مورو پیل
 ستم کرد گردنکشی زور گو
ستمدیده آنسان در آمد به خشم
در آغاز میخواست با یک هجوم
ولی یافت خودرا بسی ناتوان
به خود گفت ناهوشمند است مور
پس آن به که اینک بوم برد بار
در اندیشه چاره ی کار شد
سر انجام اندیشه شد سودمند
به آنان که بودند چون او ذلیل
زجسم تنومند وخرطوم گفت
که با جسم سنگین و با قیل وقال
ولیکن مرا نیست چون پیل زور
به قانون گر از او شکایت برم
چه اورا طرفدار بسیار هست
به حق بودن ا وگواهی دهند
وگر خود به راهش بگیرم کمین
نباشد مرا تکروی سود مند
اکر از میان شما چند تن
هم اندیشه گردیم و همگام و دست
بتازیم و در عرصه کار زار
ز موران یکی خرده بر او گرفت
که موران کجا با چنین جسم
اگر پیل این سو گزارد قدم
چنین گفت پاسخ خردمند مور
نباشیم اگر همترازوی پیل
تنش گر بزرگ و ستبر است پوست
بر آن پوست چون پا ندارد اثر
نباشیم اگر بار بر دوش او
به نیشی که تیز است چون نیشتر
گشاییم در گوش او راه خویش
وز اعصاب گوشش یکی راه نغز
نماییم مغزش چنان مور مور
نه سودش دهد پای سنگین او
رسد آنگهش از خطر آگهی
خود آن پیل بی مغز ناهوشیار
کرا هست تدبیر ورای درست
اگر موررا رای و اندیشه است
چو ناظم چنین داستانی شنفت
 به شخصی که بد نا توانتر از او
که چون کاسه ی خون شدش هر دوچشم
بتازد برآن مردم آزار شوم
که باشد خطر در ستیزی چنان
که با پیل مستی در آید به زور
که تدبیر و تمهید گیرم به کار
زعقل و خرد بهره بر دار شد
ستم دیدگانی فرا خواند چند
سخن گفت از مور و ازپای پیل
زرفتار مغرور آن شوم گفت
کند لانه ی مورها پایمال
که بر خاک مالم دماغ غرور
بتر زانچه کرد آورد بر سرم
که از بوی سرگین پیلند مست
به قاضی دلیل اشتباهی دهند
به کین خواستن بر کشم آستین
نیارم که اورا رسانم گزند
ستم دیده ، رنجیدگانی چو من
به کین خواهی از پیل مغرور مست
بر آریم از روزکارش دمار
که این گفته بسیار باشد شگفت
ریز توانند با پیل کردن ستیز
کند لانه ی مورها منهدم
که آری چنین است وبادست زور
به تدبیر خواهیم کردش ذلیل
همین مایه ضعف در جسم اوست
نیابد ز آمد شد ما خبر
به جولان در آییم در گوش او
صماخش بدریم و سا زیمش کر
بگیریم اعصاب گوشش به نیش
توان یافت در رخنه کردن به مغز
که اورا جنون در کشاند به گور
نه خرطوم شوم بد آگین او
که شد کاسه سر زمغزش تهی
بر آرد خود از روزگارش دمار
چه غم، گرکه اندام خرداست وسست
چه باکش زپیل ستم پیشه است
بر آن مورها بارک الله گفت !