظر در راه بنشانم فروغی کاش بودم پیک راهی از سوی عالیجنابی کاش بودم در بیابانیز آبی انعکاسی تا دمی خشنود می شد تشنه کامی از سرابی کاش یک آیینه بودم تا مرا روزی عزیزی گیردم در دست و در قلبم نشاند بازتابی کاش می کرد طبیب جان ز احوالم سوالی کاش می داد آن امید دل پیامم را جوابی کاش اگر این آرزوها شکل می گیرد به رویا چشم می بستم ز بیداری و می رفتم هر که ره پیمود ناظم گشت بر مقصود و اصل خواب و رویا را چه حاصل خود تو از اهل حسابی aنیایش ای که ازل جلوه گر ار نام توست تا به ابد بارگه عام تست آنچه در این گستره کردی عیان گوهر خردی است ز گنجی نهان یافت وجود از تو همه هر چه هست بی مدد و بی مثل و مایه دست بی پدر و مادر و همسر توایی بی کس و بی مثل برابر توایی نیست نیازت به زمان و مکان چونکه تو را جاست در اعماق جان حکمت تو خلق تو را زوج کرد تا همه دانند تویی فرد فرد خلق همه زوج و تو تنها احد جز تو همه پوچ و تو تنها صمد جز تو کسی قائم بالذات نیست عالم اسرار و خفیات نیست عرصه هستی که ز کردار تست اندکی از درت بسیار تست توسعه کشور فرماندهی هر چه بخواهی تو خودت می دهی گستره عالم غیب و شهود پیش بزرگیت بود در سجود مهر تو روشنگر انوار شد نور علی نور پدید آر شد دیده زو نور تو خرد خیره گی یافت بسی روشنی از تیرگی حکمت تو نقش شب تار زد پرده بر اندیشه و پندار زد چشم که شد دستخوش تیرگی تیرگی افتاد سر تیره گی همسری ظلمت و نور از تو شد غم به دل و جان به سر ور از تو شد آنچه به هستی است تو گفتیش باش بی مدد یاور و کارو تلاش کار تو تندیسه گفتار توست گفت تو پیداگر کردار تست داده به بنیاد جهان کنه و بن از تو همان گفتن یک حرف کن آنچه به هستی است ز یک حرف باش نیست نه آغازی و نی انتهاش چند تو خواهی سخن باش گفت تا کنی این هستی در دانه جفت گفت تو خود عیت زبردستی است هستی در هستی در هستی است فاش گو ای هستی تو قائم به ذات چند تو را هست از این کائنات آنچه سحابی بود و کهکشان هست ز امر ملکوتت نشان شکل گرفت از خط پرگار تو دایره بیمه دوار تو بر سر این دایره گنبد زدی گنبدی از لوح زبرجد زدی با قلم آن گونه که می خواستی صفحه این لوح بیاراستی عقل و خرد می برد از هوشیار این همه زیبایی و نقش و نگار قدر نهادی تو به بود و نبود بار خدایا تو نداری حدود کون و مکان قبضه بازوی تست معتدل از نظم ترازوی تست خود تو نداری جو به چیزی نیاز خلق خودت را بنوازی به ناز از همه سو چشمه جودت روان می شود و خلق کند نوش جان نیست تو را مانع بخشندگی جرم و گناه و عدم و بندگی چون که تویی هست مرا خواستار مسکینم از بودن خود افتخار هستی من با همه اسرار خویش راه نماید به پدیدار خویش گاه که در پیش تو می ایستم می شوم آگه که من کیستم هر که ز شه یافته فرمانبری می کند او برو گران سروری بار خدایا بده آگاهیم بیشتر از بندگی و شاهیم سعی کرده ام در شعرهایی که می سراییم بجای توجه به شعر آرایی تمسک به صنایع شعری به ساده بپردازم و جای خالی آنها را با بیان حقایق و نکات تفکر انگیز پر کنم تا وقت خواننده بیهوده تلف شود. قلم صنع فرمان هستی را طومار گونه نگاشته است بنام آنکه از اول یکی بود بوحدانیت خود متکی بود وجودش اول و آخر ندارد شریک و زاده و همسر ندارد کرا هستی از او آغاز گیرد نباشد زاده و هرگز نمیرد چو در هستی کس از او پیشتر نیست پس او فرزند مادر و پدر نیست چرا، زیرا خدا را گر پدر بود سزاوار خدایی بیشتر بود چو