فصل هفتم ـ اصل تهالك

كلّ شيء هالك ـ مترجمان و مفسّران كلام الله، كلمة هالك را لازم گرفته و تقسير كرده اند كه همه چيز مردني است، امّا به نظر مي رسد كه اين كلمة هالك هم لازم و هم متعدّي باشد، (اسم فاعل) يعني همه چيز مردني و در عين حال ميراننده است.
آن چه مسلّم است اين است كه انسان ها مي توانند همديگر را به كشند و اغلب هم چنين مي كنند ـ حيوانات را هم كه بي محابا مي كشند ـ گياهان را هم كه به طريق مختلف مي كشند و مورد استفاده هاي گوناگون قرار مي دهند. حيوانات هم اعم از ريزها مانند ميكروبها و ويروسها ـ و نيز بزرگها، مانند مار و عقرب و گرگ و پلنگ و ... مي توانند يكديگر را و نيز انسانها را بكشند.
غير جاندارها (غير جاندار از نظر ما) هم ممانند سيل و زلزله و آتش‌فشانها، صاعقه‌ها، و حتّي افتادن پاره خشتي از ديوار كهنه‌اي هم كه ميتواند انسان ها را گروهي يا فردي هلاك كند. پس نظام تهالك، متقابل است، و برداشت ما از كلمة هالك هم از نظر واژه كه به معني صدور فعل استمراري است، و هم از نظر آثاري كه اشياء نسبت به همديگر دارند ـ ناقص است
نبايد تصوّر كنيم كه قدرت انسان براي هلاك كردن گياهان و حيوانات از آنها نسبت به انسان بيشتر است. اين درست است كه انسان ها دانه ها، ميوه ها و حيوانات را مي ميرانند و به مصرف تغذيه مي رسانند ولي مردارهاي اشياء ديگر كه گوشت و پوست و استخوان هاي ما را مي سازند و به موقع شروع به ترشح عوامل پيري و فراهم آوردن مقدّمات مرگ ما را مي كنند و ما را از پاي درمي آورند.
مسئله تهالك منحصر به ماديّات نيست. بلكه اين نظام در غير ماديّات نيز حاكم است چنانكه مي فرمايد: هوالذي خلق الموت و الحيواة ليبلوكم ... او كسي است كه مرگ و زندگي را آفريد تا شما را بيازمايد (خصوصيّات و تواناييهاي وجود شما را آشكار كند).
و معلوم است كه مرگ مي آيد و حيات را از ميان برمي دارد، و حيات مي آيد مرگ را از ميان برمي دارد، يعني اين دو مخلوق نيز همديگر را هلاك مي كنند (2 ملك).
از اين آيه و آيات مشابه ديگر معلوم مي شود كه خود مرگ نيز يك موجود زنده و فعّال است (!) كه باعث هلاكت حيات مي شود، چيزي كه هست ما ازمرگ فقط آثار ستيز آن را با حيات مي بينيم نه خود آن را.
شايد سوال شود كه اگر بر اين اساس اشياء همديگر را هلاك مي كنند، پس در عالم انسان ها موضوع ملك الموت چيست؟
در اين خصوص بايد بگوئيم ما نمي توانيم همه چيز را به درستي به دانيم تا هر سوالي را جوب دهيم، امّا احتمال مي دهيم خود اشياء مانند ابزار بكار مي افتند و مقدّمات امر را فراهم مي كنند تا در نهايت به فرمان خداوند ملك الموت جان ها را بگيرد و به عالم ديگر و مكان جديد انتقال دهد، و اين احتمال بر اساس آيه 72 از سوره نحل است كه مي فرمايد: خداوند شما را مي آفريند سپس مي ميراند و از شما كساني به فرسوده ترين حالت زندگي رانده مي شوند تا اين كه دانسته هاي خود را هم فراموش مي كنند .... يعني متدرجاً به مرگ نزديك مي شويد.
در هر حال چون فرموده است كلّ شيء هالك معلوم است كه اين نيز يكي از اصول آفرينش است و لذا لازم است مورد توجّه خاصّ قرارگيرد.
علماي طبيعي و زيست شناسي معتقد به فرضية تنازع براي بقاي اصلح مي باشند، بدين معني كه انواع پيوسته در حال تنازع با يكديگراند تا ضعيف ها از ميان به روند و نسل و نوع قويتر باقي به ماند.
نظريّه آنها بيشتر بر مشاهداتي استوار است كه مثلاً ديده اند حيوانات با هم مي جنگند و قويتر ضعيف تر را از ميدان به در مي كند تا ماده ها را تصاحب كند و يا پيشاهنگي و رهبري گله را تصاحب كند.
ما به مردود يا مقبول بودن اين نظر كاري نداريم چون نظر قرآن كلّي و عمومي است و منحصر به حيوانات نمي باشد.
