آیا میتوان آغاز و اعاده آفرینش را مشاهده کردد

آيا مي توان آغاز و اعادة آفرينش را مشاهده كرد؟         نویسنده - جعفر  ناظم رعایا

«او لم يروا كيف يبدء الله الخلق ثمّ يعيده انّ ذالك علي الله يسير. قل سيروا في الارض فانظروا كيف بدء الخلق ثمّ الله ينشيء النشاة الآخرة انّ الله علي كلّ شيء قدير».
(آيا نمي بييند كه خداوند چگونه آفريدن را آغاز مي كند، و بعد آنّ را بر مي گرداند؟ مسلّم بدانيد كه اين كار براي خداوند آسان است. بگو در زمين بگرديد و ببينيد كه چگونه خداوند خلقت را شروع مي كند، و پس از آن هيأت ديگري براي آن پديد مي آورد. مسلّم بدانيد كه خداوند بر هر چيزي تواناست. 20 و 19، عنكبوت)
در آية اوّل، خداوند توجّه به بشر را به دو نكتة بسيار مهمّ جلب فرموده است: يكي كيفيت شروع به آفرينش و ديگر اعاده و برگرداندن مخلوق خود، به حالت اوّل يا حالتي جديد است. و در آية دوم، براي پي بردن به كيفيت آنها، بشر را راهنمائي فرموده است، كه چگونه مي توان به اسرار آفرينش آگاه باشد.
اين را بايد بدانيم كه موضوع، به يك اطلاع اجمالي و خلاصه، ختم نمي شود. زيرا اگر چنين بود، ما مي توانستيم با مشاهده و يافتن آگاهي مختصر، از انعقاد نطفه و طي مراحل مختلف آن در رحم آگاه شويم. و بر روي زمين هم كه شاهد رشد و بلوغ طفل و طيّ مراحل نوجواني و كمال و كهولت و مرگ آن هستيم. و همينطور در مورد نباتات و حيوانات. پس موضوع، بسيار مهمّ تر از اين است. چون فرموده: «سيروا في الارض فانظروا كيف..». (در زمين سير كنيد. و چگونگي را مورد تحقيق قرار دهيد.) مانند «فلينظر الانسان مّم خلق» و نيز مانند «فلينظر الانسان الي طعامه» كه به معني دفت و تحقيق در كيفيت آنها مي باشد.
براي اينكه مشت گلي روي آفتاب بماليم، مي توانيم بگوييم: نظر اين است كه برويم و ببينيم چگونه قرات و شهرها و اقوام و ملل، هلاك و منقرض شده اند. و عبرت بگيريم. ولي اگر چنين باشد، اعادة آنها را و انشاء نشأة ديگر را چگونه مي توان ديد؟ مگر اينكه بگوييم: خوب، وقتي ديديم كه خداوند توانسته است آن شهرها و آن اقوام قوي را هلاك كند، مي تواند آنها را دوباره زنده كرده برگرداند. و اگر چه اين نتيجه گيري، درست است، امّا همة آن چيزهائي نيست كه از يك آدم جويا و پوياي راه كمال انتظار مي رود. و اين استدلال، نزد اهل تحقيق به اين مي ماند كه فلان قاضي كه مي تواند قاتل را محكوم را به قصاص قتل كند، و بفرستد تا او را بكشند، مي تواند مردة او را برگرداند و حكم زنده شدنش را صادر نمايد. كه نتيجه گيري ما را عقلاء نمي پذيرند. و اين مقدار شايد براي ساده انديشان كافي باشد، ولي حقيقت جو، در جستجوي چيزي است كه به قلب او اطمينان بدهد. آن چنانكه ابراهيم ـ  ـ عرض كرد «ربّ ارني كيف تحيي الموتي. قال او لم تؤمن. قال بلي و لكن ليطمئنّ قلبي..». (پروردگارا، به من بنما كه چگونه مردگان را زنده مي كني. فرمود: آيا ايمان نداري؟ عرض كرد: ايمان دارم. ولي براي اطمينان قلبم (مي خواهم ببينم). 260، بقره).
