کورش همان ذواتقرنین است


کورش کبیر  همان ذوالقرنین است .                  نویسنده :- جعفر  ناظم رعایا

انا ابن نفسي و كنيتي ادبي-- من عجم كنت ام من العربي - انّ الفتي ان يقول ها انا ذا ليس الفتي من يقول كان ابي
منم زاده خوي وفرهنگ خويش چه باشم زقوم عجم ياعرب ، جوانمردباشد به خودمتكّي ، نه ناز از نياگ ونژاد ونسب ملت ما برخلاف بعضي از ملت هاي ديگر كه ممكن است تك بعدي باشند ، حداقّل دو بعدي هستند – يك بعد نژادي ايراني و يك بعّد ديني توحيدي و اين موضوع منحصر به چهارده قرن گذشته هم نيست كه ملت عزيز ما دين توحيدي اسلام را پذيرفته اند بلكه از همان دوران باستان كه آئين هاي اجتماعي و نظام كشورداري و مدنيت در ايران شكل گرفت تفكرات و انديشه هاي معنوي و لاهوتي نژاد ايراني بدور از شرك و بت پرستي و بر مبناي اصول توحيدي مونوتئيسم قرار گرفت و بهترين و ماندگارترين دليل اين مدّعا عدم وجود پيكره هاي دست ساز بت درمعابد واماكن مقدس ايران ميباشد در حاليكه در ميان اكثر ملت ها و كشورهاي ديگر آثاري از شرك و بت پرستي بجاي مانده كه بعضاً هنوز هم كه عصر اكتشافات فضائي و تلاش براي گشايش اسرار آفرينش است وجود دارند و پرستيد هم می شوند. در ايران عزيز ، اگر پيكره اي تراشيد يا ساخته و نقش گرديده است بيادبود جنگاوري ها و حماسه آفريني ها و تثبيت آثار افتخارات ملي در سينه كوه ها و دل مغاره ها بوده است و هيچگونه جنبه قدسي و نيايشي نداشته اند و اگر درمواردي تصويري از خورشيد و نقشي از فروهرثبت گرديده تمثيلي از جوهره ذات است كه بر بالاي پيكره ها و نقوش تثبيت گرديده و به ماوراها اشارت دارد نه در متن اصلي و زمينه هاي آثار ، بخصوص اينكه شخصيت هاي صحنه رو به آنها و در حال نيايش ديده نمي شوند.
آنچه هم در آئين زرتشت مانند خورشيد در آسمان يا آتش در روي زمين مورد احترام قرار گرفته است نشانه و اشاره است به نورخداوند ودرحقيقت قبله وهمسوكننده پاكدينان جهت پرستش و نيايش است و قرينه بيت المقدس و بيت الله الحرام در دين اسلام ميباشند كه وسيله هم جهت و هم قبله بودن است نه اينكه خود آنها مانند بتها مورد پرستش باشند. بنابراين وقتي در آئين زرتشت گفته مي شود اهورا مزدا منظور اين نيست كه خورشيد خداست بلكه معني «خداي خـورشيد است» يعني آن خـدايـي پرستش مـي شـود كه خـورشيـد را آفريده است مانند جمله ي ربّ الشعري در قرآن كريم در سوره نجم – آيه 53. و اگر بعضي از پيروان اديان در بيان مفاهيم فرهنگها و سنن ديني خود دچار اشتباهاتي شده اند هيچ ربطي به حقايق و شعائر اصولي دين ندارد. اين مقدمه مختصر را از اين بابت بيان كرديم كه براي شناخت ذوالقرنين مفيد است و با شناخت ذوالقرنين بهتر مي توانيم كورش كبير را بشناسيم و بگوئيم كه ما با بيان شخصيت بسيار بعدي كورش كبير، همانطوري كه درآغاز مقدمه به شعرمنسوب به حضرت علي عليه السلام اشاره كرديم نمي خواهيم كه ضعف خود را با سايه بزرگي كورش كبير بپوشانيم بلكه درصدد آنيم كه مفاهيم روشنتري از اشارات چند آيه از قرآن كريم را عرضه بداريم و نيز يكي از اشتباهات تاريخي باستاني را كه حتي در سطح بين المللي نيز گسترش يافته است اصلاح بنمائيم. در قرآن كريم در آيه هاي 83 تا 99 سوره كهف در تعريف از ذوالقرنين چنين فرموده است : (اي پيامبر ما) در مورد موضوع ذي القرنين از تو مي پرسند در پاسخ بگو بزودي براي شما بخشي از يادمانهاي پند آموز او را خواهم خواند : (خداوند فرموده است كه) ما براي او در زمين نيرو و توان و ثروت فراهم كرديم و ابزار و اسباب هركاري را به او داديم - پس او هم آن امكانات و اسباب و ابزارها را بكار گرفت.
تا به مغرب زمين رسيد (درجايي كه بنظرش رسيد) خورشيد در چشمه ي لجن سياه غروب ميكند (يا درياي سياه ، چون عرب واژه «عين» را براي دريا ، هم بكار مي برند و در آنجا مردمي بخصوص را يافت ، گفتيم اي ذاَالقرنين (مختار هستي كه آن مردم را) يا به كيفر برساني و يا با آنان احسان كني. ذوالقرنين گفت (خداوندا) اگر كسي ستم كرد بزودي او را كيفر خواهم نمود كه نهايتاً‌ هم بسوي پروردگارش بازگرداند مي شود كه او را نهايتاً به سختي عذاب خواهد كرد - و اگر كسي ايمان آورد و به كردار نيكو گراييد او را پاداشي نيك خواهد بود و فوراً برايش دستور مي فرماييم كه از گشايشها و تسهيلاتي برخوردار گردد. – بازهم ذوالقرنين امكانات و وسايل را به كار گرفت - تا اينكه به مشرق رسيد ، ديد آفتاب بر مردمي مي تابد كه برايشان سرپناه يا پوششي در برابر آفتاب قرار نداده بوديم (یعنی هنوز متمدن نشده بودند) و چنين بود كه ما براموري كه بر او ميگذشت آگاهي و احاطه داشتيم – بازهم او از امكانات و وسائلي كه در اختيار داشت بهره جست – تا رسيد به گذرگاهي ميان دو كوه و در برابر آن دوكوه به مردمي رسيد كه (از علوم و فنون مدنيّت) دانشي نداشتند. آن مردم به او گفتند : اي ذاالقرنين همانا كه قوم ياجوج و مأجوج در زمين مرتكب فساد و تباهي مي شوند پس آيا اجازه ميفرمايي كه ما هزنيه هاي لازم را فراهم آوريم براي اينكه تو ميان ما و آنها سدّي بنا كني ؟ - او گفت امكاناتي كه خداوند به من بخشيده است بيشتر و بهتر است - پس شما مرا با نيروي انساني ياري كنيد تا ميان شما با آنها سدي بسازم. قطعات آهن برايم بياوريد تا جايي كه تنگه ميان دو كوه را پر كند (و چون آهن فراهم شد گفت آتش برافروزيد) و بر آن با دم هاي آهنگري بدميد تا اينها كاملاً مانند آتش گداخته شود. آنگاه گفت مس گداخته برايم بياوريد تا بر آنها ، يعني بر آهنهاي گداخته بريزيم (و بدينترتيب براي آنان در ميان دو كوه سدي در برابر قوم يأجوچ و مأجوج ساخت كه ديگر نه مي توانستند از بالاي آن سدّ‌ عبور كنند و نه مي توانستند در زير آن گذرگاهي بكنند – (وقتي سدّ‌ ساخته شد ذوالقرنين گفت) اين رحتمي است از پروردگارم ،‌ پس آنگاه كه وعده خداوند فرا رسيد آنرا خراب مي نمايد و وعده پروردگارم محقق ميشود - و نهايتاً ميفرمايد : آنگاه كه وعده پروردگارم فرا رسد و سد شكسته شود مهاجمان را رها و آزاد مي گذاريم تا مانند امواج دريا در هم به پيچيند و بحركت در آيند (و دوباره به فساد و تباهي درزمين بپردازند) مانند هجوم مغولها و تاتارها كه در اوايل قرن هفتم هجري به سركردگي چنگيز بر آسيا هجوم آوردند و ميدانيد كه داستان آنها مفصل است و جاي آن در اين بحث نمي باشد.
غرض از ذكر موارد مذكور اين است كه ما براي شناسايي بعضي خصوصيات ذوالقرنين بهترين و مستدلترين مدرك را كه قرآن كريم است خلاصتاً مورد بررسي قرار دهيم كه به شرح زير ميباشد :
1- خداوند شرح عمليات ذوالقرنين را با عنوان تلاوت و ذكر كه پند آموز ومقدس است آغاز كرده است - آيه 83
2- او مورد تائيد و مساعدت خداوند بوده است : مكنّا له في الارض واتيناه ........... - آيه 84
3- تأييد فرموده است كه ذوالقرنين از امكانات خدا دادي بخوبي بهره گرفته است : فاتبع سببا - آيه 85
4- اولين حركت او را براي جهانگشايي و انتقال علوم و فنون و مدنيت و جهانداري بسوي غرب تعريف كرده است – آيه 86
5- بيان فرموده است كه در غرب قومي بوده اند مشرك و خداناشناس و ستمگر كه خداوند دست ذوالقرنين را براي سلطه برآنهابازگذاشته است تادرصورتي كه آئين او را بپذيرند آنها را پاداش دهد و به مقام شايسته برساند.
5- برذوالقرنين وحي ميرسيده و او وحي را عمل ميكرده و پاسخ و گزارش ميداده است - آيات 86 تا 88
6- او بر معاد و جهان ديگر وكيفر و پاداش ايمان داشته است - آيات 87 تا 88
7- او آئين و دين توحيدي را ترويج ميكرده است : و امّا من آمن و عمل صالحاً فله جراءً الحسني ... - آيه 88
و دادگر وعدالت پرور بوده است.
8- درعصراو غرب ستمگر ومشرك بوده و شرق در حال بدوي بسر مي برده است درحاليكه ذوالقرنين و قوم او هم موحّد بوده اند و هم متمدن و به لحاظ صنعتي پيشرفته كه دراستفاده از فلزات مهارت داشته و از آن جمله به صنعت سدّ سازي مسلّط و مشهور بوده اند - آيات 90 تا 97
9- اوخيّر و بخشنده اي بزرگ بوده و شخصاً بركارهاي عمراني و امنيتي وآموزش علوم و فنون نظارت ميكرده است. آيات 95 – 97
10- او يا نبوت داشته و از سوي خداوند براي هدايت مردم جهان مأموريت داشته و يا حداقل اينكه خودش آنچنان بر امور دين توحيدي مسلط و مؤمن بوده است كه براي خود احساس تكليف تبليغ دين و مدنيت و رسالت مي كرده است. با توجه به نكات مذكور بايد بررسي كنيم كه چه كسي داراي خصوصياتي اين چنين بوده است تا بتوانيم بگوئيم ذوالقرنين همو بوده است.
بديهي است كه بعضي از اقوام ومللي كه مي خواهند براي خود هويت سازي كنند يا هويت خود را تقويت كنند پيوسته تلاش مي كنند كه اشخاص وآثار برجسته وشاخص را كه معروفيّتهاي جهاني دارند بيابند ودلائلي دست و پا كنند تا خود را به آنها منتسب نمايند.