او را هستیش پایان ندارد نیازی نیست فرزندی بیارد چو او بر کل هستی کارساز است ز بود یارو همسر بی نیاز است صفات خلق و رحمت کز ازل داشت مدایین بر سرکار و عمل داشت پس او چون بود هستی از ازل بود بدور از نقص و خسران و خلل بود هنرمندی که بی شبه و مال است همه آثار او عین کمال است نهان با چشم علم خود نظر کرد مکان را بهر هستی جلوه گر کرد مکان بیکران بی همانند شد از اینرو نظرگاه خداوند به علم خویشتن نوارنیش کرد فراوان شب چراغ ارزانیش کرد از این کون ومکان پر کهکشان شد که دست فیض او گوهرفشان شد زمان را آفرید و بی زمان است مکان را گسترید و بی مکان است مکان مواج از امواج زمان شد زمان جاری به دریای مکان شد مکان را در کجا جا داد و چون کرد که هستی را در آن افلاکگون کرد؟ چه کس داند که از آن پیش چون بود که هستی اما نیستگون بود؟ خرد از شرح هستی ناتوان است مگر گویم که هستی جاودان است شگفت است این به نزد اهل بینش که دارد بدو و پایان آفرینش بدین معنی که خالق از ازل بود ولیکن فارغ از خلق و عمل بود صفاتش بود و تاثیری نمی کرد مقدر بود و تقدیری نمی کرد ندارد این به نزد عقل جایی خدا باشد بدون کدخدایی خدا پیوسته در امری و کاری است فیوض رحمتش پیوسته جاری است فراغت جزو اوصاف خدا نیست به کار آفرینش انتها نیست صفات خلقت از خالق جدا نیست بر او واماندن از خلقت روا نیست بلی هستی دگرگونی پذیرد ولی از گونه گون گشتن نمیرد یقین اجزا هستی را ز ما نیست ولی در اصل هستی این گمان نیست و کل من علیها فان شنیدیم و یبقی وجه ربک نیز دیدیم بقای وجه او عنوان هست است صفات آفرینش جان هستی است چو خوی روی او هست آفرینش عدم نبود بچشم اهل بینش چو هستی جمله با هم گشته پیوست یقین دارم که آن را یک خط هست زمین مجموعه ای از آخشیج است بهم پیوسته مرکوبی مریج است تمام ذراه های آخشیجان یکایک راست خورشیدی فروزان ثوابت گونه و منظومه مانند به پیرامونشان سیاره ای چند به این منظومه های بیشمار است که سقف آسمان نقش و نگار است تمام آنچه در این آسمان است یکی سیاره نامش کهکشان است سحابیها که خود سیاره گونند ر حد فهم و وهم ما برونند همه هستند سرگران چو پرگار پدید آرنده خود را طلبکار عیان می سازد این نظم همانند که دارد آفرینش یک خداوند اگر هستی خدایانی دگر داشت تباهی و سیه روزی به سر داشت یقیناً نظم آن می شد دگرگون زهم پاشیده می شد چرخ گردون هلا دانش پژوهان خردمند در اینجا هست مار را پرسشی چند سر آغازی که هستی داشت کی بود چه عامل باعث ایجاد وی بود؟ چه مقدار است سنگینی که دارد کرا یاراست تا این مایه ارد؟ چه اسراری است در ناموس هستی چه مفهومی است در بالا و پستی؟ بشر تا چند و تا کی دانش بجوید که راز ذره ای را باز گوید؟ زمان چون است و مفهوم مکان چیست؟ کجا هستی گرفتست آشیان چیست؟ اگر بر فرض روزی این مکان مرد کجا این مرده را باید فرو برد؟ اگر هستی پذیرا شد تلاشی چسان جارو شود این خرده پاشی؟ اول چون بوده و آخر چه باشد؟ نشاید پاسخی بیهوده باشد شنیدم گفته ی کیهانشناسان از آن خود محوران حق ناسپاسان که هستی حاصل یک انفجار است وزان این جرمهای بیشمار است شتابی را که از آن حال دارند گریز از مرکزی دنبال دارند پس ازچندی که هست آویز گردند به قعر نیستی لبریز گردند از آن در آسمان در جستجو ییم که طول و عرض هستی را بگوییم شگفت انگیزگفتاری شنیدیم و از آن بیمایه تر چیزی ندیدیم چه آن ژرفا که جای مرده ریزی است خود آن یک پایگاه رستخیزی است چو آن چیزی است پس هستی همان است از این رو هست هستی جاودان است بود هستی دگر فرجام هستی شگفتا دانش و این خود پرستی ؟ براین فرضی که یک فرض کمال است در اینجا نیز جای بس سوال است که آن حجم عظیم ابتدایی نبود جاگزین آیا بجایی؟ و یا آنرا که میگویند بیگ بنگ چگونه یافتند زان توده آهنگ ؟ چه کس آن توده را در هستی آورد چه نیرو جرم آنرا منفجر کرد ؟ چه کس گسترد ابعاد فضا را که تا در خود پذیرد قطعه ها را ؟ چه کس آن قطعه ها را نظم و صف داد چه کس بر سرعت آنها هدف داد؟ چه شد کان پاره ها چون کهکشان شد اساس نظمهای آسمان شد؟ ثوابت را و سیارات کی ساخت چه کس طرح تکامل را پرداخت ؟ چه کس حیوان و انسان را برآورد چه کس در کالبد قلب و روان کرد؟ چه کس در سر چراغ بینش افروخت چه کس ما را در خرد ورزیدن آموخت؟ چه یاری اینچنین عشق آفرین شد چگونه عشق با دلها عجین شد؟ بلی هر آشکاری را نهانی است ولی هر نکته ای را نکته دانی است بلی در طبع هر داننده ای هست که با گردنده گرداننده ای هست ورای آنچه گفتی مرز هستی فراوان هستی است از چیره دستی ز هر کس خوبتر میداند استاد چگونه یک بنا گردیده بنیاد پی آن بر چه اصلی استوار است مصالح با چه طرحی برقرار است عیان و عرصه را مقدار چند است چه کس همسایه و کی خانه وند است از استاد ازل اینگونه خواندیم بر غبت خوانده را در دل نشاندیم که هستی بود طوماری سرآغاز من آن طومار را کردم ز هم باز پس از این هم به پیچیمش چو طومار به آن شکلی که دادیم اولین بار ز مفهومی که از طومار داریم بجرثت رمز آنرا می نگاریم که این هستی است یک بگشوده طومار که باز و بسته میگردد به تکرار نه آنرا اولی باشد نه آخر ولی تغییر می یابد مکرر بسم الله الرحمن الرحیم عزیزان با ورود در این سایت قدم بر دیده ای نهادید که با تراوشاتی بی آلایش که از ژرفای جان نشات گرفته است راه شما را آب پاشی می نماید تا شایبه ای در دلها و غباری بر قدمهاتان ننشیند. به شما سلام می کنم ورودتان را خوشامد می گوییم و نیکبختی و توفیقتان را آرزو می کنم. بنده جعفر- ناظم رعایا متولد سال 1307(78 ساله) در سده لنجان که در 35 کیلومتری اصفهان و در ساحل جنوبی زاینده رود واقع است- می باشم . در شهریور 1320یعنی در زمان جنگ دوم جهانی که کشور در اشغال متفقین بود به خوزستان رفتم و به استخدام شرکت نفت درآمدم و در سال 1357 پس از بازنشستگی به اصفهان مراجعت نمودم و اکنون ساکن اصفهان هستم. از همان دوران کودکی به مطالعه و بخصوص به ادبیات علاقمند بودم و گاهی هم شعر می سرودم و با وجود مشکلات و محدودیت ها در تمام طول عمر در اوقات فراغت خود عمدتاً به مطالعه می پرداختم و اکنون هم روزانه تقریباً هشت ساعت مطالعه می نمایم. در مدتی که در خوزستان بودم با وجودیکه نوشته هایم مورد استقبال قرار می گرفت و گاهی هم منتشر می شد اما نظرم این بود که آنگاه به نویسندگی بپردازمکه بتوانم مطالبی مفید عرضه نمایم و لذا رابطه پیوسته ای با نشریات نداشتم و نتیجتاً معروفیتی به دست نیاوردم. پس از بازگشت به اصفهان فرصت بیشتری برای مطالعه و نوشتن دست داد. اما مسئله مهم این بود که در چه زمینه ای به مطالعه جدی و تحقیق و نگارش بپردازم که نه وقت خوانندگان احتمالی را بیهوده هدر بدهم و نه عمر خویشتن را پس از بررسی و اندیشه لازم به این نتیجه رسیدم که بنا به دلایل زیر قرآن کریم را جانمایه مقصود و هدف خویش قرار دهم: نوشتن برای