در آية مورد بحث، نيز كيفيت آغاز و انشاي آفريدن و نشأة ديگر مطرح است. و بخصوص كه فرموده: «قل سيروا في الارض» و لذا معلوم است كه در كلاس درس و يا محدودة اقامت، با وجودي كه هم خرابه هست و هم گورستان، مقصود حاصل نمي شود. نقل اينگونه مطالب، در قرآن، جنبة تاريخ گوئي يا داستانسرائي ندارد. تا ما بسنده كنيم به اينكه بدانيم پيغمبري به نام ابراهيم بوده است، كه چنين و چنان شنيده. و چنان كرده است. بلكه ارائة اسوهاست. همانگونه كه خود در قرآن فرموده است: «قد كانت لكم اسوة حسنة في ابراهيم..». (ابراهيم براي شما اسوه و نمونه خوبي مي باشد..4. ممتحنه) اسوه و نمونه، براي اين است كه ما كار و رفتارش را سرمشق قرار داديم. و مطابق و مشابه او عمل كنيم.
بعضي مي ترسند و ديگران را مي ترسانند كه براي تفسير فرازهائي از آيات قرآن، كه به بعضي از امور طبيعي اشاراتي دارند، از علوم طبيعي و تجربي استفاده كنند. در حالي كه به خود اجازه مي دهند كه مثلاً از علوم صرف و نحو و ادبيات عرب، براي تبيين مفاهيم قرآن استفاده نمايند. و به خود نهيب نمي زنند كه قرآن فوق قواعد زبان عرب است، كه توسط زبان شناسان وضع گرديده است. معلوم نيست چه فرقي هست بين آن راه حل معضلات آيات، و اين راه حل؟ ولي ما استفاده از علوم تجربي را براي آسان تر شدن فهم مطالب قرآن ضروري مي دانيم. و علاوه بر آن، قرآن هم متقابلاً به توسعة علوم تجربي و اصلاح موارد انحراف آنها كمك مي كند. زيرا «كلمة الله هي العليا» ما به واسطة علوم تجربي و طبيعي مي توانيم شروع خلقت و بعث را به رأي العين ببينيم.
يك قطعه فلز مثلاً آهن را در نظر بگيريم. هر چند ظاهراً جامد و سخت است، ولي متشكّل است از تعداد بي شماري اتم، كه اتمها هم از تعدادي الكترون و يك هستة مركزي تشكيل شده اند،كه الكترونها با حركتي حيرت انگيز، اطراف هستة مركزي در حال چرخيدن هستند، و آن جسم محكم و به ظاهر آرام، در حقيقت سراسر حركت و جنبش و هيجان است. امّا ما فعلاً به اين حالت كاري نداريم. بلكه مي خواهيم بررسي كنيم كه اگر همين قطعه فلز بميرد، به مصداق «كلّ شيء هالك». (همه چيز مردني است) چه اتّفاقي مي افتد.