قرآن مي فرمايد: كل شيء هالك : «همه چيز» هلاك كننده و هلاك شونده است و اين اصل از كوچكترين اجزاء اتم عناصر گرفته تا كهكشان ها و كلّ عالم هستي را شامل مي شود، و معني آن اين است كه همه چيز هم مي كشد و هم كشته مي شود.
براي مثال آهن در مجاورت رطوبت و يا حرارت با اكسيژن تركيب مي شود و هر دو عنصر همديگر را مي كشند كه در اصطلاح علمي تركيب شدن ناميده مي شود و مادّه جديدي بوجود مي آيد كه آنرا اكسيد آهن مي نامند.
نتيجه اين همديگر كشي پديدار شدن چيزي جديد است كه نه آهن است و نه اكسيژن.
دو شيء بسيط همديگر را كشته اند و همزمان يك ملكول مادّه مركب بوجود آمده است.
اين تهالك كه فعل و انفعال ناميده مي شود موجب تبديل اشياء ساده به اشياء پيچيده تر و باعث تكامل در جريان آفرينش مي گردد. به عبارتي ديگر، تهالك وسيلة تبديل و تكامل است، و عكس آن تجزيه است، كه چيزهاي پيچيده را به چيزهاي ساده‌تري تبديل مي‌نمايد. پس تهالك در نهايت به تكامل منجر مي‌شود.
در مثال ديگر: انسان حيواني را مي‌كشد و گوشت آن را مي‌خورد. با اين عمل كه ظاهراَ حيواني را كشته است در حقيقت آن را با دست خود جزو بدن خويشتن نموده است، كه مرحلة كاملتري از حيات است. همين گونه است شيري كه حيواني را شكار مي‌كند و يا پرنده‌اي كه پروانه‌اي را مي‌خورد.
خاك و آب دانة گياهي را مي‌ميرانند. در همان حال جوانه گياهي جديد شروع به روييدن مي‌كند، و ريشة آن گياه شروع به ايجاد تغييراتي در آب و خاك مي‌كند، و آنها را وارد هاضمه خود مي‌كند و بمصرف تغذيه خود مي‌رساند.
در اين مثال نيز كه اول آب و خاك شروع به كشتن دانه گياه كردند متقابلاً دانه گياه هم (در حد توان خود) شروع به كشتن آب و خاك مي‌كند، امّا سرانجام اين كشتن و كشته شدن‌ها اين است كه هر دو يا هر سه نوع وارد مرحلة بالاتري ازحيات مي‌شوند.
لازم به ذكر است كه خداوند اصول آفرينش را چنان تنظيم فرموده است كه هيچ كدام بر ضدّ هم نيستند، و همه هم جهت و داراي وحدت هدف هستند، كه آن تكامل و يا سير الي الله است. پس اگر ما گاهي تخلّفي مي‌بينيم يك امر ظاهري و موقّت است كه در ظرف محو و اثبات صورت مي‌گيرد. مانند اين كه ما در جريان زندگي خود گاهي بيدار و فعّال هستيم، و گاهي خواب و آرام. يا گاهي كه طولاني‌تر است زنده‌ايم و گاهي در حال مرگ، امّا مطابق اصل تكامل، همان مردن ما هم براي انتقال به مرحله‌اي بالاتر است.
زيرا دليلي ندارد كه عناصر بسيط بميرند براي وارد شدن به عالم مركّبات و مركّبات بميرند امّا وارد شوند به عالم نباتات، و نباتات بميرند امّا وارد شوند به عالم حيوانات، و حيوانات بميرند امّا وارد شوند به مرحله انسانيّت ولي انسان‌ها بميرند امّا وارد مرحلة بالاتري نشوند!
اين امري است خلاف اصول آفرينش كه ما به رأي العين هم جريان را مي‌بينيم. پس ما هم مي‌ميريم و لاجرم وارد عالم بالاتري خواهيم شد، و در اين مورد جاي هيچ گونه شكّ و ترديدي باقي نمي‌ماند، زيرا يك امر كاملاً محسوس است، و به علاوه قول قاطع خداوند كريم است كه آفريننده هستي است.
با توجّه به اين دلائل، كساني كه در اصل تكامل كه بازگشت به سوي خداوند است هنوز هم بر سر انكار خود مي‌مانند، به كساني مي‌مانند كه در گلستاني چشمهاي خود را مي‌بندند تا زيبائي طراوت گلستان را نبينند، و دماغ خود را مي‌گيرند كه عطر گلها را نبويند، و بدن را لجن مال مي‌كنند تا خنكاي نسيم گلستان را احساس نكنند، در گوشها انگشت مي‌فشارند تا نغمه‌هاي شورانگيز مرغان خوش الحان را نشوند!
توضيحات بيشتر ذيل اصل تكامل عرضه خواهد شد.