مناظره نسیم وبلبل
 نسیمی سحر گفت با بلبلی
نه بینی که گلرا وفاییش نیست
بزودی بر او حال دیگر شود
رود پرگ پژمرده ی آن بباد
بیا با من ای بلبل نغمه گر
نماییم در هر جمن جستجو
نمانیم بایار پیمان گسل
 چه خوش پاسخی داد بلبل به باد
تو ای باد ولگرد وهرزه درای
تو گر روی پیمان خود ایستی
تورا عشق ورزی دگرگونه است
به آن همدلی میتوان گفت راز
سر عهد خود پا به جا نیست باد
تورا پیشه باشد چپاولگری
اگر گل برویت تبسم کند
و لی نامور هست از اینرو هزار
گر از خار گردد دلش ریش ریش
تبسم زگل باشد ورنگ وبوی
اگر در خزان نیستم نغمه گر
مرا دوره وصل کوتاه نیست
شود بسته گلبرگ با کاسبرگ
نشاید تبسم کند بر نسیم
شکوفنده گل میشود کوکنار
چو گل رفت در پرده و بست گوش
به امید مانم که آید بها ر
دل آسوده آنگاه گردم زبیم

 چرا مست و شیدای روی گلی؟
دوروزی در این گلسنان بیش نیست؟
پلاسیده،پژمرده،پرپر شود
تو گویی گلستان گلی را نزاد
بگردیم هر دم بباغی دکر
بگیریم از هر گلی رنگ و بو
بگیریم از هر چمن کام دل
که از خاطر کس فرامش مباد:-
که ات با گلی نیست پیمان بجای
ازآن ایستادن دگر نیستی !
دلت ظرف احساس وارونه است
که پاید به پیمان زمانی دراز
چو باد است پیمان شکن،نیست باد!
نهانی زگل رنگ و بو می بری
شکوفایی و آبرو گم کند
که عمریست بر عهد گل پایدار
زگل نگسلد عهد و پیمان خویش
زبلبل غزلخوانی و های وهوی
نباشم زمحبوب خود بی خبر
چو من کس ز دلدارم آگاه نیست
که ایمن بماند ربرف و تگرگ
اگر غنچه را از خزان است بیم
که گردد شکوفا چو آید بهار
گر او نشنود من بمانم خموش
به گوشش بخوانم غزل بیشمار
که دور سر گل بگردد نسیم !