فرخنده ميلاد علي

اي مي گساران شد برون، از پرده اسراري دگر
زين مي كه او پروده است، در بزم ما آورده است
ياران از آن لب‌تر كنيد، پيوسته با آن سر كنيد
چون دورِ ما گردد به صف، صد جام اگر آيد به كف
جانا مپرس از چند و چون، يا آ درون يا رو برون
موسي بيا در طورِ ما، شو همنوا با شورِ ما
اي قبلة اهل يقين، در پيش پايش نِه جبين
باشد حريم كبريا، زايشگهِ شيرِ خدا
گهواره نوزادِمان، بستيم با رگهاي جان
جز فاطمه بِنتِ اسد، در موقع زادِ وَلَد
همچون اميرِ مؤمنان، هرگز نمي‌زايد زمان
از «خانه» چون آمد برون، شد سوي احمد رهنمون
پيوسته او ميداشت گوش همراه احمد با سروش
مي‌بود با ختم رُسُل، عقل دوم با عقل كّل
در مجمع دعوت علي، هر بار با بانگ جلي
شاهنشهِ دَلَدل سوار، با نوك تيز ذوالفقار
در غزوه‌ها از روي زين، مي‌ريخت بر روي زمين
در رزم عمرِ عبدِوَدّ، دشمن چو كرد آن كارِ بَد
آري علي مرتضي، صد بار جانش شد فدا
مُهر شجاعت بر جبين، دست خدا در آستين
آن سرور و سالار دين، آن رهبر اهل يقين
بر دوشِ ختمِ مرسلين، بالا شد آن وزن و زين
اصنام را از كعبه ريخت، بنياد كفر از هم  گسيخت
مفهوم قول لافتي، تنها جواب هل اتي
قُوتِ يتيمان نانِ او، خوانِ اسيران خوانِ او
گويد به مسكين و اسير، من نيستم شكران‌پذير
بر دوش تشريفِ حرير، در زير پايِ او سرير
شُربي، مزاجش زَنجَبيل، عَيناً تُسمّي سَلسَبيل
احمد كند توصيف او، قرآن بود تعريف او
دلها همه شادِ علي، گوييم با يادِ علي

 

ميخانه را رونق دهد، امروز خمّاري دگر
هر كس كه لب‌تر كرده‌است، گرديده ميخواري دگر
كي نشأه ديگر كنيد، زين خوبتر كاري دگر؟
فرصت نمي‌گردد تلف در‌نوبت و باري دگر
در جرگه اهل جنون، ماييم و بسياري دگر
بنگر به باغِ نورِ ما، بر هر شجر ناري دگر
زيرا عزيزي اين‌چنين، دارد خريداري دگر
نبود روا نوزاد ما، تا آيد از داري دگر
با ميخهايِ استخوان، بر رويِ ديواري دگر
راهي نيابد تا اَبَد، در دار، ديّاري دگر
هرگز نبيند آسمان، خورشيد رخساري دگر
تعليم ديد از حد فزون، از علم و گفتاري دگر
از وحي بودش خورد و نوش، نزكار و كرداري دگر
يك بلبل و يك باغِ گل، يك سرو و گلزاري دگر
گويد به پيغمبر، بلي ـ در جستن ياري دگر
هر دم به گاه كارزار مي‌كرد پيكاري دگر
هر حمله صد بدخواه دين، هر ضربه سرداري دگر
جز حدّ دين او را نزد، از خشم آزاري دگر
در راه دين مصطفي، تا جُست دينداري دگر
روشنگرِ فتح مبين، نصرت پديد آري دگر
در نقدِ دين راستين، ميزان و معياري دگر
«نور علي نور» اين چنين، تا باند انواري دگر
توحيدِ شرك‌آلوده بيخت، از هر خس و خاري دگر
انسان مذكورِ خدا؛ داناي اسراي دگر
بر دوشِ او انبانِ او، فضليّ و مقداري دگر
يَوماً عَبُوساً قَمطَرَِير، با جمله آثاري دگر
فارغ ز شمس و زمهرير، با جمله آثاري دگر
مُلكّا كَبير ـ عِندَالخَليل، با باغ و انهاري دگر
هر طائفي در طيف او، با مدح و اذكاري دگر
فرخنده ميلادِ علي، باري دگر، باري گر