نظام نوین جهانی

نظام نوین جهانی شنیدم زانواع غولان یکی..... سرش تا بپا هست انسان نما دو پایش که باریک هست و دراز...دوا لیست چرمینه تا نوک پا برای مکید ن زخون بشر .............دو نبشش بود تیز چون اژدها پی دستیابی به مقصود خویش.........زنا آگهیها برد بهره ها شبانگاه افتد کنار رهی.............مگر بگذرد آدمی بینوا بگوید به اصرار و با التماس.........برس ای مسلمان به فریاد ما دو پایم فلج گشنه از رنج راه........بدانسان که نتوان شوم جا بجا از آن ترسم اینجا که افتاده ام.......شبانگاه گرگی بدرد مرا مرا کودکانیست بی سر پرست....رنی بیکس و ناتوان در سرا یکی مردمی کن بدوشم بگیر..... رسانم به متزل برای خدا بسی سر دهد ناله سوزناک .......کز آن نرم سازد دل مرد را بدوشش کشد مرد دلسوخته...... به نادانی و غفلت و نا روا چو مکرش اثر کرد و پشتش نشست..دهد غول پاداش او ناسزا دوالش چنان پیچد اطراف او..... که نتوان رهد مرد از آن تنگنا بدندان بگیرد رگ گردنش.......مکد خون او با همه اشتها دگر عول ناید زپشتش بریر.......تو گویی خرش بوده ار ابتدا چنین است مکار بییینه خواه......در اول بود اهل صدق و صفا به پیوند د از مهر با مردمان .....سخن گوید از قول و عهد و وفا نماید که خواهان عدلست وداد.......بدور ازستم هست و جور و جفا. رساند به دلریشها مرهمی .........شکست استخوان را نهد مومیا ستمدیدگان را رساند به داد...........ستم پیشگانرا رساند جزا چو گردد سوارالاغ مراد ........زند بر همه وعده ها پشت پا..... دهد بر توانمند ها :نان به وام..... به هم مسلک خود رساند- نوا سر آرد فرو پیش حکام زور.......ندارد به افتادگان اعتنا شمارد همه خلق را مردگان ...وملک است میراث اواز نیا ویا مردمان جمله فرمانبرند ......به فرمانبران اوست فرمانروا بود فره ایزدی بر سرش..........وزآن دولتش هست بی انتها نخواهد گر از تخت آید فرود ....ندارد کسی حق چون و چرا نداند کنون روزگاری شدست........که گردد نگون تاج وتخت وسرا بپا گشته سر تاسر این جهان.... فراگیر یک خیزش دیر پا شهان و مهان را کشاند به زیر ...شود مردمی تر جهان- در پس آ چو او باوثایع شود رو برو ...... نبیند به نیروی خود اکتفا پی دفع نیروی خیزشگران.........بیاری بگیرد زهمگن قوا مگر تا بماند سر اقتدار............دل پر هوس بینی پر هوا به بندند با همگنان عهد ها....بسی آشکارا,بسی ار خفا بکوبند ملک و بریزند خون...ولی درد آنها نگردد دوا یکی نظم انسانی آید پدید ......پس از دفع حکام نا پار سا زمان میشودروشنا تر زپیش...جهان گردد از تیره روزی رها زخود کامگیها نماند نشان ...... چو همبستگیها بیابد بها به زندان شودغول در شیشه اش....نپیچد دگر پا بر اندامها چو اینده اینسان شود ناگزیر.....من از پیشگویی ندارم ابا هلا! رستخیز آفرین- آفرین.......الا ای طرفدار حق- مرحبا ز ناظم! به حقجوی کوشا درود...سپاس فراوان ,دعا و ثنا