قلم صنع فرمان هستي را طومار گونه نگاشته است

 قلم  صنع فرمان هیتس را طومار گونه  صادر کرده است

 

بنام آنكه از اوّل يكي بود
وجودش اوّل و آخر ندارد
كه را ... هستي از او آغاز گيرد
چو در هستي كس از او پيشترنيست
چرا، زيرا خدا را گر پدر بود
چو او را هستيش پايان ندارد
چو او بر كلّ هستي كارساز است
صفاتِ خلق و رحمت كز ازل داشت
پس او چون بود، هستي از اَزَل بود
هنرمندي كه بي شِبه و مثال است
نهان، با چشمِ علمِ خود نظر كرد
مكانِ بيكرانِ بي‌همانند
به علمِ خويشتن نورا نيش كرد
از اين، كون و مكان پر كهكشان شد
زمان را آفريد و بي‌زمان است
مكان موّاج از امواج زمان شد
مكان را در كجا جا داد و چون كرد
چه كس داند كه از آن پيش چون بود
خرد از شرحِ هستي ناتوان است
شگفت است اين بنزد اهل بينش : .
بدين معني كه خالق از ازل بود
صفاتش بود و تأثيري نمي‌كرد...
ندارد اين بنزد عقل جايي : ...
خدا پيوسته در امري و كاري است
فراغت جزوِ اوصاف خدا نيست
صفاتِ خلقت از خالق جدا نيست   بلـــي هستـــي دگــرگونــي پـذيـــرد
بقين اجزاء هستي را ز ما نيست
و كُلّ مَن عَلَيها فان ـ شنيديم
بقاي وجه او عنوان هستي است
چو خوي رويِ او هست آفرينش
چو هستي جمله بهم گشته پيوست
زمين مجموعه‌اي از آخشيج است
تمام ذرّه‌هاي آخشيجان
ثوابت گونه و منظومه مانند
به اين منظومه‌هاي كاملاً ريز
زمين همراه با سيّاره‌اي چند
از اين منظومه‌هاي بيشمار است
تمام آنچه در اين آسمان است
سحابيها كه خود سيّاره گونند
همه هستند خود منظومه‌هايي
و زين جُرثومه‌ها كو بيشمار است
«همه هستند سرگردان چو پرگار
عيان مي‌سازد اين نظم همانند
اگر هستي خداياني دگر داشت
يقيناً نظم آن ميشد دگرگون
هلا دانشپژوهان خردمند
سرآغازي كه هستي داشت كي بود
چه مقدار است سنگيني كه دارد
چه اَسراري است در ناموس هستي
بشر تا چند و كي دانش بجويد
زمان چونست و مفهوم مكان چيست
اگر برفرض روزي اين مكان مُرد
اگر هستي پذيرا شد، تلاشي
اول چون بوده و آخر چه باشد
شنيدم گفته كيهانشناسان

كه هستي حاصلِ يك انفجار است
شتابي را كه از آن حال دارند
پس از چندي كه «هست آويز» گردند
از آن در آسمان در جستجوييم
شگفت انگيز گفتاري شنيديم
چه، آن ژرفا كه جاي مُرده ريزي است
چوچيزي هست پس هستي همانس
 بود «هستي دگر» فرجام هستي
بر اين فرضي كه يك فرض محال است
كه آن حجم عظيم ابتدايي
و يا آنرا گه مي‌گويند بيگ بنگ
چه كس آن توده را در هستي آورد
چه كس گسترد ابعاد فضا را
چه كس آن قطعة را نظم وصف داد
چه شد كان پاره‌ها چون كهكشان ش
ثوابت را و سيارات كي ساخت
چه كس حيوان و انسانرا برآورد
چه كس در سر چراغ بينش افروخت
چه ياري اينچنين عشق آفرين شد
بلي هر آشكاري را نهاني است
«بلي در طبع هر داننده‌اي هست
وراي آنچه گفتي مرز هستي
ز هر كس خوبتر ميداند استاد
پي آن بر چه اصلي استوار است
عيان و عرصه را مقدار چند است
از استادِ ازل اينگونه خوانديم
«كه هستي بود طوماري سرآغاز
«پس ازاين هم به پيچيمش چو طومار
ز مفهومي كه از طومار داريم
كه اين هستي است بگشوده طومار
نه آنرا اولي باشد نه آخر