اینست که مردم بخوانند و مردم مسلمانند و حق این است که چیزهایی باید نوشت که در نظام فرهنگ دینی مردم مفید واقع شود. خود بنده معتقد به دین هستم و بنابراین باید متناسب با معتقدات و باورهای دینی خود عمل نمایم. از میان نویسندگان و بخصوص شعرای کشور ما کسانی پذیرش عمومی و شهرت جهانی یافته اند که متکی برقرآن کریم و باورهای بحق مردم خود بوده اند و کسانی که از این سرمایه معنوی خدایی بهره نگرفته اند در نویسندگی اثری ماندگار باقی نگذاشته و در تقویت فرهنگ ملی تاثیری چشمگیر نداشته اند. نظام کشور ما اسلامی است و اساسنامه اسلام قرآن کریم است که کلام خداوند است و راهنمایی کاربردی کافی برای تمام دوران تاریخ انسانیت و متناسب با توسعه و پیشرفت نیست ( و بلکه پیشروتر از آن ) را دارد و بنابراین هر اندیشمند و محققی در هر عصر و زمانی می تواند نکات و رهنمودهایی نوین از قرآن بیابد و به فرهنگ دینی و ملی خود عرضه نماید. بنابراین ه توجه به موارد مذکور دیگری که بیان آنها به درازا میکشد بنده تصمیم گرفتم که قرآن کریم را بخصوص اشاراتی از آن را که تاکنون کمتر مورد توجه قرار گرفته سرمایه مطالعه و تحقیق و نگارش قرار دهم و نتایج را به مردم و فرهنگ ملی خود تقدیم بدارم و بخواست خداوند متعال تاکنون توفیقاتی به شرح زیر داشته ام: بیش از شصت مقاله تحقیقی در موضوعات اجتماعی سیاسی فرهنگی اقتصادی و پولی و ... تنظیم و غالباً در گردهمایی های سازمانهای سیاستگزاری و تصمیم گیری و دانشگاهی مطرح نموده انم که اکثراً پذیرفته شده و مورد اقبال و جریان کاربردی قرار گرفته و بعضاً تاثیرات اجتماعی و قواعد همگانی برجای گذاشته است. تعدادی مقاله نیز از بنده در روزنامه ها مجلات و کتابهای معتبر چاپ و منتشر گردیده است و بابت آنها تقدیر نامه هایی هم دریافت نمودم. دو کتاب با نامهای "اصول آفرینش" و رابطه دین و سیاست چاپ نشده اند اخیراً یک جلد کتاب بنام " منشور بلورین" در بیش از 15هزار بیت شعری که در بحر تقارب است سروده و تنظیم نموده ام که در جریان بازبینی نهایی برای تجلید است. این کتاب در موضوعات خودشناسی و خداشناسی و براساس داستانهای قرآنی و تحقیقی و همراه با عکسها و نقشه های مربوط به موضوعات مذکور در متن است.بنظر خودم مفاهیم این کتاب در ادبیات ملی ما کم سابقه است. و احتمالاً بخواست خداوند مورد اقبال عمومی قرار خواهد گرفت و ماندگار خواهد شد. نگارش جلد دومی را برای این کتاب آغاز کرده ام و کم و کیف آن مربوط به خواست خداوند و مستلزم فرصت و زمان می باشد. مطالب دیگری نیز انگاشته ام که تاکنون تنظیم و تجلید نگردیده اند. پس از عرض سلام و معرفی مختصر خود پنجره مکانی را که وارد شده اید می گشاییم تا فضا روشنتر گردد و آگاهتر شوید که به کجا آمده اید و چگونه پذیرایی خواهید شد. دلهایتان پیوسته روشن باد که دیده ما را روشن کرده اید. بنام خداوندی که آفرینش را پدید آورد و در مسیر کمال قرار داد و از میان کمال یافتگان بشر را برگزید و احساسات و ادراکات و مغز او را متکامل و شکوفا و اندیشمند فرمود تا خرد ورزد و به شناخت هویت خود و جستجوی پدید آورنده خویش بپردازد. در طینت بشر خمیرمایه موانست و همزیستی را در سرشت تا به همنشینی و همکاری و مبادله دانسته ها و تجارب خود خو کنند و دانش و بینش را گسترش دهنده و به خودشناسی روی آورند و به کی و چونی و چرایی پدید آمدن خویش و عامل آن یعنی پدید آورنده احساس نیاز