در آزمايشگاهها و با كمك عناصر ديگر، به راحتّي مي توان آسان و سريع، يك قطعه آهن را سوزانيد و اكسيده كرد. و به عبارتي آن را كشت. كه مشاهدة آن براي عامة مردم ميسر نيست. امّا همگان مي توانند ببينند كه يك قطعة آهن كه در يك محيط مرطوب قرار بگيرد، شروع به زنگ زدن مي كند. و به تدريج به رنگ قهوه اي در مي آيد. و كم كم پوسته پوسته مي شود. و كلّية خصوصّيات قبلي را به استثناي خصوصيّت مردن، از دست مي دهد. و اين خصوصيّت اصلي را كاملاً بدست مي آورد. يعني آهن مي ميرد، امّا في الواقع، اين مردن تدريجي يا فوري، آغاز زندگي جديديست كه به دست مي آورد. زيرا آهن، همزمان با آن مردن ظاهري، در حقيقت با اكسيژن كه آن هم يكي ديگر از عناصر است، كه آن هم مرده است، تركيب شده و يا بگو ازدواج كرده يا همسفر شده، دست به دست هم داده اند، و يك پله از نردبام كمال را بالاتر رفته اند. از اين لحظه، سير و حركت در مسير كمال، براي هر دوي آنها آسان تر و سريع تر مي شود. و چون آمادگي پيدا كرده اند تا در آب يا حلالهاي ديگر، كه آنها هم به طريق ديگري مراحلي را طي كرده اند، حل شوند. و از يك زندگي انفرادي وارد يك زندگي اجتماعي بشوند. و يا بگوييم وارد مرحله اي ديگر از حيات بشوند. و مستعد آن گردند كه از طريق ريشه وارد گياه شده به اتفاق اشياي ديگر، تبديل به ساقه و برگ و گل و ميوه شوند. و از آن طريق، به صورت علوفه و دانه، حيوانات را تغذيه كنند. و از طريق حيوانات، به صورت شير و گوشت و غير آن، يا مستقيماً به صورت ميوه و دانه، غذاي انسان شوند. و در بدن انسان، تبديل به گوشت و پوست و استخوان و عصب و چشم و گوش و مغز و هوش شوند. و از طريق مغز، كه مركز اعصاب و ادراك آدمي است، تبديل به عقل و قلب و معنويات شوند. و انسان مادّي را با عالم غير مادّي، يعني روح، مرتبط نمايند.
بدين ترتيب، بنده كه هم اكنون اين سطور را مي نويسم، و شما كه مي خوانيد، در ظاهر و باطن امر، يك مجموعه اي از عناصر تغيير شكل يافته، يا مرده اي چند مرحله اي هستيم. كه در هيأت فعلي گرد آمده و «ما» را ساخته است. حال آيا عناصر يا همان ذرّات آهني كه مسير او را دنبال كرديم، مرده است يا نه؟ مگر آهن، اكسيد آهن نشد؟ مگر با اكسيد شدن، يك زندگي جديد پيدا نكرد؟ مگر در اين زندگي جديد، يك پله از نردبام كمال بالا نرفت؟ مگر وقتي با حلّالهاي ديگر و اجسام ديگر، تبديل به تركيب جديدي شد، يكي ديگر از درجات كمال را با مواد ديگر كه همسفر او شده بودند، طي نكرد؟ مگر وقتي كه وارد شيرة گياهي و مبدل به برگ وچوب و ميوه شدند، مراحل مهمّ تري را طي نكردند؟ و مگر هم اكنون كه در وجود ما به فعّاليت مشغول هستند، و به انديشة ما كمك مي كنند، تا ما براي تقرّب به خداوند، در آيات او تأمل كنيم؟ آن ذرّات عناصري كه ظاهراً مرده اند، همراه ما براي تقرّب به خداوند فعّالّيت ندارند؟ همينطور است يك دانه و تخم گياه، تا زير خاك مدفون نشود، و آب بر آن نريزد، و از حالت دانه بودن نميرد، جوانه نمي زند. و سر از خاك بيرون نمي آورد. و به رشد و نمو برگ و بار نمي رسد. اين همه، مراحل را با مردن طي مي كنند.
دانه هاي گندم، زير سنگ آسياله و آرد مي شوند. آرد با آب عجين مي شود. خمير به دست آمده، در تنور پخته مي شود. و در اين سه مرحله، كه همه ظاهراً مردن دانه ها را تكميل مي كنند، چه چيزي از حيات اولية دانه باقي مي ماند؟ تازه دراين مرحله هم در دهان و زير دندانها، خوب جويده مي شود. و وارد معده شده با اسيدهاي بسيار قوي معده، تغيير حالت شديد پيدا مي كند و وارد روده ها و از آنجا در جريان خون واقع مي شود. و به تقويت و تكميل جسم و جان ما مي پردازد. و در حقيقت وجود ما را مي سازد. پس ما، در اين حال، يك مجموعه از موجودات مردة قبلي هستيم. و يك مجسمة كامل از مفهوم جملة «ثمّ الله ينشيء النشاة الآخرة».