از جمله اين دست آويزها ، ذوالقرنين است كه در قرآن به جدّ‌ مورد عنايت و تكريم قرار گرفته اما مطابق دأب و روش قرآن هويت او بگونه اي كاملاً روشن بيان نگرديده است ولي درعوض تعاريفي كه از اوبيان فرموده است آنچنان دقيق است كه ما مي توانيم به صراحت بگوئيم كه ذوالقرنين كسي نبوده است غير از كورش كبير كه قريباً دلائل مستند خود را بيان خواهيم كرد.
در روزگار كهن آنچنانكه شايد و بايد با مسائل مانند اين زمان كه دوره تجربه و آزمون و علوم فنون است برخور نمي شده و لذا حقايق و اسرار و خصوصيات و ويژگيهاي اشياء‌ و نحوه بهره برداري و كاربري آنها مكتوم ميمانده و به همان ظواهر امور وشناخت مختصر اشياء‌ اكتفا ميشده و حتي بزرگان و دانشمندان و فلاسفه و ادباي معروف هم غير از رشته هاي مورد نظر خود ، در ساير موارد به آنچه بين عموم رايج بوده بسنده وحتي قبول و ثبت مي نموده اند چنانكه مثلاً‌ بوعلي سينا و فخررازي و فضلاو ادبا و شعراي معروف هم اسكندر مقدوني را ذوالقرنين دانسته اند و به علت اينكه در قرآن كريم از شخصي با عنوان ذوالقرنين ، با تكريم و تعظيم ياد شده است ، علما و فضلا و ادباي ما هم آنچنانكه شايد و بايد در تعاريف قرآن از ذوالقرنين ژرف نگري و توغّل ننموده و به تبعيّت از پيشينيان و روايات سست و نامعتبر ذوالقرنين را اسكندر مقدوني دانسته اند و بنابرعللي كه ذكر آنها در اين مختصر ممكن نيست اسكندر را بيش از حدّ بزرگ و محترم شمرده اند تا جاييكه درفرهنگ وادب و امثال وحكم ما پايگاهي محكم يافته و تاريخ را نيز مخدوش نموده اند. درعصرما كه به مسائل ، حتي المقدور ، علمي تر برخورد مي شود اشخاصي مانند ابوالكلام آزاد ، علامه طباطبائي ، آيت الله مكارم شيرازي ، نورعلي تابنده گنابادي مشخصات فردي مذكور در قرآن كريم را با دو نفر از نخبگاني كه از ميـان تعـدادي زيـادكه ممكن بوده است ذوالقرنين باشند بررسي و به اين نتيجه رسيده اند كه خصوصيات اسكندر مقدوني با تعاريف قرآن كريم قابل انطباق نيست اما خصوصيات كورش كبير هم با تعاريف قرآن كريم و هم با تعاريف تورات (كتب عهد عتيق) قابل انطباق ميباشد.
تعاريفي كه اين بزرگان مدّ نظر داشته اند تقريباً همان خصوصيات شخصي ذوالقرنين است كه بنده آنها را مختصراً و مستقيماً از تعاريف قرآن كريم اقتباس نموده و دراين مقاله در ده بند مذكور در بالا عرضه نموده ام امّا علاوه بر موارد مذكور كه خصوصيات فردي ذوالقرنين ميباشد اينجانب با عنايت به بعضي مختصات جغرافيايي كه درقرآن كريم بيان گرديده ومتأسفانه از نظرديگران مكتوم مانده است تأكيد مي نمايم كه مشخصات اسكندر مقدوني نه از نظر خصوصيات شخصي و نه از نظرموقعيت جغرافيايي با تعاريف قرآن كريم ، ذوالقرنين نبوده و اين افتخار در حقّ‌ كورش كبير مسلّم و غيرقابل ترديد ميباشد.
در قرآن كريم به مختصات جغرافي ذيل اشاره شده است.
1- ذوالقرنين جهانگشايي را از شرق ميانه آغاز كرده و بسمت غرب رفته است چنانكه ميفرمايد : حتي بلغ مغرب الشمس ، يعني او از مشرق بسمت مغرب رفته است.
2- او دراين حركت به «عين حمئه» رسيده است و عين حمئه بمعني درياي سياه ميباشد زيرا واژه عين علاوه بر معني چشم وچشمه بمعني دريا هم هست و واژه حمئه هم به معني لجن است كه سياه است و هم به معني سياهرنگ است پس او درمسيرخود ابتدا به كرانه درياي سياه رسيده و درموقعيتي قرار گرفته كه ديده است خورشيد در درياي سياه غروب ميكند و اين منظره ناشي از كروي بودن زمين است كه سطح آب دريا هم تحت تأثير آن و جاذبه زمين داراي انحنا ميباشد چنانكه در دشتهاي مسطح و وسيع هم بنظر ميرسد كه خورشيد در زمين فرو ميرود.
3- در بازگشت او هم فرموده است : سپس به مشرق برگشت و ديد خورشيد بر مردمي طلوع مي كند كه خانه و پوشش درستي ندارند – يعني به لحاظ مدنيت عقب مانده هستند. از آنجا هم حركت مي كند و ميرسد به جايي ميانه دو كوه و در برابر آن دو كوه به مردمي ميرسد كه گفتارشان غير علمي بوده است : لايكادون يفقهون قولاً – و از اين اشاره معلوم مي شود كه هنوز علوم و فنون در آن ناحيه رواج نيافته بوده كه كلمات علمي وارد مكالمات و محاورات آنان شود و دليل ديگر اينست كه چون خود اهل علم و فن نبوده اند از ذوالقرنين خواسته اند كه در تنگه ميان دو كوه بين آنان و يأجوج و مأجوج سدّي بسازد و از ذكر قوم ياجوج و مأجوج يا بعبارتي ياگوگ و ماگوگ معلوم مي شود كه آن كوهها و سدّي كه ساخته است در نيمه شمالي حوزه فرمانروايي كورش يعني درتنگه اي از كوههاي فققاز بوده است كه معروف به تنگه داريال ميباشد كه بقاياي سدّي در آن وجود دارد و تنها سدّي بوده است كه در جهان قديم در آن فلز بكار برده شده است.