کنند. از میان انسانهای اندیشمند و خردورز کمال یافتگان را به مقام آدمیت رسانید و خرد آن را چنان شکوفا ساخت که بدانند جهان پیدا وابسته به جهانی است ناپیدا و آنچنانکه هر چیزی در زیستگاه ما و در وجود خود ما قرین و جفتی دارد کل جهان پیدا نیز قرینه ای ناپیدا وارد و نیز آنچنانکه هر پدیده در حیطه زندگی ما علل و عواملی دارد کل جهان هستی نیز مشمول همین نظام است که عاملی سبب پیدایش آن شده است و آن عامل بی نهایت قدرتمند و دانا و بنای مطلق را آفریننده یا خدا نامیدند. از میان این قبیل اندیشمندان و خردورزان کسانی شایستگی آن را یافتند که بتوانند جهان مشهود را بادنیای غیب بپیوندند و به اسراری از آن آگاه شوند و برای همنژادان خود خبرهایی بیاورند و آنانرا نیز در جریان رشد و بالندگی قرار دهند. از میان این خردورزان نخبگانی شایسته آن شدند که از سوی آفریننده برگزیده شوند و بسوی آفریدگان گسیل گردند تا آنرا از هویتشان و کی و چونی و چرایی پدید آمدنشان و شیوه درست زیستنشان و نتیجه کردار و سرانجام کارشان آگاه سازند. ........................................................................................عکس....................................................................................... کسانی که کتاب اصول آفرینش را خوانده اند اقرار کرده اند که نه یکبار بلکه چند بار آن را خوانده اند و از مدت زمانی که صرف مطالعه آن کرده اند بهره ای بشی از حد انتظار گرفته اند. اگر حمل بر خودپسندی نشود نگارنده اهل نقد وتحقیق هستم و به موضوعات (از هر قبیل که باشد) با دیدی نظر می کنم که دیگران نکرده اند و یا کمتر کرده اند که کتاب اصول آفرینش نمونه ای از آن است. و نیز چون گاهی شعر هم می سرایم شما عزیزان از شعری با عنوان" فوتبال" که برای انبساط خاطر و نیز بمناسبت داغ بودن بازار مسابقات جام جهانی فونبال 2006 ذیلا" تقدیم می گردد احتمالاً تصدیق خواهید کرد که دید بنده با دید دیگران در مورد موضوعات تفاوتهایی دارد. شعر فوتبال در حدود پنجاه سال پیش سروده شده است – در آن زمان که مسابقه ای برگزار شد و گروهی سرگرم تماشای بازیگران شدند اما نگرانده وضع و حال بازیچه را زیر نظر گرفته بود- و میدانید که بین بازیگران و بازیچه ها فرق بسیار است. چیستم من؟ درخس و خاشاک غلتان پیش پای این و آنم نیستم بازیگر و بازیچه بازیگرانم خسته ام درمانده ام بی اختیارم ناتوانم خامشم افسرده ام افغان و خیزانم دوانم می شناسیدم به خوبی دوستان من فوتبالم چیست حالم؟ گر چه خاموشم و لیکن آهها در سینه دارم گرچه رنجورم و لیکن سینه ای بی کینه دارم دوستم اما فراوان دشمن دیرینه دارم خاطراتی جان گزا از دوره پیشینه دارم لیک لبهایم به هم بستند محکم تا نیالم چیست کارم؟ هرزمان از این سوی میدان به آن سویش دویدون در خس و خاشاک از پاهای بازیگر چشیدن در ازاء رنج بردن جز ترشرویی ندیدن شکوه چون از کس ندارم خلق پندارد لالم تا گریزم می روم خود را میان خلق پنهان می نمایم می خزم در گوشه ای شاید که در میدان نیابم سر به هر پا می گذارم می زند محکم به پایم کس نگیرد در پناهم هر چه رخ بر خاک سایم یک تماشاگر دهد باری به میدان انتقالم توی میدان تا که تیمی گل کند هر کس به سوی من بتازد با سرو پایم بکوبد تا که در بازی نبازد هرکه افزون گوشمالم می دهد افزون بتازد بیشتر نخوت فروشد بیشتر گردن فرازد گوید او با توپ گل کردم چرا بر خود نبالم