اكنون مي توانيم معني «او لم يروا كيف يبدء الله الخلق ثمّ يعيده» را خوب بفهميم و عرض كنيم: آري پروردگارا، ما كيفيّت و چگونگي شروع به آفرينش و جريان آن را به رأي العين مي بينيم. و مي بينيم كه مردن عين زندگيست. امّا در شكلي كامل تر و پيچيده تر. مي دانيم و مي بينيم كه حتّي يك لحظه، آفرينش تو توقف ندارد. در همان حال كه مي ميراني زنده مي كني. و همان حال كه زنده مي كني، مي ميراني كه «تخرج الحيّ من الميّت و تخرج الميّت من الحيّ» زندگي را از مرگ، و مرگ را از زندگي بيرون مي آوري. «و ترزق من تشاء بغير حساب» و هر كه را به هر مقدار و از هر چيزي كه مايل باشي، بي حساب روزي مي بخشي.
ما هر چيزي را كه در زمين، و حتّي در آسمان هست، اگر تعقيب كنيم، متوجّه خواهيم شد كه همين راه را مي پيمايد. از جرم خورشيد گرفته كه تبديل به نور و وارد محيط ما مي شود. و از طريق تركيبات گياهي و غذائي وارد جسم حيوانات و انسان مي گردد. يا هوائي كه از طريق تنفس وارد ريه ها، و از آنطريق، وارد جسم حيوانات مي شود. يا با كمك نور خورشيد و همراه آن وارد تركيبات گياهان مي گردد. و از آب كه از درياها بر مي خيزد، و همراه ابر و كوه و دشت مي بارد، و حيوانات و گياهان و همه چيز، منجمله آدمي را سيرآب مي كند. و زندگي مي بخشد. و از آن قطعه فلز يا سنگي كه در اعماق گداخته و نگداختة زمين است. همه و همه، در جريان سير به سوي كمال هستند. فقط ظاهراً جلو و عقب و دير و زود دارند. و امكان ندارد كه هيچ جزئي از اجزاي هستي، از رحمت و ربوبيت خداوند محروم بمانند.
پس بارالها، با ستايش و حمد تو، و شكر از اينكه ما را به نعمت عظيم بعثت پيامبرانت و نزول آيات قرآن كريمت متنعّم و هدايت فرمودي، مي بينيم و ايمان و اطمينان قلبي داريم، كه آفرينش به دست توست. مرگ جز تبديل و تغيير حالات نيست. مرگ حقّ است و رستاخيز نيز حقّ است. بهشت و دوزخ هم حقّ اند. ما هم جزئي كوچك از همين نظام هستيم. گواهي مي دهيم كه اگر در اين نشئه، لياقت احراز كرده باشيم، در درجة بالاتري به تو نزديك تر مي شويم. و گرنه خداوندا سقوط مي كنيم. كه پناه مي بريم به رحمت تو، از مكافات عمل خويش. خداوندا ما هم اكنون در اين مرحله شاهديم و مي بينيم كه موجودات، در جريان موت و حيات، همه به درجات عالي تر ارتقا نمي يابند. خداوندا از آن موجوداتي كه مي ميرند و وارد زنجيرة حيات مي شوند، مثلاً آنها كه وارد شيرة گياه مي شوند، همه تبديل به گل و ميوه نمي گردند. بعضي هم تبديل به چوب مي شوند، كه سرانجام مي سوزند. آنها كه وارد هاضمة حيوانات مي شوند، همه جذب نمي گردند. و مقدار بيشتر آنها دفع مي شوند. و سقوط مي كنند. آنها