با اين بيان علاوه برخصوصيات و شخصيت معنوي كه در ذوالقرنين وجود داشته تا حدّي كه بسياري از محققان براساس تعاريف قرآن او را پيغمبر هم دانسته اند ، بر او وحي هم نازل ميشده و بر طبق آنها عمل ميكرده است و به لحاظ مختصات جغرافيايي كه در قرآن براي حوزه عمليات او بيان شده است عكس موقعيت جغرافياي اسكندر مقدوني بوده است. زيرا اگراسكندر مقدوني مي خواست يك چنان مسيري را به پيمايد بايد اوّلين مسير را بر عكس از غرب بسوي شرق مي پيمود تا به ساحل درياي سياه برسد - علاوه بر اينها تنها كورش كبير بوده كه دو شاخ مطابق تعاريف قرآن كه كلمه ذوالقرنين را بكار برده است و نيز كتب عهد عتيق – ( يكي در جلو و ديگري در عقب سر) داشته است و بهمين علت بوده كه تاج و كلاه خودي كه بر سر مي نهاده و بعداً براي تاجهاي رسمي پادشاهان ايران الگويي شده بوده است داراي كنگره هايي بوده است تا برجستگيها يا بقول معروف شاخهاي او را بپوشاند در صورتي كه تاجهاي سلاطين كشورهاي ديگر چنين نبوده است.
دليل ديگر اينكه مقدونيه از دو سو به دريا نزديك بوده و ديدن منظره غروب خورشيد در دريا براي اهالي آن ، منجمله اسكندر ، يك امر عادي بوده است و ديدن چنين منظره اي فقط براي كورش ميتوانسته است جالب باشد كه در اولين حركت خود به قصد جهانگشايي آنرا مشاهده كرده است.
چرا مسلمانان به درستی ذوالقرنين را نشناخته اند:-
1- احتمالا در همان اواسط قرن اول ا سلام انگشت غرض ورزا ن و روايت سازاني که با اسلام دشمنی داشته اند در مورد داستان ذوالقرنين نيز بکار رفته وآنقدر روايات ضد و نقيص وموهوم وعوامفريبانه ساخته و شايع نموده اند که به هر شخص عامی و نا آگاه هم اجازه داده است که بر حسب سليقه وفهم خود د استانها وشايعه هايی بسازد ويا داستانهايی را که از کسانی شنيده ه است به ذوالقرنين نسبت دهد و چون اين داستانها به حد شياع رسيده است بعضی از خواص هم دچار عوامزد گی شده و وخود آنطوری کة شايد وبايد به به تامل و تدبر روی اشارات قرآن کريم در داستان ذوالقرنين نپرداخته اند و لذا حقيقت امر مکتوم مانده است واين خلاء تحقيقاتی سبب شده است تا بعضيها با احساس اندک تشابهی ذوالقر نين را به بعضی ار معاريف قومی خود يا کسانی ديگر نسبت دهند کة ما برای رعايت اختصار به بسط موضوع نميپردازيم.
2- شايعه ها وداستانهای مذکور سبب شده است که اشخاص متعددی ذوالقرنين ناميده شوند اما بعضي ها بيشتر به تعاريف قرآن بيشتر توجه مینمايند با خصوصيات اسکند ر مقدونیسازگار تر است و لئا اکتر يت می پذيرند که اسکندر مقدوني ذوالقرنين بوده است زيرا اسکندر بتدريج –دانسته و ندانسته علاقمند شده بوده است که داری سلطنتی مشابه سلطنت کورش و دار يوش بشو د و لذا آنگاه که به قصد انتقام به ارتش ايران حمله ميکند وآنرا شکست مي دهد وداريوش چهارم را ضعيف النفس و شکست پذير می يابد تشکيل يابد به تشکيل يک امپرا طوری مشابه هخامنشيان اميدوار ميشود و تصميم ميگيرد که در شيوه جهانگشايی و مردمداری هم مانند کورش و دازيوش عمل کند و لذا در جريان فتوحات خود با مهربا نی و مسامحه بامردم رفتار ميکند و نام شاه ايران را بر خودميگذارد وبه شيوه کورش سران کشورهارا که با کمترين مقاومتی تسليم او مي شده اند در مقام خود ابقاء مينمايد و اهالی کشورهارا دردين وآداب و رسوم خود آزاد ميگذاردو به حسن رفتار و داد گری مشهور ميشود ونامی نيکو باقی ميگذارد. اوازقتل دارا اظار تاسف ميکند ، بر حسب وصيت دارا با دختر او روشنک رسما ازدواج ميکند وخانواده سلطنتی را محترم ميدارد .
3- اينقبيل حسن سلوکها وباقی گذاردن نام نيک سبب ميشود تا بعدا کسانی که دانشی داشته وبا مفاهيم قرآن آشنايی نسبی
داشته اند کم کم تصور کنند که ذوالقرنين همان اسکندر مقد ونی است وآنها هم داستانها و امثال و حکمی را به او نسبت ومقام اورا در فرهنک و ادب نيز محکم کنند تا جايی که مفسران قران و دانشمندانی مانند بوعلی سينا هم اورا ذوالقرنين بشمارند و نظامی گنجوی هم کتابی مانند اسکندر نامه را در مدح وشرح عمليات او به سرايد و مقام اورا در فرهنگ و ادب ايران تثبيت نمايد وتاريخ نيز مخدوش گردد و اين نا رواييها در حالی جريان يافته است که دلايل قاطع مستند ذيل اثبات مينمايد که ذوالقرنين همان کورش کبير است نه کسی ديگر

