درد مندی

 مرا که خلوت دل هست بزمگاه وصال
کرا که روز و شبان آفتاب در نظر است
از این, نظر نتوانم بروی دوست کنم
چو یار روی ترش کرد باز شیرین است
حریف گفت دلم می تپد بسینه
غبا رغم زدل خود هماره پاک کنم
زخود رها شده ام تا بدوست پیوندم چه
چه غم که کیسه تهی گشته میگساری را
من آنچه ساقی میخانه داد مینوشم
غزلسرایی از اینگونه گرپسند نبود
منم که پرده دری میکنم به عذر جنون
خموشهای جهان مردمان بی دردند
به فتوای شرع وقتی شراب به سرکه
 زهای وهوی رقیبان فتنه گر چه ملال
چرا زمان گذراند بجستجوی هلا ل
که دیده ام کند از گرد راهش استقبال
شراب ناب ترش, میشود حلال,حلال
ولی منم که در دل خود میزنم همی پروبال
که گردد آینه ای با صفا به وصف جمال
هرکه ترک منیت کند رسد به کمال
که ساغر است زساقی هماره مالا مال؟
اگر چه درد شراب است یا شراب زلال
کدام مست بود نامور به حسن مقال ؟
توهم به شهرجنون آی وشودگرگون حال
تو درد مند شدی ناظما,بنال ,بنال
تبدیل شود پاک و حلال میگردد