هم كه جذب مي شوند، همه در يك درجه قرار نمي گيرند. بر اساس لياقت خود، قسمتي وارد اسافل اعضا و بعضي وارد اعالي اعضاء و آنها هم كه وارد اعالي اعضا مي شوند، در يك درجه قرار نمي گيرند. بعضي سلولهاي مغزو سلولهاي بينائي و شنوائي و اين قبيل را تشكيل مي دهند. و بعضي ناخنهاي دست يا ماهيچه هاي بازو و يا اسكلت جمجمه و يا پوست و موي سر را مي سازند. پس خداوندا تو فرموده اي و بحقّ فرموده اي «و لكلّ درجات مما عملوا و ما ربّك بغافل عمّا يعملون». (براي هر كس و هر چيز، بر اساس استعداد و لياقتي كه كسب، مي كند درجه اي معيّن است. و خداوند از كارهائي كه مي كنند، بي خبر نيست. 132، انعام) خداوندا، سپاس كه در اثر عنايت تو، ما هم مشمول همين قانون شده ايم. در زندگي مرحلة بعدي، بر حسب لياقت و شايستگي، كه در اين سراي كسب كرده ايم، در درجه اي قرار مي گيريم كه خود آن را قبلاً تدارك ديده ايم. خداوندا، ما از دقّت در نظام خلقت، مي بينيم كه بسياري از مخلوقاتت، در سير به سوي كمال، يكي پس از ديگري، از پاي در مي آيند. چون توان پيش رفتن بيشتر را ندارند. و هر چه درجه بالاتر باشد، تعداد كمتري از رهسپاران، به آن مي رسند. و بالاترين درجه، جاي تعداد اندكي از رهسپاران است. و تعداد سقوط كنندگان، از صعود كنندگان بيشتر است. و اين درست مفهوم اين آيه است كه خود فرموده اي «و لقد ذرأنا لجهنّم كثيرا من الجن ّو الانس لهم قلوب لا يفقهون بها و لهم اعين لا يبصرون بها و لهم اذان لا يسمعون بها اولئك كالانعام بل هم اضلّ اولئك هم الغافلون». (ما بسياري از جنيان و آدميان را براي جهنّم آفريديم (اينها كساني هستند كه) قلبها دارند ولي با آنها نمي فهمند. چشمها دارند ولي با آنها نمي بينند. و گوشها دارند امّا با آنها نمي شوند. آنها مانند چهار پايان، بلكه گمراه ترند. آنها حقاً كه بيخبران اند. 179، اعراف)
اينكه ما با توضيحات مذكور، به اين نتيجه رسيديم كه هر چه بميرد وارد مرحلة جديد و بالاتري مي شود، منحصر به همين اجزاي كوچك و شناخته شدة عالم شهود نيست. بلكه در كلّ عالم، و در معياسهاي عظيم، هم همين نظام حكم فرماست. خداوند مي فرمايد «ثمّ استوي الي السّماء و هي دخان فقال لها و للارض ائتيا طوعا او كرها قالتا اتينا طائعين ـ فقضيهنّ سبع سموات في يومين». (سپس به كار (آفرينش) آسمان پرداخت. در حالي كه آن دود بود. پس به آن و زمين فرمود: خواه ناخواه بياييد. گفتند: با ميل و فرمانبرداري آمديم. (فرمود بشويد گفتند شديم.) پس حكم كرد كه هفت آسمان، براي دو دورة زماني بشوند. (به تفصيلي كه ما ذيل همين آيات، در زمينة آفرينش و اسرار آن ـ در صفحة 110 ـ گفتيم)، شدند.