دلایل قاطع بر اینکه ذوالقرنین همان کورش است

پیش گویی در کتاب ارمیای نبی----  این کتاب که یکی از جزوات  بسیار مهم تورات است مربوط به زمان پس از تمدن درخشانی است که بوسیله حضرات داوود و سلیمان  علیهما سلام بنیاد نهاده شد و مدنیت قوم یهود به اوج کمال خود رسیده بود ولی پس از رحلت حضرت سلیمان  به علت اختلافات  وخطاها ونا سپاسیها ی  آن قوم دوره انحطاط آغاز میگردد . همزمان با آغاز دوره انحطاط  ارمیای نبی به هشدار و انذار بنی اسراییل و بیان نتایج اتی اعمال  آنها می پردازد  وسر انجام کردار  و شکست و به اسارت رفتن آ نهارا پیش بینی میکند و تصریح میماید که پس از مدتی اسارت و تحقیر وتحمل  رنجهای بسیار  متنبه میشوند  ومنتظر مسیح یا رهایی بخش میشوند  و نهایتا بخواست  خداوند  روح پادشاه مادیان بر انگیخته میشود وقوم بنی اسراییل را از اسارت وتیره روزی در جنگ بابلیا ن نجات میدهد و به آنها مساعدت مینماید تا آزادانه بر گردند  و به عمران سر زمین خود بپردازند –چنانکه از قول خداون گفته است :- تیرهارا تیز کنید  وسپر هارا  بدست کیرید زیرا  خداوند روح پادشاه مادیان را بر انگیخته است و فکر او به ضد بابل است تا آنرا هلاک سارد زیرا که این انتقام خداوند و انتقام هیکل (معبد) او  میباشد-  آیه 51 ازباب 11 کتاب ارمیای نبی .

2- بعد از این پیشگویی ،در رؤیایی وحی گونه در کتاب دانیال نبی – که او نیز قبل از  کورش میزیسته  است

   درباب هشتم در آیه های 20و21  منجی یهود را از اسارت  ذوالقرنین یا همان کورش کبیر- پادشاه  ماد وپارس معرفی کرده است و گفته است :- و اما آن قوچ  دو شاخ که آنرا دیدی پادشاه  مادیان و پارس میباشد.

3- به همین گونه پیاپی بوسیله انیاء دیگر موضوع روشنتر میگردد  تا کورش ظهور میکند،  بابل را فتح میکند و بنی اسراییل را نجات می بخشد و غزرای نبی را مامور میکند که به هدایت بنی اسراییل  بپردارزد و کتاب تورات را که توسط نبوکد نصر  در جریان فتح فلسطین  واسارت قوم یهود  نابود کرده بوده است  عزرای نبی  با کمک سایر کاهنان گرد آوری و باز نویسی  کند و هیکل را  باز سازی و اموال غارت شد ه را از بابلیان باز پس بگیرد و به هیکل و دیگر صاحبان آنها تحویل دهد.

4- بدیهی است که اگر مسلمانانی که بعد از نزول قرآن به نام ذوالقرنین بر خورد کرده و علاقمند به شناخت او شده اند برحسب تکلیف دینی خود که میبایست به کتابهای آسمانی قبل از قرآن نیز ایمان داشته باشند به تعاریف تورات مراجعه میکردند ویا به تعریف خود قرآن کریم از ذوالقرنین بشتر توجه مینمودند  این سوء تفاهم پیش نمی آمد و یقین پیدا میکردند که کورش کبیر هموست که خداوند اورا در قرآن  با نام ذوالقر نین مورد تکریم قرار داده است .

