داستان ابلیس
 شنیدم که ابلیس نا راستکار
بسر برد او روزگاری دراز
همی داشت از خلق صورت نهان
گمان داشت اورا چه کاری به کس
رها کرد مخلوق را پشت سر
چنین باورش شد سر انجام کار
خدا وند را گر یکی هست دوست
چه، پنداشت باشد خدارا نیاز
بناگاه بانگی رسید از سروش
یکی آدمی خلق کردم ،دو پا
همه گرد آیید روی زمین
به نزدش تمامی فرو تن شوید
اطاعت نمودند کروبیان
زخودخواهی و کمرهی وزغرور
ندا آمد از حضرت کردگار
تو پیپیده ای سرزفرمان من
منش داده ام عزت وبرتری
به نزد خدا او تکبر نمود
که میگردم از سجده بر او خجل
شود کور اگر دید گانم زدود
مگو ناظم! از داستان بیشتر
وگر آرشی کرده ای جستجو
بلی- هست ابلیس بی چون و چند
به تمثیل گوید خدای جلیل
که پنداشت طاعات باشد همین
خداوند آنگاه طاعت شود
یکی خار از پای مردم برآر
سر از یاری مردم خود مپیچ
مرا بس دلیل از کلام خداست
بود تیز پرواز گفتار نیک
برای رسیدن به اوج کمال
یکی بال نیرو پذیراز خدای
اگر بالی از مرغی آسیب دید
ور از آله ای نیز بشکست بال
برآن عابدی زار باید گریست
 ستایشگری بود بر کردگار
به تسبیح و ذکر و ادای نماز
وز آن بود در غفلت از همگنان
وی و ذکر واوراد و الله و بس
مگر تا نیایش کند بیشتر
که کس نیست مانند او رستگار
به سر تاسر آفرینش خود اوست!
که ابلیس خواند برایش نماز!
به خیل ملک:هان!فرا دار گوش
زخاک و به خاکش بدادیم جا
گذارید بر خاک پایش جبین
به سجده،به فرموده من شوید
ولی گشت ابلیس از آنجا نهان
شد از جمع آدم پرستان به دور
چرا کردی از سجده بر او فرار
نیایش نکردی بر انسان من!
تو باید از او نیز فرمان بری
زبان را پی رد فرمان گشود:
چه، من هستم از آتش و او زگل
نیارم به تندیس گل سر فرود
چه هر کس زفرجام دارد خبر
گزینش نما در گزارش بگو
نماینده ی مردم خود پسند
که ابلیس ازآن شد لعین و ذلیل
که پیش خدا سر نهی بر زمین
که بر بندگان هم عنایت شود
چوپاداش عمری عبادت شمار
که عمری عبادت شود پوچ و هیچ
که در زندگانی بهین رهنماست
چو بنشست بر بال کردار نیک(1)
ضرورست جان برادر دوبال
یکی سایه گستر چو بال همای
نیارد بسوی چکادی پرید
شود طعمه ی روبهی یا شغال (2 )
که در خدمت مردم خویش نیست




              1- الیه یصعد الکلم الطیب والعمل الصالح یرفعه - آیه 10 سوره فاطر
2- آله= عقاب