به طوري كه ملاحظه مي فرماييد، همين آسمانها و زمين ما هم به صراحت آيات، قبلاً حالت دودي شكلّ داشته اند. (يا گاز بوده اند) كه خداوند آن را به اين صورت درآورده است. يعني آن تودة عظيم دود، مرده است. و همان حال، اين آسمانها و زمين، از آن زنده و متولّد گرديده اند. همين آسمانها و زمين نيز روزي خواهند مرد. و وارد مرحلة ديگري از كمال خواهند شد. «و ما تري في خلق الرّحمن من تفاوت» در نظام آفرينش خداوند، هيچ تفاوت و اختلافي نيست. ما مي ميريم و به خلق جديدي تبديل مي شويم. آسمانها و كهكشانها و كلّ عالم هستي نيز به همين گونه اند. اين تفصيل اشارات ظاهري هر دو آية مورد بحث است: «او لم يروا...» و «قل سيروا في الارض...» امّا آية اوّل، كه حالت استفهامي عتاب آميز دارد، به اين معني است كه آيا با اين همه آياتي كه از آفرينش خداوند در محيط زيست خود مي بينند، هنوز هم نمي توانند ببينند، و بدانند كه چگونه شروع آفرينش و اعادة آن براي خداوند آسان است؟ و در آية دوم، (اگر جواب خود را د ر محل سكونت خود نمي يابند) بگو براي پيدا كردن پاسخ، به سير و جستجو در زمين بپردازند. و اين دستور سير در زمين، به منظور پيدا كردن و ديدن نحوة آفرينش و اعادة آن، علّت است. كه اوّلاً دنيا وسيع است و و هر جائي از آن ديدنيهائي دارد، كه در جاهاي ديگر نيست. ثانياً وقتي آدم به قصد پيدا كردن پرسشهاي خود سفر كند، قدرت درك و تعقلش بيشتر تحريك مي شود. به اشياء با دقّت بيشتر توجّه مي كند. ثانياً چون به جستجو مي رود، بيشتر به فكر پيدا كردن و تماس با اشخاص دانشمند مي افتد. رابعاً به آثار باقي مانده، از قرون گذشته، در جا به جاي دنيا، برخورد مي كند. كه به صورت شهرها و قرات و قصبات مخروبه، كم و بيش باقي هستند. و در عين حال در كنار و نزديكي آنها، شهرها و قرات جديدي به وجود آمده است. و نسلها و انسانهاي جديدي در آنها سكونت كرده اند.
مي بيند كه مثلاً سيل عرم آمده و سدّي را شكسته است. و قرات و قصبات پايين آن سد منهدم گرديده. و از ساكنان آنها اثري نيست. امّا در عين حال، از آب همان رودخانه، در كمي پايين تر يا بالاتر، قراء و قصبات جديدي، پا گرفته و زندگي نويي شكل پيدا كرده است. چنانكه فرموده «و جعلنا بينه و بين القري الّتي باركنا فيها قري ظاهرة و قدّرنا فيها السيّر سيروا فيها ليالي و ايّاماً آمنين». (و بين آنان كه از سيل آسيب ديدند، و قريه هائي كه به آنها بركت داديم، قريه هائي بر سر راه قرار داديم و گفتيم: شبانه روز بي خطر در آنها رفت و آمد كنيد. 17، سبا)
بابل مي ميرد، مداين متولّد مي شود. مداين مي ميرد، بغداد متولّد مي شود. شوش مي ميرد، شوشتر و دزفول تولد مي يابند. اكباتان مي ميرد، همدان بپا مي خيزد. سيلك مي ميرد، كاشان پيدا مي شود. جي مي ميرد، اصفهان زاييده مي شود و..
همينطور سلسله ها و نژاد ها، كه در تمام موارد مرگ، يكي به زندگي جديد ديگري منجر مي شود. و اينها هم از سفرها قابل رؤيت مي شوند. پس مقصود از سفر و عبرت گرفتن، تنها اين نيست كه برويم و ببينيم كه بله، ستم كردند و در نتيجه به مكافات عمل گرفتار شدند. بلكه واقعيت اين است كه برويم و ببينيم كه هر كس يا هر شهر و هر نژاد و قوم و ملت، عمري دارد، و اجلي. و با رفتن آنها، آفرينش آنها را به نحو ديگري اعاده مي كند. «فانظروا كيف بدء الخلق ثمّ الله ينشيء النشاة الاخرة...». ببينند چگونه خلق را آغاز مي كند. سپس خداوند تشنة خلقي جديد انشاء مي كند (آيه عنوان بحث
كلام خداوند بر اوراق قرآن، آيت است. و بر صفحات هستي، خلقت.
فهم معاني آنها، چشم بينا و گوش شنوا و دل آگاه مي خواهد.
كه جز از پيش خداوند، حاصل نمي شود.
خداوندا، مجهزمان فرما. نظر شما