   اکنون سوآل این است که آیا ذوالقرنین پیامبر هم بوده است؟

چنانجه همگان میدانند تعداد پیامبران  بسیار بیشتر  از آنانی است که در کتب عهدین و قرآن کریم از آنان نام برده شده است، برا ی نمونه خداوند فرموده است:- ولقد ارسلنا رسلا من قبلک منهم من قصصنا علیک ومنهم من لم نقصص علیک وما کان لرسول ان یاتی بآیة الا باذن الله ......78  سوه غافر و همین مفهوم در آیه 164

سوره نسا نیر تکر ار شده است –وخلاصه معنی هردو آیه این است که ما قبل از تو پیامبرانی را فرستادیم که سر گذشت تعدای از آنانرا برایت بیان کردیم و وکسانی دیگر نیز پیغمبر بوده اند که سرگذ شت آنانرا برایت نگفته ایم و هیچ پیامبر مجاز نبود که حتی یک آیه بیاورد مگر اینکه خداوند اجازه داده باشد.

  این نیز مسلم است که داستان آن گروه از پیامبران در قرآن ذکر شده است که مهمتر و تا ثیر هدایتی بیشتری داشته اند. حال که چنین است  وخداوند سرگذشت  ذوالقرنین را آنچنان مهم دانسته که هم نام اورا به عظمت یاد کند و هم خصوصیتهای شخصی وشرح بعضی  از عملیات  جهانگشایی وعمرانی  واشاعه علوم وفنون اورا بیان کند و تصریح فرماید  که او پیوسته مورد تایید و تمکین از سوی خداوند بوده و ارزش و نحوه صحیح تمکنات و وسایل را که خداوند به او افاضه میفرموده ومورد کار برد آنهار ا بخوبی میدانسته و عمل میکرده است ویکنوع ماموریت داشته که ستمگران را تعذیب و مکافات کند ومومنان را  مورد حمایت  وپاداش قرار دهد و با خداوند گفتگو داشته و به معاد و حساب و مکافات وپاداش در جهان دیگر مؤمن بوده است –آیاچنین کسی پیغمبر بوده است یا نه؟

با توجه به اینقبیل تعاریف  از ذوالقرنین که بیشک همان کورش بوده است برای نگارنده روشن است که اگر کورش کبیر پیغمبر نبوده حد اقل یکی از اولیای خداوند بوده است و بزر گی او بحدی بوده است که خداوند در قرآن کریم از او به عظمت یاد کند .نهایتا این سوآل مطرح میگردد که  غرض ما از برگداشت کورش کبیر چیست؟ آیا نظر این است که ما اورابه لحاظ همنژادی و کشور گشایی و ابتکار در بر قراری نظام اجتماعی وقوانین شاهنشاهی وسلوک خردمندانه بزرگ بشماریم و به وجود او افتخار کنیم  ویا اینکه  علاوه بر اینها  طبق تعاریف قرآن کریم بعد معنوی اورا هم که از آنها در قرآن کریم به عظمت یاد شده است  سر مشق و الگو قرار دهیم وما نیز بر حسب توان از امکانات خدادادی  خویش  قدر بشناسیم  وبهره برگیریم ودر خدمت نیاز مندان و بسط عدالت  ودفع ستم و رستگاری خویش  واقدام به کارهای بزرگ  در جهت توسعه و تکامل مردم وسر زمین خود گام بر داریم .؟

 چرا؟

 چرا با وجودی که در کتابهای پیامبران پیشین قاطعانه وکاملا روشن تصریح شده است که ذوالقرنیین همان کورش کبیر بوده و در قرآن کریم نیز ذوالقرنین  به گونه ای  تعریف شده است که شکی باقی نمیگذارد که خصوصیات شخصیتی و حوزه عملیاتی او فقط با کورش کبیر قابل انطباق است موضوع از  مسیر طبیعی و دین محورانه خود منحرف گردیده و تاهمین عصر حاضردانشمندان وحکیمان و ادیبان  بر خلاف نصوص صریح کتابهای آسمانی و اشارت تاریخی وبخصوص  تعریف مختصات جغرافیایی حوزه عملیاتی ذوالقرنین که در محدوده ایران مرکزی آن زمان بوده است اسکندر مقدونی را ذوالقرنین انگاشته ویک حقیقت مسلم را مخدوش نموده اند؟

بنظر نگارنده علل زیر در قلب حقیقت مؤثر بوده است:-

1-سازندگان  احادیث و روایات جعلی مانند کعب الاحبار که در دربار معاویه نفوذ کرده بوده است.

2-جو بد بینی کاذبی که بعلت دوستی ایرانیان با خانواده علی علیه السلام از همان صدر اسلام ایجاد شده بوده است.

3-تفسیر و توضیحات نادرستی که عمدا ویا سهوا از  آیه های اول تا هفتم از سوره روم ارائه شده بوده است .

4- ناآگاهی از پیشگوییهای کتابهای آسمانی پیشین  که بصراحت ذوالقرنینرا کورش کبیر معرفی کرده اند.