آيه

 

 

 

 

 

بوحدانيّت خود متّكي بود
شريك و زاده و همسر ندارد
نباشد زاده و هرگز نميرد
پس او محتاج مادر يا پدر نيست
سزاوار خدايي بيشتر بود
نيازي نيست فرزندي بيارد
ز بودِ يار و همسر بي‌نياز است
مدامين بر سرِ كار و عمل داشت (1)
بدور از نقص و خسران و خلل بود
همه آثار او عين كمال است
مكانرا بهرِ هستي جلوه‌گر كرد
شد از اينرو نظرگاه خداوند
فراوان شبچراغ ارزانيش كرد
كه دست فيض او گوهر فشان شد
مكانرا گستريد و بي‌مكان است
زمان جاري به درياي مكان شد
كه هستي را در آن افلاكگون كرد؟
كه هستي بود امّا نيستگون بود؟
مگر گويم كه هستي جاودان است
«كه دارد بَدو و پايان آفرينش!
و ليكن فارغ از خلق و عمل بود!
مقدّرِ بود و تقديري نمي‌كرد!»
«خدا باشد، بدون كدخدايي»!.
فيوض رحمتش پيوسته جاري است
به كار آفرينش انتها نيست
بر او واماندن از خلقت روا نيست
ولي، از گونه گون گشتن نميرد
ولي در اصل هستي اين گمان نيست
وَ يَبقي وَجهُ رَبِّك، نيز ديديم (2)
صفات آفرينش جان هستي است
عدم نبود بچشمِ اهلِ بينش
يقين دارم كه آنرا «يك خدا» هست
بهم پيوسته مركوبي مريج است (3)
يكايك راست خورشيدي فروزان
به پيرامونشان سيّاره‌اي چند
«اتم» گويند اهل علم و تمييز
بيك منظومه دارد بسته پيوند
كه سقف آسمان نقش و نگار است
يكي سيّاره، نامش كهكشان است
ز حدِّ فهم و وهمِ ما برونند
به گردِ آتشينَ جرثومه‌هايي
خدا داند كه چند و چون بكار است
پديد آرندة خود را طلبكار»
كه دارد آفرينش «يك خداوند»
تباهاي و سيه روزي بسر داشت
زهم پاشيده ميشد چرخ گردون (4)
در اينجا هست ما را پرسشي چند: .
چه عامل باعثِ ايجادِ وي بود؟
كه را يار است تا اين مايه آرد؟
چه مفهومي است در بالا و پستي؟
كه رازِ ذرّه‌‌اي را باز گويد؟
كجا هستي گرفتست آشيان چيست
كجا اين مرده را بايد فرو برد؟
چسان جارو شود اين خرده پاشي؟
نشايد پاسخي بيهوده باشد؟
از آن خود محورانِ خود قياسان
وز آن اين جِرمهاي بيشمار است (5)
گريز از مركزي دنبال دارند! (6)
به قعر نيستي لبريز گردند!
كه طول و عرض هستي را بگوييم!
وز آن بيمايه‌تر چيزي نديديم
خود آن، يك پايگاه رَستخيزي است
از اينرو هستِ هستي جاودانست
شگفتا! دانش و اين خودپرستي؟!
در اينجا نيز جايِ بس سؤال است :
نبوده جاگزين آيا بجايي؟
چگونه يافته زان توده آهنگ؟
چه نيرو جرمِ آنرا منفجر كرد؟
كه تا در خود پذيرد قطعه‌ها را
چه كس بر سرعت آنها هدف داد؟
اساس نظمهاي آسمان شد؟
چه كس طرح تكامل را بپرداخت؟
چه كس در كالبد قلب و روان كرد؟
چه كس ما را خرد ورزيدن آموخت؟
چگونه عشق با دلها عجين شد؟
ولي، هر نكته‌اي را نكته‌داني است
كه با گردنده گرداننده‌اي هست»
فراوان هستي است از چيره دستي
چگونه يك بنا گرديده بنياد
مصالح با چه طرحي برقرار است
چه كس همسايه وكي خانه‌وند است
برغبت، خوانده را در دل نشانديم: ...
من آن طومار را كردم ز هم باز» (7)
بدان شكلي كه داديم اوّلين بار» (7)
بجرأت رمز آن را مي‌نگاريم : ...
كه باز و بسته ميگردد بتكرار
ولي تغيير مي‌يابد مکرر