ای شگفتا آفرینها بشنود هر کس لگد محکمترم زد می برد پاداش بهتر هر که بهتر بر سرم زد شاد باشد آنکه بیش از دیگران بر پیکرم زد خوشدل است آن کس که از سوی دیگرم زد قهرمان است آن که افزون می نماید پایمالم در نتیجه چون به بازی می شود با چند گل تیمی برنده می کند زین کامیابی سرپرست تیم خنده گوید: اردنگی از آن توپ و گلدان مال بنده هست پاداش از سوار زین نه از اسب دونده من که پیروزم دگر کی توپ ماند در خیالم اشاره کردم که گاهی شعرم می سرایم. غزل زیر یکی از اشعاری است که شش هفت سال پیش سروده ام که ارائه می گردد. و نام سایت گلبن (GOLBON) را نیز از بیت دوم همین غزل انتخاب نموده ام که یادآور احساساتی است که انگیزه سرودن این غزل بوده است: پروانه خیال تا خط و خال حسن تو در دیدگان نشست اسطوره های عشق به طومار جان نشست از گلبنی که طرز نگاهت به دل نشاند صد غنچه را ز سر زد و روی زبان نشست پروانه خیال ز شوق وصال شمع هر جا که دید لاله سرخی بر آن نشست از باغ دوست هدیه گل آورده ام ولی دل باز واندو منتظر باغبان نشست در استماع نغمه موزون باغبان گل گوش جان و در گلستان نشست رازی که گل شنید و به گوش نسیم گفت از پرده شد برون و به شرح و بیان نشست افشای راز و پرده دری کار ما نبود این شیوه از اشاره جانان به جان نشست آنجا که شور عشق و غلغله عاشقی بپاست ای دوستان خموش کجا می توان نشست با سوز جان رساند حرارت به این و آن خاکستری که پشت سر رهروان نشست در راه وصل قاصد پا در میان دل است دیوانه آنکه منتظر کاروان نشست ناظم دلت که لاله صفت داغ داشت رفت در سایه سار قامت سرو روان نشست به پاس توفیقات الهی که همیشه شامل حالم بوده و اکنون نیز شده است که بتوانم با باز کردن این سایت با عزیزان همدل ارتباط معنوی بیشتری برقرار نمایم (( نیایش)) منظوم زیر را نیز عرضه میدارم: ..................................................................جای وارد کردن شعر نیایش که در صفحه پیوست است................................. همه کس در زندکی خود آرزوهایی داردنگارنده هم دارم، بخشی از نمونه های آرزوهایم در شعر " کاش بودم" منعکس شده است که خواننده از تنوع آرزوهایم آگاه خواهد شد. کاش بودم کاش بودم در کویری تشنه ای را جام آبی کاش بودم آتش جوع فقیری را کبابی کاش بودم جامه ای تن پوش بر عریان یتیمی کاش بودم بر تنی لزران ز سرما آفتابی کاش بودم دستمالی پاک می کردم سرشکی کاش بودم مرهمی تا می نشاندم التهابی کاش بودم آب صابونی درون ظرف طفلی بی نوا تا شادمان گردد ز من سازد حبابی کاش بودم مشت گل در دست ویران خانمانی تا ز من اندود می شد رخنه بام خرابی تا گر آرام گیرد از نواهایم غمینی کاش می شد هر رگ من تار تاری یا ربابی کاش بودم بر سر بی سرپناهی سایبانی کاش بودم بر رخی آزرده از سوزی نقابی کاش بودم بوته ای یا سنگ عیار آزمایی تا مگر معلوم دارم نقد نقد قلبی را زنابی تا به چشمی منتظر در راه بنشانم فروغی کاش بودم پیک راهی از سوی عالیجنابی کاش بودم در بیابانیز آبی انعکاسی تا دمی خشنود می شد تشنه کامی از سرابی کاش یک آیینه بودم تا مرا روزی عزیزی گیردم در دست و در قلبم نشاند بازتابی کاش می کرد طبیب جان ز احوالم سوالی کاش می داد آن امید دل پیامم را جوابی کاش اگر این آرزوها شکل می گیرد به رویا چشم می بستم ز بیداری و می رفتم هر که ره پیمود ناظم گشت بر مقصود و اصل خواب و رویا را چه حاصل خود تو از اهل حسابی