              موارد مذکور سبب شده اند که:-

1- کسانی بفکر بیفتند تا اشخاصی را بیابند که با تعاریف قرآن کریم (حتی به مقدار مختصر هم که شده)به کلمه ذوالقرنین و تعاریف قرآن ازاوشباهت داشته باشند که از آن میان ابتدا به پادشاهان یمن به خصوص آنهاییکه از سلسله حمیر بوده و در اول  عنوانهای خود کلمه ی ذو را بصورت پیشوند داشته اند توحه نموده و وکوشیده اند که از میان آنها کسانی را  ذوالقرنین معرفی کنند که زخمی یا دملی روی سر داشته اند اما چون خصوصیات دیگرشان با خصوصیاتی که در قرآن ذکر شده همسازنبوده تو فیقی نیافته اند . از اینها گذشته –کسانی دیگر باتوجه به استنباط نادرستی که از آیه های اول تا هفتم سوره روم دوچار اشتباه مفهوم شده اند  یکنوع خوشبینی نادرست از رومیان داشته اند که در نتیجه آن اسکندرمقدونی را ذوالقرنین پنداشته اند ،در صورتی که غرض اصلی از  نزول آیات مذکور پیشگویی خداوند از پیروزی  لشگر روم بر ایران یک پیشگویی بشارت دهنده برای مسلمانان باشد که بعدا در جنگ بدر محقق شد تا این دو پیشگویی ذهن مسلمانان را برای قبولی پیشگویی سوم که وقوع رستاخیر در جهان دیگر است آماده پذیرش نماید نه اینکه بخواهد رومیان  را برحق و ایرانیانرا بر باطل و مستحق شکست معرفی نماید  . در هر حال ،این پیش بینی سبب سوء تفاهم  برای بعضی از مسلمانان شده و اسکندر را ذوالقرنین پنداشته اند ولی جون دو شاخ بر سر نداشته است به دست و پا افتاده اند وتعاریفی موهوم جفت و جور کرده وعنوان ذوالقرنین را بگونه ای ناروا قلب ماهیت داده اند و از کنار صفات ناسازگار او با تعاریف قرآن کریم هم،بسهولت گذشته اند و اورا بناروا بزرگتر ازحد سزاوار شهرت داده اند- هم درحق قرآن وهم در حق داریوش کبیر ستم روا داشته اند !چنانکه نظامی گنجوی از قول دیگران دو شاخ برای اسکندر را اینگونه توجیه کرده است :-

 

 

 سخن را نگارنده چرب دست
که صاحب در قرنش بدان بود نام
بقول دگر آنکه بر جای جم
همان قول دیگر که در وقت خواب
بقول دگر کو بسیجیده داشت
دگر داستانی زد آموزگار
بنام سکندر چنین نقش بست
که بر مشرق ومغرب آورد گام
دو دستی زدی تیغ چون صبحدم
دو قرن فلک بستد از آفتاب
دو گیسو پس پشت پیچیده داشت
که عمرش دوقرن آمد از روزگار

 

 دیگر اینکه نقاشی که عکس اورا رقم زده دوبال در دو طرفش نقش کرده یعنی خداوند برای تقویت او در فرشته بر گمارده بوده است . کس دیگر گفته دو گوش بزرگ داشته که برایش تاجی ساختند که گوشهای اورا از دو طرف میپوشانید تا از دید دیگران پنهان بمانند و....که سخافت ودروغ بودن همه اینها بر کسی پوشیده نیست ونگارنده نیز نمیخواهد با بیان بیشتر اینقبیل مطالب واهی وذکر دلایل رد آنها، به  تفصیل کلام بپردازد.  اشتباهات مذکور  سبب شده است تا بتدریج داستانها وضرب المثلها و افسانه ها  وحکمتها در شان اسکندر  ساخته وپرداخته شود ومشهور گردد  تا جاییکه ادبیات وفرهنگ ایران را هم تحت تاثیر قرار دهد و تاریخ نیز مخدوش گردد.اینقبیل  قلب ماهیتها و اسطوره سازیها ی نا روا تا حدی تاثیر میگذارد که نخبگانی مانند بو علی سیناو فخر رازی و فردوسی و نظامی گنجوی و...تحت تاثیر جوی که بناحق بوجود آمده بوده است  بدون اینکه خود تحقیقانی انجام دهند اسکندر مقدونی را  ذوالقرنین پنداشته اند ونام اورا به غلط جاودانه نموده اند – مخصوصا نظامی گنجوی با نگارش کتاب اسکندر نامه (قرینه شاهنامه) با جمع آوری وبه نظم کشیدن داستانها و افسانه ها  وامثال وحکم بسیار به نام او، اورا به اوج شهرت رسانیده است .

بدیهیست که هم درزمان فردوسی و هم در زمان نظامی گنجوی نه سرگرمی کافی برای مردم بوده و نه امکانات انتشار تالیفات و اشعار برای نویسندگان ،وبنا بر این غالب سلاطین وبزرگان احتیاج داشته اند تا شعرا ونویسندگان مدح آنهارا بگویند و باعث شهرت و سرگرمی آنها بشوند وهم  طبقه اخیر به متمکنان وبزرگان نیاز داشته اند تاوسیله رفع نیازهای مادی و انتشار آثار آنانرا فراهم نمایند و بدیهیست که هر چه افسانه ها بشتر و مدیحه ها اغراق آمیز تر بوده  بشتر مورد توجه و تاثیر گذاری قرار میگرفته است –برای نمونه ،با وجودیکه نظامی ادعا کرده است که کتاب اسکندر نامه را براساس راستی و درستی

تالیف و تنظیم نموده است چنانکه میگوید :-

 

 بجاییکه ناراستی یافتم
کجا پیش پیرای پیر کهن
غلط گفته را تازه کردم طراز
جهان آن کسی راست کاندر جهان
 بر او زینت راستی با فتم
غلط رانده بود از درستی سخن
بدین عذر واگفتم آن گفته باز
شود آگه از کار کارآگهان

 اما کاملا روشن است که هدف او هرچه بیشتر معروفتر کردن اسکندر و مفصلتر کردن اسکندر نامه بوده است چنانکه میگوید :-چنان بستم ابریشم سازاو   که از زهره شد خوشتر آواز او.