 


بمناسبت بعثت حضرت خاتم النبيين

بعدِ عيسي گذشت ششصد سال
بر نزول فرشتگانن و سروش
رو به تجنيف رفت دين حنيف
كرد تثليث در كليساها
خانه كعبه جاي بتها شد
كفر وجهل و ستم زمانه گرفت
قتل و غارت، جنايت و فحشاء
شرب خمر و قمار رايج بود
دختران ميشدند زنده بگور
همه دلها تهي ز الفت و انس
در چنين دوره‌اي خداي رحيم
پاي در عرصة وجود نهاد
از ميان قبيلة هاشم
ناجي راستن خلق خدا
چهره‌اش آفتاب عالم تاب
صورت و سيرت و جمال و كمال
نَفَسَش چون دم مسيحا گرم
مِهر حق كرده خوي او را نرم
جبرئيل امين به تعليمش
بهر گفتار كبريائي خلق
بود در جستجوي راز وجود
سالها رفت تا به اوج كمال
وحي آمد كه اي مُزمّلِ ما
هادي مردمان حقجو باش
همه اسرار آفرينش را
از براي خزانة آيات
نام او بر فراز رفعت برد
گفت با آن يگاه درّ يتيم
سائلانرا مَران ز حضرت خويش
بهراسان ز آتش دوزخ
كفر و شرك و نفاق را بِزِدا
باش دايم مبلّغ آيات
بيخِ طاغوت را ز ريشه بكن
دين و دنياي خلق كن آباد
باري آن اصل خلقت افلاك
دين توحيد را جهاني كرد
از خدا و فرشتگان بر او
اَيُّها المُومنون صَلّوا عَليه
ناظمي، روز و شب بر او بفرِست

 

كه نيامد پيمبري بوجود
گشت درهاي آسمان مسدود
پر ز تحريف شد كتاب يهود
وحدت از دين عيسوي مردود
دين توحيد گشت شرك‌آلود
چشم مظلوم گشت خون پالود
رايج اندر همه قبايل بود
بود بازار بردگان پر سود
پدر و مادران جَهول و عَنود
همه جنگاور و لئيم و حسود
درِ رحمت بروي خلق گشود
در بهين مولِدي بهين مولود
متولّد شد احمدِ محمود
قدمِ صدقِ حضرتِ معبود
هاديِ خلق تا بِروز خُلود
همه محمود در نهاد و نمود
سُخَنَش عين نغمة داود
همه از نرمخوئيش خشنود
بود پيوسته در نزول و صعود
كرد آماده‌اش براي شنود
از بر و بحر و آسمان كبود
يافت فرمان ز كردگار وَدود
كه نه هنگام راحت است و غُنود
رهبر هر كه خواست ره پيمود
گفت با او ز هر چه بود و نبود
سينه‌اش را خدا فراخ نمود
وِزر از شانه‌اش كشيد فرود
پاسدار يتيم باش بجود
شكر نعمت بگوي اي محمود
ده بشارت به جنّت موعود
كه رَهِ مستقيم را بِزَدود
در شب و روز و در قيام و قعود
كرچه كسري بود و يا نمرود
با تدابير و وضعِ حدّ و حدود
رهنما شد به منزل مقصود
در زماني مبارك و مسعود
صَلَوات و سلام و ذَكر و دُرود
كه خداوند اينچنين فرمود
صلوات و سلام و مدح و سرود