اشعار

 زل :- سراینده  جعفر  ناظم رعایاا

ی آنکه زپیدایی در چشم نمی آیی
گر دیده نمی بیند ,شادم که دلی دارم
از بخت بلند دل با آنهمه بهروزی
از چشم جهان بینان,پیوسته تو پنهانی
جانا بتو ارزانی این خانه که در آنی
گفتم که رهی یابم در خلوت دل اما
در دل که صفا باشد, آن عرش خداباشد
مملوکی وخرسندی ,ملک است وخداوندی
هرکس که تورا بشناخت او از دگران ببرید
بیگانه کجا داند در خانه چه پنهانست
ماراست بس این باور از رهگذر ایام
هرکس گذراند عمر با شیوه دلخواهی ناظم!

 حالیست شگفت انگیز پنهانی وپیدایی

آن هم سر وکارش هست با زلف دل آرایی
قربان دلم گردم و آن رتبه والایی
در بینش حقجویان همواره تو پیدایی
یارب نرسد آنی, کز خانه برون آیی
دیدم که ترا خوشتر در خلوت تنهایی
رای آنچه تو میدانی حکم آنچه تو فرمایی
قولیست که بر آنیم,عهدیست که می پایی
در عالم عشاقی ,با حالت شیدایی
ماییم که میدانیم گنج است و نهان جایی
این نکته که امروز است پیوسته به فردایی
به غزلخوانی ,طوطی به شکر خایی

   

       شکوه جلال --------    سراینده:- جعفر  ناظم رعایا

 

 پیوسته گر ستایش اورا نمیکنم
خوش رنگ وبویی گل باغ بهشت را
زیبا گلی همیشه بهار است و چشم من
دانم چها شود چو به خورشید بنگرم
چون در غزل زبان روانم به کام نیست
هر کس زبخردی به تمنای دل رسد
دل شد به دام دلبر و دلبر به دام دل
آیینه دل است وشکوه جلال دوست
راز جنون چو مدعی از ما سوآل کرد
گویند هولناک بود وادی جنون رو
با آن نخست جرعه که جانان به کام ریخت
تا چون گدای در گه او بر گزین شدم
گفتم به حضرتش سخنانم پسند تیست
فرمود ناظما! تو دمادم غزل بخوان
 گلواژه های واشده پیدا نمیکنم
هم رنگ و بوی آن گل رعنا نمیکم
گلهای بیدوام تماشا نمیکنم
زینروی دیده بر رخ او وا نمیکنم
خودرا در این مغازله رسوا نمیکنم
من بندی جنونم و حاشا نمیکنم
اسرار این معادله پیدا نمیکنم
این عیش را حواله به فردا نمیکنم
گفتم خموش باش که افشا نمیکنم
کن به ملک عقل-خدارا! نمیکنم
شربی دگر ز غیر تمنا نمیکنم
با تاج وتخت وگاه مدارا نمیکنم
دیگر میان اهل هنر جا نمیکنم
من هم قبول میکنمش یا نمیکنم


                     

           'گل گازار عشق                     سراینده:- جعفر  ناظم رعایا


 دست بر دار ای طبیب از من که من بیمار عشقم
تا بنوشانی به من دارو مکن اصرار افزون
حاجت درمان ندارم ازچه بر بستر بخوابم
نسخه در مان مپیچانید چون پیجیده باشد از ازل
نبض دستم را رها کن ای طبیب نازموده
این نفسها جون فرو رفتند وباز آیند
تا گشودم دیده بر رخسار یار مهربانی
غم ندارم گر در این عالم خریداری ندارم
هر کسی در این جهان سودی برد از کارهایی
پیش من خوار است هر نا عاشق خود خواه
من نه حلاجم که روی دار هم گویم انا الحق
پای از هر بند بیرون میکشد عاقل ولی من
ناظما ! هرکس غزل گوید بیاد گلعذاری
ازگفت خدا عمل به آئين کردم
تا تجزيه بار قه نور کنم
آنکس که سر سوختن مادارد
خود آینه ازدست فرو نکذارد
 آتشین مهری به دل دارم کز آن تبدار عشقم
نیستی آگه زسوز قلب آتشبار عشقم
منکه سر بنهاده بر خاک ره سالار عشقم
با خط موی یار بر طومار عشقم
تا زند پیوسته با مضراب خود بر تار عشقم
آرند مژده های روحپرور هردم از تکرار عشقم
غمزه هایی میگشا ید مشکل اسرار عشقم
شاد می نازم بخود چون برده بازار عشقم
من زیانهایم همه سود است چون در کار عشقم
زیرا اوست خوار خود پسندیها ولی من خوار عشقم
چون زبند گیسویی کفر آفرین بر دار ععشقم
چون که مجنونم به دام طره طرار عشقم
من چه گویم چونکه حیران کل گلزار عشقم
روشنکر راه دانش از دين کردم
صيقل زده" منشور بلورين" کردم
آتش زده در جانم وحاشادارد
ازبسکه جمال او تماشادارد