فرجام نیک
 شنیدم بزرگی بروز شـــــکار
به نیروی بازو ونیش کلنگ
زتلفیقی از چرخ ودلو وطناب
وزآن نهر در دشت سوزان زکشت
ولیکن در آن ساحت دلنشـــین
نه خوش بود از چرخک آن قارقار
به آن برزگر گفت مرد شکار :
بپاسخ باو گفت آن برزکـــر
کنون گشته ام چرخکی آبیار
چواین گفته ها مرد بخردشنفت
تودر زندگی سایه گستر بدی
نبردی زخشکیدن خود زیان
بدان قدرجان کندن ای نیکبخت
 یکی برزگر دید سرگرم کار
فرو کنده چاهی در اعماق سنگ
برآورده از چاه نهری پر آب
بپاکرده توی جهنم بهشـــــت
زچرخک همیخاست بانگی حزین
درآوای گنجشگ وکبک وهزا
چه میگوید این چرخک بیقرار؟
که این چرخ گوید زسوز جگر:
غزلوان به پروردن کشتزار
به آن چرخ چوبین حکیمانه گفت:
کنون مرده ای زنده پرور شدی
چوازچرخشت گشته نهری روان
بچرخ وبنال و بپرور درخت