واین در حالی است که  علیرغم  دانش و حکمت خود (تحت تاثیر جو حاکم ) نه به مفاهیم تعاریف قرآن کریم توجه داشته اند  ونه به صحت وسفم داستانها و اساطیری که در پیرامون اسکند شایع بوده است !چنانکه:-

 1- ساختمان سد دربند را که درعصر ساسانیان ساخته شده بوده است به اسکندر مقدونی نسبت داده اند .

 2-گفته اند در دربند دژی بوده است که مانع عبور اسکندر و لشگریانش میشود . او صد هزار سپاهی را

  بمدت چهل روز برای تخریب  دژ بکار میگیرد ولی موفق نمیشود ،ناچار پیش زاهدی که در غاری زندگی میکرده میرود وزاهد بر حسب استدعای اسکندر دعا میکند و دژ بیکباره فرو میریزد ! واین درحالی بوده است که خودش در دربند سدی برای امنیت مردم میسارد ونیز آتشکده ها را خراب میکرده ومغانرا در اتش میسوزانیده است!

3- گفته است که خضر و الیاس در خدمت او بوده ونیز ارتشی از پیغمبران در رکاب او بوده است :-

   زپیغمبران نیز بودش سپاه !

4- گفته است که  اسکندر  به پیغمبری مبعوث شده است : چو فرمان رسیدش به پیغمبری   نه پیچید کردن ز فرمانبری –

5- گفته است که او در جستن آب حیات به ظلمات رفته و امر فرموده است که خضر پیمبر در پشاپیش لشگر پیشرو باشد:- چنان داد فرمان که در راه نو که خضر پیمبر بود پیشرو !

6- در ظلمات عجایبی بسیار دیده  که از آن جمله ریگهایی دیده است که وزن هر یک از آنها از صد پاره کوه بیشتر بوده است:- فزون آمد از وزن صد پاره کوه زبر سختنش هر کس آمد ستوه !

   بدیهست که خمسه نظامی گنجیست انباشته از گوهر های گرانیها  اما دریغا که آنهارا را با خر مهره هایی زشت در هم آمیخته وهمه را به ناروا در مقدم اسکندر مقدونی ودریافت صله وهدیه و کنیزان خوش نقش و نگار  از شاهان و امیرا ن نثار کرده است ! نهایتا – علت اینکه بنده به بررسی موضوع ذوالقرنین پرداختم غرض این نیست که بخواهم به لحاظ همنژادی به وجو داو افتخار کنم که اگر چنین باشد باید از شکست دارا دربرابر اسکندر مقدونی هم احساس سر شکستگی کنم –زیرا آنچنانکه در صدر مقال شعر منسوب به حضرت علی را زینت بخش کلام قرار دادم بنده باید به بینم خودم کیستم وچکاره ام :- انا ابن نفسی ....  بلکه غرض اولا جلب توجه مسلمانان به توجه بیشتر به اشارا ت قرآن کریم برای فهم درست حقایق مورد نظر  وثانیا رفع یک اشتباه بزرگ تاریخی وثالثا توجه دادن د یگرا ن  به بزرگی حقیقی کورش کبیر میباشد :-

:- خلاصه و مقصود از نگارش مقاله:-
بعلت سوء تفاهماتی که در نتیجه عدم توجه کافی به تعاریف کتب عهدین و تصریح آیات قرآن کریم و نکات دیگری که در متن مقاله به آنها پرداخته شده یک ستم تاریخی نسبت به کورش کبیر و کشور عزیز ما صورت گرفته است که به صلاح دین اسلام و ملت عزیز ایران و بر عهده و تکلیف ما میباشد که برای رفع اینچین اشتبا ه تاریخی تحقیقاتی صورت پذیرد تا حقیقت امر روشن گردد.
یکی دیگر از عوامل جنبی تثبیت اشتباه تاریخی مذکور وجود آثار باستانی تخت جمشید میباشد که احتمالا بعضیها تصور کرده اند که احداث یک چنین آثار با شکوهی از پیامبران شایسته نمیباشد و بهمین علت نخواسته اند بپذیرند که کورش هم ممکن است پیام آور بوده باشد واین در حالی است که ما حضرت سلیمان را هم پیامبر میدانیم که خداوند از قصور بلورین و دیگهای عظیم که میساخته و کارخانه های ذوب فلزات که بنیاد مینهاده و .... وتسلط او بر جن و انس و وحش و طیر که بخدمت گرفته بوده است به عظمت یاد میکند – ولذا مانباید کورش را به گناه کارهای عظیمی که انجام داده است مورد ستم به بینیم و ساکت بمانیم .
پس این یک تکلیف دینی و ملی ماست که تحقیق کنیم تا جاییکه یقین پیدا کنیم که ذوالقرنین چه کسی بوده و مقصود از نزول آیات مذکور بنام او چه میباشد؟
 

 

 

 عزیزان من کورش وداریوش
چو بودند هر یک حقیقت نگر
جو در دین ودنیا هدف داشتند
زخود باوری ، همگنان پروری
به شایستگی آگهی یافتند
خداشان بجایی رسانید کار
به ما هم خدا داه سرمایه ها
درانجام امر خدا گر خوشیم
 نبودند جز مردمی سخت کوش
شدند از توانهای خود بهره ور
بسوی هدف قامت افراشتند
زعدل و زفر هنگ و دین گستری
ز خود کامگی روی بر تافتند
که گشتند سرمایه افتخار
که رفعت ببخشیم بر پایه ها
هما نا که ما نیز خود کورشیم ؟